لوگو کلینیک روانپویشی اگاه
  • مشاوره
    • روانشناس طرح حمایت
    • روانپزشک
    • مشاوره فردی
      • روانشناس فردی شیراز
      • مشاوره فردی تهران
      • مشاوره فردی انلاین
    • مشاوره خانواده
      • مشاور خانواده در تهران
      • مشاوره خانواده آنلاین
    • روانشناس کودک
      • روانشناس کودک شیراز
      • روانشناس کودک تهران
      • روانشناس کودک آنلاین
    • روانشناس نوجوان
      • مشاور نوجوان در شیراز
      • روانشناس نوجوان تهران
      • روانشناس نوجوان آنلاین
    • مشاوره زوج درمانی
      • بهترین زوج درمانگر در شیراز
      • زوج درمانگر خوب در تهران
      • مشاوره زوج درمانی آنلاین
      • مشاوره خیانت
    • مشاوره ازدواج
      • مشاوره ازدواج شیراز
      • مشاوره ازدواج تهران
      • مشاوره ازدواج آنلاین
    • مشاوره طلاق
      • مشاوره طلاق تهران
    • مشاوره تحصیلی
      • مشاور تحصیلی آنلاین
      • مشاور تحصیلی تهران
      • مشاور تحصیلی شیراز
    • مشاوره شغلی
      • مشاوره شغلی در تهران
      • مشاوره شغلی در شیراز
      • مشاوره شغلی آنلاین
    • مشاوره افسردگی
    • مشاوره ترک اعتیاد
    • مشاوره وسواس فکری
    • مشاور استرس و اضطراب
  • روانشناس
    • روانشناس شیراز
    • روانشناس تهران
    • تراپیست آنلاین
    • مشاوره روانشناسی ایرانیان خارج از کشور
  • کارگاه روانشناسی
    • کارگاه عمومی روانشناسی
    • دوره تخصصی روانشناسی با مدرک
  • وبلاگ
    • وبلاگ عمومی
    • وبلاگ تخصصی
  • فروشگاه
    • کتاب
    • مقالات تخصصی
      • مقالات تخصصی رایگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
بلاگ تخصصی
مشاور طرح حمایت
نوبت مشاوره
  • مشاوره روانشناسی
    • روانپزشک
    • مشاوره فردی
      • روانشناس فردی شیراز
      • مشاوره فردی تهران
      • مشاوره فردی انلاین
    • مشاور کودک
      • روانشناس کودک شیراز
      • روانشناس کودک تهران
      • روانشناس کودک آنلاین
    • مشاور نوجوان
      • مشاور نوجوان در شیراز
      • روانشناس نوجوان تهران
      • روانشناس نوجوان آنلاین
    • مشاوره خانواده
      • مشاور خانواده در تهران
      • مشاوره خانواده آنلاین
    • زوج درمانگر
      • بهترین زوج درمانگر در شیراز
      • زوج درمانگر خوب در تهران
      • مشاوره زوج درمانی آنلاین
      • مشاوره خیانت
    • مشاوره ازدواج
      • مشاوره ازدواج تهران
      • مشاوره ازدواج شیراز
      • مشاوره ازدواج آنلاین
    • مشاوره طلاق
      • مشاوره طلاق تهران
    • مشاوره تحصیلی
      • مشاور تحصیلی شیراز
      • مشاور تحصیلی تهران
      • مشاور تحصیلی آنلاین
    • مشاوره شغلی
      • مشاوره شغلی در تهران
      • مشاوره شغلی در شیراز
      • مشاوره شغلی آنلاین
    • مشاوره افسردگی
    • مشاوره ترک اعتیاد
    • مشاوره وسواس فکری
    • مشاور استرس و اضطراب
  • روانشناسان
    • روانشناس شیراز
    • روانشناس تهران
    • تراپیست آنلاین
    • مشاوره روانشناسی آنلاین خارج از کشور
    • روانشناس طرح حمایت
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • وبلاگ
    • وبلاگ عمومی
    • وبلاگ تخصصی
  • آکادمی تخصصی روانشناسی
  • کارگاه‌های آموزشی
    • کارگاه عمومی
    • دوره روانشناسی
  • فروشگاه
    • کتاب
    • مقالات تخصصی
      • مقالات تخصصی رایگان
  • دریافت نوبت مشاوره
  • استعلام مدرک
لوگو کلینیک روانپویشی اگاه
0

