سندرم بیانگیزگی چیست؟
بعضی روزها زندگی آرامآرام رنگ خود را از دست میدهد. کارهایی که زمانی برایمان معنا، اشتیاق یا حتی لذت به همراه داشتند، حالا به وظایفی سنگین تبدیل میشوند. صبح از خواب بیدار میشویم، کارهای روزمره را انجام میدهیم و شاید از بیرون همهچیز عادی به نظر برسد؛ اما در درونمان چیزی تغییر کرده است. دیگر خبری از آن کشش درونی برای شروع کردن، ادامه دادن یا حتی رؤیاپردازی نیست. بسیاری از افرادی که این تجربه را پشت سر میگذارند، خود را به تنبلی، بیارادگی یا کمکاری متهم میکنند؛ در حالی که واقعیت اغلب پیچیدهتر از این قضاوتهاست. در این مقاله از بلاگ کلینیک روانپویشی آگاه به موضوع «سندرم بیانگیزگی» میپردازیم.
فهرست محتوا:
Toggleسندرم بیانگیزگی چیست و چه تفاوتی با تنبلی دارد؟
وقتی دیگر اشتیاق گذشته را ندارید، انجام کارهای ساده برایتان دشوار شده یا اهدافی که زمانی برایشان تلاش میکردید دیگر هیجانی در شما ایجاد نمیکنند، از خود میپرسید: «چرا اینقدر بیانگیزه شدهام؟» بسیاری از افراد در چنین شرایطی، پیش از هر چیز خودشان را قضاوت میکنند. خود را تنبل، بیاراده یا کمتلاش میدانند و تصور میکنند فقط باید بیشتر تلاش کنند. اما واقعیت این است که همیشه ماجرا به این سادگی نیست.
گاهی آنچه در ظاهر شبیه تنبلی به نظر میرسد، در حقیقت نشانه یک فرسودگی عمیقتر یا گسست و شکاف در ارتباط فرد با اشتیاق زندگی است. سندرم بیانگیزگی دقیقاً به همین تجربه اشاره دارد؛ وضعیتی که فرد در آن نسبت به زندگیاش بیمسئولیت نشده، بلکه فقط «نای ادامه دادن ندارد!»
تعریف علمی سندرم بیانگیزگی (Amotivational Syndrome)
براساس وبسایت very well mind سندرم بیانگیزگی به مجموعهای از نشانهها گفته میشود که با کاهش چشمگیر انگیزه، افت ابتکار عمل، بیتفاوتی نسبت به اهداف و کاهش تمایل به فعالیت همراه است. فرد ممکن است بداند چه کارهایی برای او مفید هستند، حتی برای انجام آنها برنامه داشته باشد، اما نتواند نیروی لازم برای شروع یا ادامه مسیر را در خود پیدا کند.
در این وضعیت، مشکل صرفاً نداشتن هدف یا ندانستن مسیر نیست. بسیاری از افراد مبتلا به سندرم بیانگیزگی دقیقاً میدانند چه میخواهند، اما برایشان میان خواستن و عمل کردن فاصلهای آزاردهنده شکل گرفته. گویی چیزی در درون آنها خاموش شده یا توان حرکت رو به جلو را از دست دادهاند.
مرز باریک میان بیانگیزگی مرضی، افسردگی و خستگی مفرط
یکی از دلایلی که تشخیص سندرم بیانگیزگی را سخت میکند، شباهت آن با تجربههایی است که تقریباً همه ما در مقاطعی از زندگی پشت سر میگذاریم. گاهی فرد تصور میکند فقط خسته است. گاهی فکر میکند افسرده شده و گاهی نیز خود را متهم به تنبلی میکند.
واقعیت این است که این وضعیتها میتوانند به یکدیگر نزدیک باشند، اما یکسان نیستند. در افسردگی، معمولاً علاوه بر بیانگیزگی، احساس غم، ناامیدی، بیارزشی یا رنج عمیق نیز وجود دارد. در خستگی مفرط، فرد بیشتر از کمبود انرژی جسمی و ذهنی رنج میبرد و با استراحت کافی ممکن است تا حدی بهبود پیدا کند. اما در سندرم بیانگیزگی، مسئله اصلی از دست رفتن نیروی روانی لازم برای زندگی کردن است.
به همین دلیل، اگر این احساس برای هفتهها یا ماهها ادامه پیدا کرده باشد، بهتر است آن را صرفاً به حساب خستگی یا بیحوصلگی نگذاریم. گاهی روان ما دارد چیز مهمی را از این طریق بیان میکند و نیاز دارد شنیده شود.
