بیمارستان‌های روان‌کاوانه‌ی بلندمدت به مراکزی در سطح سوم ارجاع تبدیل شده‌اند؛ یعنی بیشتر بیمارانی که به آن‌ها می‌رسند، کسانی هستند که در سایر درمان‌ها شکست خورده‌اند. با اینکه مطالعات کنترل‌شده‌ای برای مقایسه‌ی کارایی بستری‌های واقعاً بلندمدت (یک سال یا بیشتر) با بستری‌های کوتاه‌مدت (چند هفته) انجام نشده است (گابارد و اسپون، ۱۹۸۳)، اما همین بیماران سخت‌درمان که به بیمارستان‌های بلندمدت می‌رسند، خودشان به ‌نوعی نشان می‌دهند که چنین درمانی هنوز ضرورت دارد. درواقع به‌ صورت غیررسمی، خودشان شاهد و کنترل تجربی خویش هستند، چراکه بستری کوتاه‌مدت همراه با درمان سرپایی در مورد آن‌ها بی‌اثر بوده است. پزشک ارجاع‌ دهنده معمولاً به این نتیجه رسیده که تنها از طریق یک رویکرد فشرده و بلندمدتِ روان‌کاوانه می‌توان امیدی به بهبود بیمار داشت.

البته باید بپذیریم که در بسیاری موارد، درمان‌های بلندمدت نیز در بازداشتن بیمار از مسیر خودتخریب‌گر و ویرانگرش چندان موفق نیستند. بااین‌حال، در درصد قابل‌توجهی از موارد، این رویکرد توانسته است چیزی منحصربه‌فرد به بیمار ارائه دهد که در نهایت به بهبودی عمیق و پایدار منجر شده است؛ بهبودی‌ای که امکان می‌دهد بیمار زندگی سازنده‌ای بیرون از بیمارستان داشته باشد. با اینکه دایرهٔ بیماران ارجاع‌ شده به بستری‌های بلندمدت به‌ دلیل همین تحولات محدودتر شده است، هنوز هم تنوع قابل‌توجهی در میان آن‌ها وجود دارد. این بیماران از نظر نوع تشخیص، میزان قوت‌ها و ضعف‌های ایگو (خود)، پیشینه‌ی درمانی، سطح انگیزه، هوش، درک روان‌شناختی، وجود یا نبودِ نقص‌های شناختیِ زیستی، و البته توان مالی برای بستری شدن (که بی‌تردید بر هر برنامهٔ درمانی اثر می‌گذارد)، با یکدیگر تفاوت دارند.

در میان این گوناگونی، درصد زیادی از بیماران ویژگی مشترکی دارند: آن‌ها در نوعی احساس «ویژه بودن» سهیم‌اند. منظور من از به‌کار بردن واژهٔ «ویژه» این است که آن‌ها برای درمانگران خود ــ چه پزشک ارجاع‌دهنده و چه تیم بیمارستانی ــ به‌نوعی بیمار خاص بوده‌اند. این بیماران توانایی عجیبی دارند که جایگاه ویژه‌ای در زندگی درمانگران خود به دست آورند، رابطه‌ای که معمولاً با دلبستگی شدید و دوگانه‌احساسی (عشق و خشم هم‌زمان) از دو سوی درمانگر و بیمار همراه است. با وجود دشواری‌های فوق‌العاده در درمان این بیماران، درمانگران اغلب نسبت به آن‌ها احساس علاقه و مسئولیت ویژه‌ای دارند و به کیفیت درمانشان توجه خاصی نشان می‌دهند.

بیمارانی که من درباره‌شان سخن می‌گویم شباهت زیادی دارند به آن‌هایی که “مین ” (Main, 1957) نزدیک به سی سال پیش توصیف کرده بود. در آن مقاله‌ی کلاسیک، «مین» توضیح می‌دهد که درمان حدود دوازده نفر از این بیماران، باعث بروز انواعی از افسردگی و نارضایتی در میان کارکنان بیمارستان شد؛ حالتی که او نامش را «بیماریِ کارکنان» (the ailment) گذاشت. همین نوع بیمارانِ ویژه، که مسائل مدیریتی و درمانی پیچیده‌ای ایجاد می‌کنند، روزبه‌روز بیشتر درِ بیمارستان‌های روان‌کاوانه‌ی بلندمدت را می‌کوبند. هنگامی که این بیماران به دارو پاسخ نمی‌دهند یا از مصرف دارو سر باز می‌زنند، حتی روان‌پزشکان زیستی‌نگر نیز از درمان آن‌ها ناامید شده و بیمارستان روان‌کاوانه را آخرین امید خود می‌دانند.

من تصمیم گرفته‌ام دربارهٔ درمان این بیماران دشوار صحبت کنم، نه فقط به‌دلیل جذابیت بالینی‌شان، بلکه چون می‌توانند هسته‌ای مفید برای توضیح اصول درمان روان‌کاوانهٔ مدرن در بیمارستان‌های بلندمدت باشند. این بیماران نمونه‌های افراطی‌اند که در آن‌ها دانش و مهارت روان‌کاوانهٔ درمانگر به‌صورت خارق‌العاده‌ای به چالش کشیده می‌شود. از همین رو، آن‌ها به‌روشنی اصول درمان بیمارستانیِ روان‌کاوانه را مجسم می‌کنند و می‌توان آن‌ها را نمونه‌های الگو برای ساخت مدل‌های درمانی دانست. با درنظرگرفتن این دیدگاه مفهومی، پیش از آنکه ویژگی‌ها و خصوصیات این بیماران را دقیق‌تر شرح دهم، ابتدا چارچوب نظری‌ای را توضیح خواهم داد که در پشت درمان‌های روان‌کاوانهٔ بیمارستانی امروزی نهفته است. با روشن کردن این زمینه، بهتر می‌توان فهمید که این بیماران ویژه در چه بستری پذیرفته می‌شوند و چگونه به‌طور مؤثر درمان می‌گردند.

نظرات

متوسط امتیازات

0
بدون امتیاز 0 رای
رایگان!
0 نقد و بررسی

جزئیات امتیازات

5 ستاره
0
4 ستاره
0
3 ستاره
0
2 ستاره
0
1 ستاره
0

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “درمانِ بیمارِ ویژه در یک بیمارستان روان کاوانه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *