بیگانه هراسی چیست؟
بیگانههراسی یعنی داشتن نگرشهای منفی شامل ترس، انزجار، نفرت و اجتناب نسبت به گروههایی که به عنوان «خارجی» درک میشوند. خارجی الزاما به معنای تابعیت متفاوت نیست؛ بلکه میتواند بر اساس تفاوت در زبان، فرهنگ، مذهب یا قومیت باشد.
بیگانههراسی گاهی اوقات دست به دست «کلیشهسازی»، «مهاجرستیزی» و «نژادپرستی» میدهد. بیگانههراسی محدود به یک کشور یا فرهنگ خاص نیست؛ بلکه در کشورها و فرهنگهای مختلفی دیده میشود.
روانشناسان اجتماعی و جامعهشناسان سعی میکنند این پدیدهها را مطالعه کنند تا بتوانیم به شناخت بهتری از خودمان و دیگران پیدا کنیم و همزیستی مسالمتآمیزی در کنار یکدیگر داشته باشیم. در این مقاله از بلاگ کلینیک آگاه، به موضوع بیگانههراسی، دلایل و پیامدهای آن میپردازیم.
فهرست محتوا:
Toggleبیگانه هراسی یعنی چی؟
در میان شیوع شدید بیماری کووید ۱۹، مردم آسیای شرقی، تحت هراس زیادی قرار گرفتند. در سال ۲۰۲۱ مردی در آمریکا، در شهر آتلانتا، به سه مرکز بهداشتی حمله کرد؛ طی این حمله ۸ زن را کشت که ۶ نفر از آنها، اصالتا از آسیای شرقی بودند. بعد از این واقعه، آماری در آمریکا پخش شد. آماری که نشان میداد بعد شیوع کرونا، ۶۶۰۰ نوع حمله به مردم آسیای شرقی انجام شده است. چنین ترسی از نژادها و اقوام دیگر از کجا میآید؟
بیگانههراسی بیشتر روی «تهدید» متمرکز است؛ تهدیدی که از افراد خارجی (سایر ملیتها، قومیتها، فرهنگها، ادیان یا هر فرد متفاوتی) به ما میرسد. فرقی ندارد این تهدید مبتنی بر دلایل واقعی باشد یا ساختۀ ذهن ما. تفاوت برایمان تهدیدکننده میشود و ممکن است به ما آسیب بزند.
از طرفی، نژادپرستی بر پایین بودن ذاتی یک نژاد تاکید دارد. نژادپرستی یعنی یک قومیت یا نژاد، از اقوام و نژادهای دیگر بهتر است و حق دارد سایر قومیتها را تحقیر کند و روی آنها سلطه داشت باشد. بیاید این تعریفها را با مثال، کمی سادهتر کنیم. سه فرد را تصور کنید:
- محمد، فردی ایرانی است که در کانادا زندگی میکند.
- دنیل، فردی سفیدپوست و کانادایی است که در کانادا زندگی میکند.
- ماری، فردی سیاهپوست و کانادایی است که در کانادا زندگی میکند.
دنیل توسط جامعۀ کانادا پذیرفته میشود؛ زیرا سفیدپوست و کانادایی است. اگر محمد به دلیل اینکه کانادایی نیست، ممکن است تحتتاثیر بیگانه هراسی قرار بگیرد. او بهواسطۀ تفاوتهایش مثلا تسلط کمترش روی زبان انگلیسی، تفاوت احتمالی رنگ پوست، شناخت کمتر فرهنگ کانادا و ملیت متفاوتش ممکن است توسط کاناداییها کمتر به عنوان دوست انتخاب شود. شاید اعتمادی که یک فرد کانادایی به یک فرد کانادایی دیگر دارد، بین او و محمد اتفاق نیفتد. یا حتی اگر سر و کارش با یک کانادایی مهاجرستیز بیفتد، ممکن است بیشتر از هر چیزی، جملۀ «برگرد کشور خودت» را بشنود.
ممکن است ماری بیشتر از دنیل مورد تبعیض باشد. افراد نژادپرست ممکن است توسط فردی سفیدپوست مورد خشونت کلامی قرار بگیرد یا پلیس کانادا به افرادی مثل او مشکوکتر باشد. چراکه کلیشهای وجود دارد که میگوید: «سیاهپوستان بیشتر جرم میکنند!»
در بسیاری از موقعیتهای زندگی واقعی، نمیتوان بین بیگانههراسی و نژادپرستی و مهاجرستیزی تفاوتی مشخص قائل شد؛ زیرا همپوشانی فراوانی دارند. در برخی کشورها که اثر کمی از نژادپرستی دیده میشود، ممکن است بیگانههراسی یا مهاجرستیزی بهوضوح مشاهده شود. برای مثال کشوری مانند ژاپن، آنقدر که از مهاجرانش نفرت دارد، به نژادشان اهمیت کمتری میدهد.
بسیاری از اندیشمندان بین این دو کلمه تفاوتی واضح قائل میشوند؛ اما برخی نیز معتقد هستند که تفاوت قائل شدن تنها باعث پیچیده شدن قضیه میشود. آنها میگویند امروزه بحث برتری فرهنگی بر فرهنگ دیگر مطرح است. در یک کشور یا میان چند کشور، خرده فرهنگها با همدیگر رقابت میکنند و یکی خود را بهتر از دیگری میبیند. برای مثال به کشور خودمان نگاه کنید. خرده فرهنگهای لر یا ترک گاهی باهم رقابت میکنند و دیگری را پایینتر از خود تصور میکنند. یا ساکنان شهر تهران خودشان را بهتر از «شهرستانیها» میدانند یا حتی ما ایرانیان که فرهنگمان را بهتر از عربها میبینیم.
دلایل تکاملی بیگانههراسی
ما انسانها یاد گرفتیم در کنار همدیگر جامعه تشکیل دهیم و با هم زندگی کنیم. برای این کار به تعدادی از نزدیکانمان اعتماد میکنیم و از آنها میخواهیم به ما اعتماد کنند. اینطوری اگر از آنها کمکی بخواهیم مطمئن خواهیم بود، آن کمک را دریافت خواهیم کرد. به همین شکل مغز انسان، برای بقای خود، تنها نزدیکانش را آدم حسابی تصور میکند. مغز میخواهد با مصرف کمترین انرژی بیشترین بهره را از زندگی ببرد. پس با اعتماد کردن به تعدادی محدود، آنها را سرمشق قرار میدهد و پیرو آنها میشود.
به این ترتیب، مغز هنگامی که با گروهی بیگانه روبهرو میشود، به دو صورت پاسخ میدهد. اول از همه، دست به دامن هر آنچه یاد گرفته است میشود. او در طول زندگیاش با چه چیزهایی سروکار داشته است؟ چه ضربالمثلها، سرگرمیها، اخبار، ارزشها و هنجارهای اجتماعی و مذهبی، اعتقادات خانواده و دوستان، درسهای مدرسه و… را دیده و شنیده است؟ او برای اینکه انرژی زیادی مصرف نکند، به تمام آنچه تا آن لحظه در خود جمع کرده است نگاه میکند. با توجه به تمام آنها، میتواند فرد بیگانه را شناسایی کند: هر کسی که از دایرۀ آشنای او متفاوت است و بیرونش قرار میگیرد.
دومین نوع پاسخش، توجه به نزدیکان و اطرافیانش است. مغز ممکن است به تنهایی پاسخی برای روبهرویی با بیگانگان پیدا نکند. پس به نزدیکانش رو میآورد تا نحوۀ جوابگویی آنها را ببیند. به این صورت او نیز با بهرهگیری از شکل پاسخگویی آنها، پاسخ خودش را تنظیم میکند. همانطور که گفتیم، این نوع برخورد به مغز کمک میکند تا کمترین میزان انرژی را مصرف کند، اما بیشترین بهرۀ ممکن را ببرد. پس اگر هرآنچه یاد گرفتهایم و هرآنچه دیگران میگویند، علیه فرد بیگانه باشد، ما نیز برعلیه او خواهیم شد.
در بسیاری از شرایط این گونه حل مسئله بهجا و درست است. اگر بخواهیم در مورد خرید یک جارو تصمیم بگیریم، هم با توجه به تجاربمان و هم نظرات دیگران، میتوانیم بهترین نمونۀ ممکن جارو را بخریم؛ اما در مورد انسانها این قضیه صدق نمیکند. ما انسانها به سادگی یک جارو نیستیم؛ انسانها پیچیده و خاص هستند؛ هرکدامشان حرفی برای گفتن دارند. نمیتوانیم همهی آنها زیر چتر اعتقاداتمان نگه داریم و هیچ اشتباهی نیز نکنیم.
با این حال، بیشتر اشتباهات ما انسانها در تصمیمگیری درمورد انسانهای دیگر به همین میانبُرهای شناختیمان برمیگردد. این میانبرها با همۀ خطراتشان، سالها به نفع انسانها کار کردهاند. ذخیرۀ انرژی راهی برای بقای ماست. اگر مغز قرار بود با هر دفعۀ دیدن یک انسان جدید، از اول برای شناختن او برنامهریزی کند سریع موتورش میسوخت. او با استفاده از این میانبرها، مسیری را برمیگزیند که کمترین آسیب را برایش به دنبال داشته باشد. با این حال، باید حد وسطی پیدا شود که نهتنها آسیبی نبینیم، بلکه هراس از بیگانگان باعث نشود خودمان را از شگفتیهای دیگران محروم کنیم. برای رسیدن به چنین حد وسطی لازم است روی خودمان کار کنیم.
دلایل روانشناختی بیگانههراسی
تحقیقات نشان میدهد علیرغم تمام دلایل تکاملی و اجتماعی موجود برای بیگانههراسی، همۀ انسانها به یک شکل با «دیگران» یا افراد متفاوت روبهرو نمیشوند. بعضی ویژگیهای روانشناختی باعث میشوند بیگانههراسی در بعضی افراد پررنگتر شود:
- روانرنجورخویی: افرادی که خشم، اضطراب و نگرانی زیادی تجربه میکنند بیشتر احتمال دارد رفتارها یا دیدگاههای بیگانههراسانه داشته باشند.
- عدم باز بودن به تجربه: افرادی که به امور جدید، دیدگاههای متنوع و تفاوتها کمتر علاقه نشان میدهند و کنجکاو نیستند، بیشتر به بیگانههراسی گرایش دارند.
- همدلی و توافقپذیری پایین: بیگانههراسی با خصومتورزی و مشکلات همدلی ارتباط دارد. وقتی نتوانیم افراد متفاوت را افرادی مانند خودمان ببینیم که فقط در شرایط دیگری بزرگ شدهاند، ممکن است بیگانههراسی را تجربه کنیم.
- ناامنی درونی: در لایههای عمیقتر شخصیت، وقتی هویتمان به درستی شکل نگرفته باشد، بیشتر ممکن است در برابر سایر فرهنگها بترسیم و فکر کنیم انسانهایی که با ما متفاوتند تهدیدآفرین و خطرناکند.
- جنسیت: شواهد نشان میدهد مردان بیشتر از زنان ممکن است دیدگاههای بیگانههراسانه داشته باشند.
دلایل اجتماعی بیگانه هراسی
اگر مغز ما شکلگیری بیگانههراسی را آسان میکند، پس طبیعی است که عوامل اجتماعی نیز به دنبال آن به وجود بیایند. ما نمیتوانیم دلیلی منطقی برای بیگانههراسیمان پیدا کنیم؛ زیرا فرایند مغز برای باور به چنین هراسی منطقی نیست. پس برای اینکه خودمان را توجیه کنیم، عوامل اجتماعی را برمیگزینیم تا از آن طریق بیگانه هراسی را توضیح دهیم.
نظریۀ خانه و پیشه
برخی اندیشمندان میگویند که عامل اجتماعی بیگانه هراسی، خانه و پیشه است. به این معنا که کسی در کشور مقصد با بیگانگان مشکلی ندارد؛ بلکه مشکل اصلی نبود خانه و کمبود شغل برای افراد تازهوارد است. آنها معتقدند که با آمدن مهاجران جدید، شغلهای مناسب از مردم کشور مقصد گرفته میشود. اینطور مهاجران و مردم باهم به رقابت میپردازند؛ رقابتی که نتیجهاش بیگانههراسی است. مردم کشور خواستار این میشوند که بیگانگان کشورشان را ترک کنند و با دیدن هر گونه مهاجر، با آنها بدرفتاری میکنند؛ چراکه انگار حضور افراد خارجی، منبع کشورشان را تهدید میکند و منافعشان را به خطر میاندازد.
از طرفی، تاریخ دورۀ ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۴ اروپا نشان میدهند که حتی وقتی رشد اقتصادی قابل توجهی در اروپا شکل گرفته بود، همچنان بیگانههراسی گستردهای نسبت به چینیها و آفریقاییها وجود داشت. بنابراین، نمیتوانیم بگوییم دلیل بیگانههراسی، صرفا محدودیت منابع است.
ناسازگاری ذاتی فرهنگها
برخی دیگر میگویند مشکل از فرهنگهاست. برخی فرهنگها باهم نمیسازند. بحث نژادپرستی یا بیگانه هراسی نیست؛ بحث این است که در هر شرایطی این دو فرهنگ در کنار هم باشند، به مشکل خواهند خورد. برای مثال رییس جمهور سوم آمریکا، توماس جفرسون، عمیقا معتقد بود که فرهنگ آلمانیها و آمریکایی باهم سازگار نیست؛ اگر آلمانیها به آمریکا بیایند حتما دعوایی بین آنها رخ خواهد داد. با این حال نهتنها آلمانیها به آمریکا آمدند، بلکه در کنار آنها سازگارانه و هماهنگ به زندگیشان پرداختند.
تاریخ به ما میگوید مشکل، تفاوت اساسی دو فرهنگ نیست؛ مشکل اعتقادات اساسی فرهنگ غالب است. آمریکا در مدتی کوتاه با مهاجران آلمانی کنار آمد؛ اما بعد از صدها سال هنوز نتوانسته است با مهاجران آفریقایی، خودش را وفق بدهد. اعتقادات پایۀ این فرهنگ، جلوی چنین سازگاری را میگیرد و این قوم را به شکل سیستماتیک از خود دور میکند.
نظریۀ بزغاله
گروهی میگویند کشورها در بحرانهای اجتماعی به بیگانههراسی رو میآورند. وقتی جامعه درحال فروپاشی است، منابع محدودند و هویت جمعی به مشکل خورده است. جامعه به کسی نیاز دارد که تمام تقصیرات را روی دوش او بیندازد. مردم جامعه نمیخواهند و یا نمیتوانند کاری در مورد وضعیت خودشان انجام دهند، پس به گروه بیگانه روی میآورند و هرچه مشکل دارند را گردن او میاندازند. برای مثال نازیها در آلمان، گروهی بسیار کوچک در کشورشان را انتخاب کردند و آنها را مسئول تمام بدیها دانستند.
با اینحال، بیگانههراسی دلیل واضح و ثابتی ندارد و مجموعهای از عوامل اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در شکلگیری آن نقش دارند.
نتیجهگیری
هراس، اولین واکنشی است که انسان هنگام دیدن افراد متفاوت با خودش نشان میدهد. ترسیدن از آنچه نمیشناسیمش تا حدی طبیعی است. اما گاهی ما بیشتر از آنچه تصور میکنیم میدانیم؛ ما میدانیم که دیگری مانند ما انسان است؛ ما میدانیم که او از فرهنگی میآید که ارزشمند است؛ ما میدانیم که با پذیرش او میتوانیم در کنارش زندگی کنیم. ما نمیتوانیم در تلاش یک یا دو روزه تمام اشتباهات نسبت به گروههای دیگر را درست کنیم. اما میتوانیم کمی با خود فکر کنیم. شاید وقت پیدا کردن حد وسط دربارۀ افراد متفاوت باشد؛ درک اینکه الزاما به خاطر تفاوت دیگران خطری تهدیدمان نمیکند؛ حداقل تا زمانی که خودمان آن خطر را نیافرینیم.
درباره ملیکا راسخی پور
من ملیکا راسخی پور هستم و در حال حاضر مشغول تمام کردن سال آخر کارشناسی در رشتۀ روانشناسی هستم. شوق من نسبت به این رشته، از ترمهای آغازین، مرا به سمت خواندن کتابهای زیادی هدایت کرد. همین مطالعات مرا با رویکردهای روانکاوی کلاسیک و روانپویشی آشنا کرد. با خواندن کتابهای شخصیتهایی مثل فروید، یونگ و اتو رانک به مطالعات مردمشناسی و اسطورهشناسی با تمرکز بر تحلیلهای روانشناختی علاقۀ بسیار زیادی پیدا کردم. تمرکز من بر مطالعات بینرشتهای روانشناسی و تاریخ است؛ به شکلی که بتوانم با در نظر گرفتن تاریخ و هویت جمعی، رفتارهای غالب جامعه را بیشتر و بهتر درک کنم. امیدوارم در هدفم برای ارتقای آگاهی مخاطبان، تا میزانی حتی کم، موفق شوم.
نوشتههای بیشتر از ملیکا راسخی پور
1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.