چرا این سندرم فراتر از یک بیحوصلگی ساده یا تنبلی است؟
تنبلی معمولاً یک انتخاب است؛ اما بیانگیزگی مرضی، اغلب یک رنج. فردی که با سندرم بیانگیزگی زندگی میکند، معمولاً از شرایط خود خوشحال نیست. او میبیند که کارهایش عقب میافتند، فرصتها از دست میروند و فاصله میان آنچه میخواهد باشد و آنچه اکنون تجربه میکند بیشتر میشود. با این حال، هر بار که تصمیم میگیرد تغییری ایجاد کند، انگار نیرویی نامرئی او را متوقف میکند.
شاید مهمترین نکته این باشد که بیانگیزگی همیشه نشانه ضعف شخصیت یا کمبود اراده نیست. گاهی این وضعیت نتیجه سالها فشار روانی، فرسودگی هیجانی، تجربه فقدان، تعارضهای حلنشده درونی یا حتی از دست دادن احساس معنا در زندگی است.
آنچه بسیاری از افراد در مسیر درمان کشف میکنند این است که پشت بیانگیزگی، معمولاً داستانی وجود دارد که هنوز به آن گوش داده نشده. زمانی که فرد بتواند در فضایی امن و بدون قضاوت، تجربههای درونی خود را بررسی کند، کم کم ارتباطش با میل و شوق زندگی دوباره شکل میگیرد. شاید به همین دلیل است که درمان بیانگیزگی، پیش از آنکه درباره «بیشتر کار کردن» باشد، درباره «فهمیدن آن شعلهای است که در درون ما خاموش شده».
نشانهها و علائم اصلی سندرم بیانگیزگی
بیانگیزگی معمولاً یک تجربه ناگهانی نیست. خیلی از افراد نمیتوانند زمان دقیقی را به خاطر بیاورند که این وضعیت از آنجا آغاز شده. آنها فقط متوجه میشوند که به مرور چیزی تغییر کرده؛ اشتیاقی که زمانی برای برنامهها، روابط یا اهداف خود داشتند، کمرنگ شده و انجام کارهای روزمره انرژی بیشتری از گذشته میطلبد.
همان طور که در وبسایت better help مطرح شده نشانههای سندرم بیانگیزگی میتوانند در هر فرد شکل متفاوتی داشته باشند، اما برخی علائم در میان بیشتر افراد مشترک هستند. شناخت این نشانهها کمک میکند تا فرد بتواند میان یک خستگی گذرا و وضعیتی که نیازمند توجه بیشتری است تمایز قائل شود.
آپاتی (بیتفاوتی) نسبت به اهداف، آینده و موفقیت
یکی از شناختهشدهترین نشانههای سندرم بیانگیزگی، تجربه «آپاتی» یا بیتفاوتی هیجانی است. در این حالت، اهدافی که زمانی برای فرد مهم و الهامبخش بودند، دیگر احساس خاصی در او ایجاد نمیکنند. ممکن است فرد همچنان بداند که موفقیت شغلی، پیشرفت تحصیلی یا بهبود شرایط زندگی ارزشمند است، اما دیگر کشش درونی لازم برای حرکت به سمت آنها را احساس نکند. گاهی افراد این وضعیت را اینگونه توصیف میکنند: «میدونم باید برای آیندهام تلاش کنم، اما انگار دیگه برام فرقی نمیکنه چه اتفاقی میافته.»
کاهش تمرکز و توانایی انجام فعالیتهای ذهنی پیچیده
بسیاری از افراد مبتلا به سندرم بیانگیزگی متوجه میشوند که تمرکز کردن برایشان دشوارتر شده است. مطالعه یک متن، انجام پروژههای کاری، برنامهریزی برای آینده یا تصمیمگیری درباره مسائل مهم، انرژی ذهنی زیادی از آنها میگیرد.
گاهی فرد ساعتها مقابل لپتاپ مینشیند اما نمیتواند پروژهاش را آغاز کند یا به پایان برساند. ذهن ممکن است مدام از موضوعی به موضوع دیگر بپرد یا به سرعت خسته شود. این مسئله بهویژه در محیطهای تحصیلی و شغلی میتواند باعث افت عملکرد و افزایش احساس ناکامی شود.
انزوای اجتماعی و کنارهگیری از فعالیتهای جمعی
انسانها معمولاً زمانی که احساس سرزندگی و انگیزه دارند، تمایل بیشتری به ارتباط با دیگران پیدا میکنند. اما در سندرم بیانگیزگی، بسیاری از افراد به تدریج از جمعها فاصله میگیرند. تماس با دوستان را به تعویق میاندازند، دعوتها را رد میکنند و مشارکت در فعالیتهای اجتماعی برایشان دشوار میشود.
این انزوا همیشه ناشی از نارضایتی از دیگران نیست. گاهی فرد احساس میکند انرژی لازم برای حضور در جمع را ندارد. گاهی نیز تصور میکند دیگر حرفی برای گفتن یا اشتیاقی برای بودن ندارد. در نتیجه، به تدریج دایره ارتباطات او محدودتر میشود.
متأسفانه این کنارهگیری میتواند چرخه بیانگیزگی را تشدید کند؛ زیرا حمایت اجتماعی و احساس تعلق، از عوامل مهم حفظ سلامت روان و انگیزه هستند.
اهمالکاری شدید در وظایف روزمره و شغلی
همه ما گاهی انجام برخی کارها را به تعویق میاندازیم. اما در سندرم بیانگیزگی، اهمالکاری معمولاً گستردهتر و پایدارتر است. کارهای مهم بارها عقب میافتند، مسئولیتها انباشته میشوند و حتی فعالیتهای سادهای مانند پاسخ دادن به پیامها، پرداخت قبوض یا انجام کارهای روزمره ممکن است دشوار به نظر برسند.
فرد اغلب از این وضعیت آگاه است و حتی بابت آن احساس ناراحتی یا عذاب وجدان میکند. او میداند چه کاری باید انجام دهد، اما فاصله میان تصمیم و عمل به شکل آزاردهندهای زیاد شده است. همین موضوع میتواند اعتمادبهنفس را کاهش دهد و احساس شکست را تقویت کند.
اگر این الگو برای مدت طولانی ادامه پیدا کند و بر عملکرد شغلی، تحصیلی یا روابط فرد اثر بگذارد، بهتر است آن را صرفاً به حساب تنبلی یا بینظمی نگذاریم. گاهی پشت این تعللهای مداوم، رنجی پنهان وجود دارد که نیازمند درک و بررسی عمیقتر است. در چنین شرایطی، گفتوگو با یک درمانگر میتواند به شناخت ریشههای این بیانگیزگی و بازیافتن شوق زندگی کمک کند.
علتهای بروز سندرم بیانگیزگی چیست؟
سندرم بیانگیزگی معمولاً نتیجه تعامل عوامل مختلف زیستی، روانشناختی و محیطی است. به همین دلیل، دو نفر ممکن است علائم مشابهی را تجربه کنند، اما ریشههای بیانگیزگی آنها کاملاً متفاوت باشد.
درک علتهای این سندرم اهمیت زیادی دارد؛ زیرا هرچه تصویر روشنتری از عوامل زمینهساز داشته باشیم، امکان انتخاب مسیر درمانی مناسب نیز بیشتر خواهد شد.
نقش مصرف مواد مخدر (بهویژه ماریجوانا و حشیش) در بروز سندرم
یکی از موضوعاتی که در پژوهشهای روانشناسی و علوم اعصاب در وبسایت NIH مورد بررسی قرار گرفته، ارتباط میان مصرف طولانیمدت ماریجوانا و حشیش با بروز علائم بیانگیزگی است. برخی از افرادی که مصرف مداوم این مواد را تجربه میکنند، به مرور کاهش اشتیاق، افت انگیزه، کمشدن ابتکار عمل و بیتفاوتی نسبت به اهداف زندگی را گزارش میدهند.
البته این موضوع به معنای آن نیست که هر فرد مصرفکننده لزوماً به سندرم بیانگیزگی مبتلا میشود. پژوهشها نشان میدهند عوامل متعددی مانند سن شروع مصرف، میزان مصرف، شرایط روانی فرد و ویژگیهای شخصیتی در این رابطه نقش دارند. با این حال، متخصصان معتقدند مصرف مزمن مواد میتواند در برخی افراد عملکرد طبیعی سیستمهای انگیزشی مغز را تحت تأثیر قرار دهد.
اختلال در سیستم پاداشدهی مغز و سطح دوپامین
دوپامین، یکی از انتقالدهندههای عصبی مهم در سیستم مغز است که به ما کمک میکند برای رسیدن به اهدافمان تلاش کنیم. زمانی که عملکرد این سیستم مختل شود، حتی فعالیتهایی که قبلاً جذاب و لذتبخش بودند نیز ممکن است بیمعنا یا خستهکننده به نظر برسند.
فرسودگی شغلی و استرسهای مزمن محیطی
گاهی بیانگیزگی نه از درون مغز، بلکه از فشارهای مداوم زندگی روزمره تغذیه میشود. زندگی در شرایطی که استرس، نگرانی، فشار مالی، ناامنی شغلی یا مسئولیتهای سنگین بهطور مداوم وجود دارد، میتواند به تدریج انرژی روانی فرد را تحلیل ببرد.
فرسودگی شغلی نمونهای از همین وضعیت است. فرد ممکن است سالها با تعهد و انگیزه بالا کار کرده باشد، اما در نهایت به نقطهای برسد که دیگر هیچ انرژی روانی برای ادامه نداشته باشد. در این حالت، بیانگیزگی نشانه تنبلی نیست؛ بلکه پیامی از سوی روان است که از خستگی عمیق خبر میدهد.
عوامل شیمیایی و تغییر در عملکردهای عصبی مغز
علاوه بر عوامل روانی و محیطی، برخی تغییرات زیستی نیز میتوانند در شکلگیری سندرم بیانگیزگی نقش داشته باشند. عملکرد مغز به تعادل ظریفی میان انتقالدهندههای عصبی، شبکههای ارتباطی و فرایندهای شیمیایی وابسته است. هر عاملی که این تعادل را بر هم بزند، میتواند بر انگیزه و انرژی روانی فرد اثر بگذارد.
برخی بیماریهای عصبی، آسیبهای مغزی، اختلالات هورمونی و حتی بعضی داروها ممکن است با کاهش انگیزه و افت فعالیت همراه باشند. به همین دلیل، زمانی که بیانگیزگی شدید یا طولانیمدت باشد، بررسی ابعاد جسمی و پزشکی نیز اهمیت پیدا میکند.
با این حال، نباید فراموش کرد که انسان تنها مجموعهای از واکنشهای شیمیایی نیست. در بسیاری از موارد، بیانگیزگی حاصل تعامل پیچیده ذهن، مغز و تجربههای زندگی است. به همین دلیل، درمان مؤثر معمولاً زمانی اتفاق میافتد که همه این ابعاد در کنار یکدیگر دیده شوند. در رویکردهای رواندرمانی عمیق نیز تلاش میشود علاوه بر بررسی عوامل زیستی و محیطی، معنای روانشناختی این کاهش انگیزه و ارتباط آن با تجربههای درونی فرد مورد توجه قرار گیرد.
راههای تشخیص و درمان سندرم بیانگیزگی
درمان سندرم بیانگیزگی، برخلاف تصور رایج، صرفاً با توصیههایی مانند «بیشتر تلاش کن» یا «مثبت فکر کن» امکانپذیر نیست. برای کمک مؤثر، ابتدا باید فهمید این بیانگیزگی از کجا میآید و چه عواملی باعث ادامه آن میشود.
تشخیص سندرم بیانگیزگی معمولاً از طریق ارزیابی روانشناختی و بررسی وضعیت هیجانی، شناختی، رفتاری و گاهی جسمانی فرد انجام میشود. روانشناس تلاش میکند مشخص کند که آیا این وضعیت با افسردگی، فرسودگی شغلی، مصرف مواد، مشکلات جسمی یا سایر عوامل مرتبط است یا خیر. پس از شناخت ریشههای مسئله، میتوان مسیر درمان را متناسب با شرایط هر فرد طراحی کرد.
نقش رواندرمانی و روانکاوی
بسیاری از افراد زمانی برای درمان مراجعه میکنند که از بیانگیزگی خود خسته شدهاند. آنها بارها تلاش کردهاند با برنامهریزی بیشتر، افزایش نظم، خواندن کتابهای انگیزشی یا فشار آوردن به خود، دوباره به زندگی برگردند؛ اما پس از مدتی متوجه شدهاند که مسئله عمیقتر از آن است که با اراده و تلاش صرف حل شود.
از نگاه رواندرمانی، بیانگیزگی همیشه به معنای «نبود انگیزه» نیست. گاهی فرد در سطحی عمیقتر، ارتباط خود را با خواستن، میل داشتن و معنا بخشیدن به زندگی از دست داده است. ممکن است سالها در مسیری حرکت کرده باشد که با نیازهای واقعی او همخوانی نداشته، هیجانهای مهمی را نادیده گرفته باشد یا آنقدر فشارها و انتظارات بیرونی را تحمل کرده باشد که دیگر صدای خواستههای درونی خود را نشنود. در چنین شرایطی، بیانگیزگی را میتوان نه صرفاً یک علامت آزاردهنده، بلکه پیامی از روان دانست؛ پیامی که از وجود چیزی حلنشده یا نادیدهگرفتهشده خبر میدهد.
رواندرمانی فضایی فراهم میکند که فرد بتواند با کنجکاوی و بدون قضاوت به این پیام گوش دهد. در این مسیر، هدف تنها افزایش بهرهوری یا بازگرداندن عملکرد روزمره نیست؛ بلکه فهمیدن این است که بیانگیزگی چه داستانی را در بطن خود دارد. گاهی در دل این تجربه، سوگهای ناتمام، ناامیدیهای قدیمی، ترس از شکست، ترس از موفقیت، خشمهای سرکوبشده یا احساس پوچی پنهان شدهاند؛ عواملی که ممکن است سالها از آگاهی فرد دور مانده باشند اما همچنان بر زندگی او اثر بگذارند.
در روانکاوی و رواندرمانی روانپویشی، توجه ویژهای به این لایههای پنهان روان میشود. این رویکردها بر این باورند که انسان تنها با تصمیمهای آگاهانه زندگی نمیکند؛ بخش مهمی از رفتارها، انتخابها و حتی بیانگیزگیهای ما تحت تأثیر فرایندهای ناهشیار قرار دارد. گاهی فرد در سطح آگاه خواهان پیشرفت و تغییر است، اما در سطحی عمیقتر با تعارضهایی روبهروست که حرکت او را متوقف میکنند. تا زمانی که این تعارضها شناخته نشوند، تلاش برای «انگیزه پیدا کردن» ممکن است شبیه فشردن پدال گاز خودرویی باشد که ترمز آن همچنان کشیده شده است.
در فرایند درمان، فرد به تدریج فرصت پیدا میکند رابطه خود را با خواستهها، آرزوها، ترسها و بخشهای کمتر شناختهشده وجودش بازسازی کند. بسیاری از مراجعان گزارش میکنند که پس از مدتی، تغییر اصلی نه در افزایش ناگهانی انگیزه، بلکه در بازگشت تدریجی احساس زنده بودن رخ میدهد؛ احساسی که به آنها اجازه میدهد دوباره به آینده فکر کنند، برای چیزی اشتیاق داشته باشند و خود را در جریان زندگی احساس کنند.
به همین دلیل، درمان بیانگیزگی تنها تلاش برای حذف یک علامت نیست. در بسیاری از موارد، این فرایند سفری برای شناخت عمیقتر خود و بازسازی ارتباط با آن چیزی است که به زندگی معنا، جهت و پویایی میبخشد.
تغییر سبک زندگی؛ تنظیم خواب، تغذیه و فعالیت بدنی
سلامت جسم و روان ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند. زمانی که خواب فرد نامنظم باشد، تغذیه مناسبی نداشته باشد یا فعالیت بدنی او به حداقل برسد، توانایی مغز برای حفظ تمرکز، انرژی و انگیزه نیز کاهش پیدا میکند.
خواب کافی و منظم یکی از مهمترین عوامل حفظ سلامت روان است. همچنین مصرف غذاهای مغذی و فعالیت بدنی منظم میتواند به بهبود عملکرد سیستمهای عصبی مرتبط با خلق و انگیزه کمک کند.
نکته مهم این است که در دوران بیانگیزگی شدید، ایجاد تغییرات بزرگ معمولاً دشوار است. به همین دلیل بهتر است این تغییرات بهتدریج و در قالب گامهای کوچک و واقعبینانه انجام شوند. حتی چند دقیقه پیادهروی روزانه یا تنظیم ساعت خواب میتواند نقطه شروعی برای بازگشت تدریجی انرژی روانی باشد.
چه زمانی برای درمان بیانگیزگی به دارو نیاز داریم؟
براساس وبسایت choosing therapy سندرم بیانگیزگی لزوما به درمان دارویی نیاز ندارد. در بسیاری از موارد، رواندرمانی و اصلاح سبک زندگی میتوانند نقش اصلی را در بهبود وضعیت فرد ایفا کنند. با این حال، اگر بیانگیزگی بخشی از یک اختلال روانپزشکی مانند افسردگی اساسی، برخی اختلالات اضطرابی یا مشکلات عصبی باشد، ممکن است استفاده از دارو نیز ضروری شود.
تصمیمگیری درباره مصرف دارو باید توسط روانپزشک و پس از ارزیابی دقیق انجام شود. داروها زمانی بیشترین اثربخشی را دارند که بخشی از یک برنامه درمانی جامع باشند؛ برنامهای که در آن ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی فرد همزمان مورد توجه قرار میگیرند.
استراتژیهای کوچک برای بازیابی انگیزه و شروع دوباره
وقتی فرد برای مدت طولانی با بیانگیزگی زندگی کرده باشد، معمولاً تصور میکند برای تغییر باید یک تحول بزرگ در زندگی خود ایجاد کند. اما واقعیت این است که انگیزه اغلب پس از عمل کردن ایجاد میشود، نه صرفا فکر کردن.
یکی از مؤثرترین راهکارها، کوچک کردن اهداف است. به جای تلاش برای تغییر کامل زندگی، میتوان بر انجام یک اقدام ساده و مشخص تمرکز کرد. خواندن چند صفحه از یک کتاب، مرتب کردن بخشی از اتاق، پاسخ دادن به یک ایمیل یا چند دقیقه قدم زدن میتواند آغاز یک حرکت باشد.
همچنین کمککننده است که فرد به جای تمرکز بر نتیجه نهایی، به فرایند و استمرار توجه کند. بسیاری از افراد منتظر میمانند تا اول انگیزه داشته باشند و بعد دست به عمل بزنند؛ در حالی که در عمل، انجام فعالیتهای کوچک است که کم کم احساس انگیزه را برمیگرداند و ما را در مسیر میاندازد. به قول شاعر:
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
اگر این روزها با بیانگیزگی دستوپنجه نرم میکنید، شاید مهمترین نکته این باشد که از خود انتظار نداشته باشید یکشبه به همان فرد پرانرژی گذشته تبدیل شوید. گاهی بهبودی از یک قدم کوچک آغاز میشود؛ قدمی که به شما یادآوری میکند هنوز بخشی از وجودتان میل به حرکت، رشد و ذوق زندگی کردن را در خود حفظ کرده است.
کلام پایانی
در پایان، شاید مهمترین نکته این باشد که بیانگیزگی همیشه نشانه تنبلی، ضعف اراده یا کمکاری نیست. گاهی روان ما پس از تحمل فشارهای طولانی، ناامیدیها، فرسودگیها یا تعارضهای حلنشده، دیگر توان ادامه دادن به شیوه گذشته را ندارد و این خستگی خود را به شکل بیانگیزگی نشان میدهد. اگر مدتی است احساس میکنید اشتیاق گذشته را از دست دادهاید یا انجام کارها برایتان دشوار شده بهتر است به جای قضاوت کردن خود، کمی با مهربانی به تجربهتان نگاه کنید. خوشبختانه بیانگیزگی وضعیتی قابلدرمان است. با شناخت ریشههای این احساس و دریافت کمک تخصصی از روانشناس، میتوان بهتدریج دوباره با خواستهها، اهداف و احساس سرزندگی ارتباط برقرار کرد و قدمبهقدم به زندگیای بازگشت که در آن معنا، امید و شور زنده بودن جریان دارد.
درباره مهسا عسگری
من مهسا عسگری هستم؛ فارغالتحصیل کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی. مسیر من از دل روان انسان میگذرد؛ جایی که تجربه، ناآگاه و واژه در هم تنیده میشوند. روانکاوی برای من صرفاً یک حوزهی نظری نیست، بلکه راهیست برای اندیشیدن به آنچه گفته نمیشود اما همواره جاریست. در کنار روانشناسی، به نوشتن و تولید محتوا علاقهمندم. نویسندگی برای من نه فقط ابزار بیان، بلکه فرآیندیست برای معنا دادن به تجربه، ساختن پیوند میان تداعیها، و روایت. تلاشی برای سامان دادن به فقدانی که واژه تاب پر کردنش را ندارد، اما میتواند آن را قابل اندیشیدن کند. در تلاشم که در تقاطع روانکاوی، زبان و محتوا، فضایی برای تأمل، فهم و گفتوگو بسازم.
نوشتههای بیشتر از مهسا عسگری






1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.