تحلیل روان‌شناختی سینمایی still alice با محوریت آلزایمر

1404-10-09
تاریخ به‌روز رسانی: 26-03-1405
ارسال شده توسط ملیکا راسخی پور
ناظر علمی محتوا: دکتر مهدی رضا سرافراز
تحلیل فیلم
تحلیل سینمایی still alice با محوریت آلزایمر

شاید برخی از شما در زندگی‌تان با کسانی که از بیماری آلزایمر رنج می‌برند برخورد داشته باشید. این بیماری بسیار دشوار است و تمام اعضای خانواده را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد؛ اما مهم‌تر از همه، با هویت شخصی فرد مبتلا بازی می‌کند. به همین دلیل، شناخت سختی‌های این بیماری از نگاه افرادی که به آن دچار شده‌اند اهمیت زیادی دارد. این فیلم نیز تلاشی هنرمندانه در این راه است.

در این مقاله از بلاگ کلینیک روان‌پویشی آگاه، به بررسی و تحلیل این فیلم پرداخته می‌شود تا از خلال آن، خواننده با جنبه‌های مختلف بیماری آلزایمر بیشتر آشنا شود.

فهرست محتوا:

Toggle
    • خلاصه‌ای از فیلم (هنوز آلیس)
  • آلزایمر چیست؟
  • علل بروز بیماری
  • علائم بیماری آلزایمر
    • آلیس
    • آلیس و خانواده‌اش

خلاصه‌ای از فیلم (هنوز آلیس)

فیلم در آغاز ما را با خانمی آشنا می‌کند؛ آلیس، که تولد ۵۰سالگی‌اش را در کنار خانواده‌اش جشن می‌گیرد. در این صحنه متوجه می‌شویم که او خانواده‌ای موفق دارد: دختر بزرگ‌ترش، آنا، وکیل است؛ پسرش، تام، در حال گذراندن دوره پزشکی عمومی‌اش است؛ و شوهرش، جان، نیز محققی در زمینه سلامت است. حرف از دختر کوچک‌ترش، لیدیا، به میان می‌آید؛ تنها فردی در این خانواده که به دانشگاه نرفته و هنر بازیگری را دنبال می‌کند.

بعد از آن، ما با آلیس و موفقیت‌های او روبه‌رو می‌شویم. او به دانشگاه کالیفرنیا دعوت می‌شود تا سخنرانی کند. او را با عنوان دانشمندی معرفی می‌کنند که با نظریه‌اش در کتاب نورون تا کلمه، علم زبان‌شناسی را تغییر داده است.

در طی صحنه‌های بعدی فیلم، ما اشتباهاتی را در رفتار آلیس تشخیص می‌دهیم. او در سخنرانی‌اش کلمه‌ای را فراموش می‌کند؛ مکالمه‌ای با شوهرش را به یاد نمی‌آورد؛ و هنگام ورزش کردن در پارک، راه خود را گم می‌کند. در نتیجه این اشتباهات، به پزشک مغز و اعصاب رجوع می‌کند و متوجه می‌شود که از بیماری آلزایمر زودرس رنج می‌برد. نوع آلزایمری که آلیس به آن مبتلاست ژنتیکی است؛ یعنی هر سه فرزندش ۵۰ درصد احتمال مبتلا شدن به آن را دارند. آنا از طریق تست ژنتیک متوجه می‌شود که او نیز ژن مادرش را دارد و باید از جنین در راهش مراقبت کند.

در ادامه فیلم، ما تمام مسائلی را که آلیس باید با آن‌ها دست‌وپنجه نرم کند، می‌بینیم. کیفیت تدریسش در دانشگاه کاهش پیدا می‌کند و در نهایت مجبور می‌شود از شغلش کناره‌گیری کند. راه خود را در خانه‌اش گم می‌کند و سر موعد به سرویس بهداشتی نمی‌رسد. با لیدیا به مشکل برمی‌خورد، چون به اشتباه دفتر خاطراتش را خوانده است؛ و حتی وقتی می‌خواهد از او عذرخواهی کند، به یاد نمی‌آورد چه کرده است.

زمانی لیدیا از او می‌پرسد: «داشتن آلزایمر چگونه است؟» آلیس پاسخ می‌دهد: «هر روز متفاوت است. در روزهای خوبم با فرد نرمال فرقی ندارم. اما در روزهای بد، احساس می‌کنم نمی‌توانم خودم را پیدا کنم. من همیشه همراه با هوشم معنا می‌یافتم؛ با زبانم، با طرز گفتارم. اما الان کلمات را جلوی خودم می‌بینم، ولی نمی‌توانم به آن‌ها دست پیدا کنم. نمی‌دانم چه کسی هستم و نمی‌دانم چه چیزهای دیگری را از دست خواهم داد.»

هرچه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم حال او بدتر می‌شود و بالاخره به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌تواند به‌تنهایی زندگی کند. ویدئویی از خودش را در لپ‌تاپ پیدا می‌کند. در این ویدئو، او به خودِ آینده‌اش راه یافتن یک بسته قرص را توضیح می‌دهد و می‌گوید که باید بی‌درنگ تمام قرص‌ها را با هم بخورد؛ اما در انجام این کار موفق نمی‌شود. در پایان، شوهرش پروژه‌ای را در شهر دیگری قبول می‌کند و به دنبال راهی می‌گردد که آلیس را به یک آسایشگاه بسپارد. لیدیا پا پیش می‌گذارد و پیشنهاد می‌دهد که از مادرش مراقبت کند.

در صحنه پایانی، لیدیا در حال خواندن بخشی از نمایش‌نامه فرشتگان آمریکا برای مادرش است: «هیچ‌چیز برای همیشه از دست نمی‌رود. در این جهان، نوعی گذار دردناک وجود دارد؛ حسرتِ آنچه پشت سر گذاشته‌ایم و رؤیای آنچه پیشِ رو داریم.» لیدیا از مادرش می‌پرسد موضوع متنی که برایش خواند چه بود؟ آلیس به‌سختی جواب می‌دهد: «عشق!»

آلزایمر چیست؟

به‌طور کلی، آلزایمر جزو بیماری‌های زوال عقل (دمانس) محسوب می‌شود. به این معنا که فرد در روند بیماری کارکردهای مغزی خود را از دست می‌دهد؛ تا جایی که مغز دیگر نمی‌تواند فعالیت‌های پایه خود را انجام دهد. امکان بروز این اختلال در سنین بالا بیشتر است، اما برخی افراد به دلیل داشتن عامل وراثت ممکن است از سن ۳۵ سالگی به بعد نیز دچار این بیماری شوند؛ مانند آلیس که در سن ۵۰ سالگی متوجه بروز آن شد.

فرد در روند آلزایمر کارکردهای مغزی خود را از دست می‌دهد؛ تا جایی که مغز دیگر نمی‌تواند فعالیت‌های پایه خود را انجام دهد.

علل بروز بیماری

مغز از سلول‌هایی به نام نورون تشکیل شده است؛ این سلول‌ها مهم‌ترین عامل در فعالیت‌های مغزی هستند. در بیماری آلزایمر، مانعی میان نورون‌ها ایجاد می‌شود که اجازه نمی‌دهد درست با هم ارتباط برقرار کنند. این مانع «پلاک‌های آمیلوئیدی» نام دارد. زمانی که نورون‌ها نتوانند با هم ارتباط برقرار کنند، دستورهای مغز به اندام‌ها نمی‌رسد. نبود این ارتباط باعث می‌شود نورون‌ها فکر کنند دیگر وظیفه‌ای برای اجرا ندارند و کم‌کم می‌میرند.

در طی این روند، مسیر انتقال عصبی مغز مختل شده و تعداد نورون‌ها کاهش می‌یابد. کمبود نورون باعث کوچک شدن مغز و محدود شدن فعالیت‌های آن می‌شود، تا جایی که دیگر نمی‌تواند اندام‌های حیاتی بدن را حمایت کند.

دلیل اینکه این فرایند در سنین بالاتر رایج‌تر است، کاهش توانایی مغز در حذف پلاک‌های آمیلوئیدی و جریان خون کمتر است که موجب دریافت ناکافی مواد مغذی می‌شود. عوامل دیگر مرتبط با افزایش سن نیز روند بیماری را سریع‌تر می‌کنند و ریسک ابتلا را بالاتر می‌برند.

ژنتیک نیز می‌تواند تأثیر زیادی داشته باشد؛ برخی افراد ژن نادری دارند که آلزایمر را تقریباً قطعی می‌کند. آسیب‌های مغزی، مانند ضربه به سر، احتمال بروز بیماری را افزایش می‌دهد. مطالعات جدید نشان می‌دهد آلودگی هوا و مواد سمی نیز در شکل‌گیری آلزایمر نقش دارند. به این ترتیب، عوامل مختلفی در بروز این بیماری اثر می‌گذارند.

علائم بیماری آلزایمر

این بیماری مراحل مختلفی را پشت سر می‌گذارد. در آغاز، ویژگی‌ها به سختی قابل تشخیص هستند؛ زیرا مغز هنوز تحت تأثیرات زیادی قرار نگرفته و افراد راحت‌تر می‌توانند اشتباهات خود را تشخیص داده و اصلاح کنند. اما در مراحل میانی و پیشرفته، شرایط دشوارتر می‌شود و افراد خطاهای مشخص‌تری انجام می‌دهند. در مواردی نیز خود متوجه آنها نیستند و فراموش می‌کنند. علائم کلی این بیماری به شکل زیر است:

  1. مشکلات حافظه: فرد در پیدا کردن کلمات به مشکل می‌خورد، اتفاقات و مکالمات را به یاد نمی‌آورد و وسایل خود را گم می‌کند یا در مکان‌های اشتباه می‌گذارد. حرف‌های تکراری می‌زند یا سوالات مشابهی را چند بار می‌پرسد. نام‌ها، تاریخ‌ها، قرارها و قول‌هایش را فراموش می‌کند. در مراحل پیشرفته‌تر، فرد مکان‌های آشنا را به یاد نمی‌آورد و حتی افراد مهم زندگی‌اش را تشخیص نمی‌دهد. کارهایی که خودش انجام داده و مهارت‌های پیچیده مانند درست کردن غذایی که بارها آماده کرده است نیز فراموش می‌شوند.
  2. اختلال در قضاوت، تصمیم‌گیری و استدلال: او نمی‌تواند بر اطلاعات ساده یا انتزاعی تمرکز کند؛ برای مثال نمی‌تواند کتاب‌های فلسفی یا داستانی را دنبال کند و مسائل پیچیده ریاضی و منطقی را حل کند. برنامه‌ریزی کارهای روزانه برایش دشوار است؛ مثلاً نمی‌تواند مطابق با محیط یا آب و هوا لباس بپوشد. در موقعیت‌های مختلف تصمیمات اشتباه می‌گیرد و در ارزیابی خطر مشکل دارد.
  3. تغییرات شخصیتی و خلقی: فرد به‌تدریج منزوی می‌شود و ترجیح می‌دهد وقت خود را تنها بگذراند. اضطراب و افسردگی او را در بر می‌گیرد، زیرا متوجه ضعف خود است. بسیار تحریک‌پذیر بوده و ممکن است رفتارهای خشمگینانه یا پرخاشگرانه نشان دهد. در مراحل پیشرفته‌تر، عواطف کمتری بروز می‌دهد و قادر به تشخیص عواطف دیگران نیست. ممکن است در مورد دیگران باورهای اشتباهی داشته باشد؛ مثلاً فکر کند دیگران می‌خواهند به او آسیب برسانند یا او را بدزدند.
  4. مشکلات در حرکت و هماهنگی: به مرور، انجام کارهای روزمره دشوار می‌شود. نمی‌تواند لباس بپوشد یا به تنهایی به سرویس بهداشتی برود. ممکن است ناگهان تعادل خود را از دست داده و زمین بخورد. انجام فعالیت‌های پیچیده که نیاز به هماهنگی دارند، برایش سخت می‌شود؛ مثل ورزش کردن یا بستن دکمه لباس. در مراحل پیشرفته‌تر، حرکت دهان برای صحبت کردن نیز با مشکل مواجه می‌شود.

این بیماری درمان قطعی ندارد، اما پس از تشخیص، داروهایی برای کنترل برخی از علائم تجویز می‌شود.

علائم بیماری آلزایمر

آلیس

آلیس شخصی است که تمام زندگی خود را صرف یادگیری و یاد دادن کرده است. همکاران و دانشجویانش برای او احترام زیادی قائل‌اند و او نیز از این احترام لذت می‌برد و به خود افتخار می‌کند. شوهرش نیز مانند او در دانشگاه کار می‌کند و به کارهای تحقیقاتی علاقه دارد. در فیلم می‌بینیم که بسیاری از مکالمات آنها حول پژوهش‌های علمی می‌گذرد؛ انگار مهم‌ترین بخش رابطه عاطفی‌شان، تفاهمشان در علاقه به درس و تحصیل است. زندگی ساده و آرامی دارند و بیشتر وقت خود را صرف کارشان می‌کنند.

یکی از افتخارهای دیگر آلیس، فرزندانش هستند. دو فرزندش که در زمینه وکالت و پزشکی تحصیل می‌کنند، اعتبار زیادی نزد او دارند. او و آنا، دختر بزرگ‌ترش، بازی‌های چالش‌برانگیزی با هم می‌کنند؛ بازی‌هایی که از نظر آلیس به سطح دانش بالایی نیاز دارد. زیرا او دختر دیگرش را به چنین بازی‌هایی دعوت نمی‌کند. لیدیا، دختر کوچک‌ترش، ادامه تحصیل نداده است. او زندگی هنری را انتخاب کرده و ترجیح می‌دهد با آزمون و خطا عملکرد خود را بهتر کند. اما آلیس تصمیمات او را قبول ندارد. او زندگی بدون درس را نمی‌پذیرد و تا آخر فیلم تلاش می‌کند نظر لیدیا را درباره انتخابش عوض کند. آلیس معتقد است لیدیا هوش بسیاری دارد، اما آن را در مسیری مناسب به کار نمی‌گیرد؛ او فکر می‌کند فعالیت‌های هنری نیاز به سطح هوش بالایی ندارند.

در کل به نظر می‌رسد آلیس زندگی بسیار خوبی دارد. از نظر مالی و اجتماعی در سطح بالایی قرار دارد و اغلب فرزندانش موفق هستند. اما وقتی متوجه می‌شود که مبتلا به آلزایمر زودرس شده است، تمام امیدش فرو می‌ریزد. او به شوهر خود می‌گوید: «من می‌دانم چه احساسی دارم. احساس می‌کنم مغزم در حال مردن است و هرچیزی را که برایش تلاش کرده‌ام، از دست می‌دهم.» او بسیار ترسیده و عمیقاً خجالت می‌کشد. از نظر خودش، او فردی نیست که باید دچار چنین بیماری‌ای شود؛ نه تنها جوان است، بلکه تحصیل‌کرده و موفق است. از منظر آلیس چنین افرادی به آلزایمر دچار نمی‌شوند؛ به همین دلیل ابتلای او شرم بسیاری را برایش به دنبال دارد.

در ادامه، با اینکه می‌داند دچار بیماری سختی شده است و علائم زیادی را نیز نشان می‌دهد، به کار خود ادامه می‌دهد. کلاس‌ها و سخنرانی‌هایش را برگزار می‌کند؛ با اینکه گاهی نام همان کلاس برگزارشده را به یاد نمی‌آورد. باور اینکه آلزایمر دارد برایش دشوار است. نمی‌خواهد و نمی‌تواند آن را بپذیرد، پس ترجیح می‌دهد نادیده‌اش بگیرد. اما هرچقدر که تلاش می‌کند از آن فرار کند، بیماری به او نزدیک‌تر می‌شود. زمانی که از طرف دانشگاه ارزیابی می‌شود، وجود هرگونه مشکلی را انکار می‌کند. او ترسیده است؛ از اینکه کار و زندگی‌اش را از دست بدهد وحشت دارد. در آخر، کاری از دستش برنمی‌آید.

او از تمام ناتوانی‌هایی که درون خود می‌بیند، خجالت می‌کشد. از اینکه نمی‌تواند غذایی را که همیشه درست می‌کرده است به یاد بیاورد، شرم‌سار است. از اینکه نمی‌تواند سر کلاس درسش پوشه مورد نظرش را پیدا کند، شرم‌سار است. از اینکه به همکارش اعتراف کند که آلزایمر دارد، شرم‌سار است. او ترسیده و از خودش خجالت می‌کشد. حتی از اینکه شوهرش مجبور است پیشرفت بیماری او را مشاهده کند، شرم‌سار است. در عین حال جان تنها کسی‌ست که او دارد؛ نمی‌داند چطور هم کمک بخواهد و هم از خود خجالت نکشد. اما آنچه همه چیز را دشوارتر می‌کند، احساس گناهی‌ست که نسبت به آنا دارد. او نه تنها زندگی خود را خراب‌شده می‌بیند، بلکه از اینکه می‌داند زندگی دخترش نیز تحت تأثیر قرار خواهد گرفت، زجر می‌کشد.

پذیرش این بیماری دردناک‌ترین مسئله ممکن برای آلیس است. کارش را از دست داده و نمی‌تواند علایق علمی‌اش را دنبال کند. حتی رمان‌های پیچیده‌ای مانند «موبی‌دیک» برایش دشوار است و نمی‌تواند زمان طولانی را صرف مطالعه آن کند. کسی که مطالبی در تحلیل نحوه گفتار انسان می‌نوشت، به جایی می‌رسد که نظر دادن درباره یک نمایشنامه برایش بیش از حد دشوار است. او می‌گوید: «من رنج نمی‌کشم؛ من مبارزه می‌کنم. مبارزه می‌کنم تا فردی را که بوده‌ام نگه دارم.» اما اجرای این حرف برایش آسان نیست. از آنچه شده است خجالت می‌کشد و از دیدن خود در آینه سرباز می‌زند. او از آنچه خواهد شد نیز بسیار شرمسار است. ترس از ضعف آینده، تصمیم مرگ خودخواسته را برایش به همراه می‌آورد.

 

اگر به تحلیل روانشناختی فیلم‌های معروف علاقه‌مندید، وارد صفحه تحلیل روانشناختی فیلم شوید.

 

آلیس و خانواده‌اش

  • پدر آلیس: 

آلیس در آغاز جوانی، مادر و خواهر خود را در یک تصادف از دست داد. پدرش نیز در اثر التهاب شدید کبد فوت کرد؛ با این حال هیچ‌وقت ارتباط نزدیکی با او نداشت. در طی مراجعاتش به پزشک مغز و اعصاب، متوجه می‌شود ژن آلزایمر را از پدرش دریافت کرده است. او دیدگاه خوبی نسبت به پدرش ندارد و این موضوع وضعیت را برایش دشوارتر می‌کند. در طول فیلم از مادر و خواهرش بسیار یاد می‌کند، انگار که دلتنگشان است؛ اما درباره پدرش هیچ نمی‌گوید. می‌توان حدس زد که پدرش را مقصر بسیاری از سختی‌های زندگی خود می‌داند.

نفرت او از پدرش و همین‌طور از بیماری‌اش، رابطه او را با خودش پیچیده می‌کند. او نمی‌خواهد مانند پدرش به باری بر دوش فرزندانش تبدیل شود. آلیس به دکترش می‌گوید که پدرش معتاد به الکل بوده و کبدش را نیز به همین دلیل از دست داده است. آلیس برای پدرش احترامی قائل نیست، زیرا او را فردی مشکل‌ساز و سهل‌انگار می‌شناخته؛ کسی که زندگی‌اش را خودش نابود کرده است. اما بعد از ابتلا به این بیماری، تمام این احساسات را در خودش می‌بیند: مشکل‌ساز، سهل‌انگار، مقصر، باری سنگین، بی‌خاصیت. با این حال شرایط برای او سخت‌تر هم می‌شود.

  • آنا: 

آلیس متوجه می‌شود تا ۵۰ درصد امکان دارد این ژن را به فرزندانش منتقل کند. آنا، دختر بزرگ‌ترش، این ژن را دارد و احساس گناه ناشی از این موضوع، آلیس را در هم می‌شکند. او احساس می‌کند به فردی مانند پدرش تبدیل شده؛ کسی که زندگی دخترش را خراب کرده است. دخترکی که همیشه به او افتخار می‌کرد و احترامی عمیق برایش قائل بود. او از اینکه در چشم آنا اعتبارش را از دست بدهد، بسیار می‌ترسد. بازی‌هایی را که همیشه با هم انجام می‌دادند ادامه می‌دهد تا به او نشان دهد همه‌چیز مثل قبل است. اما آنا هنوز نمی‌تواند مادرش را بپذیرد.

در حین فیلم می‌توانیم احساس انزجاری را که آنا نسبت به مادرش پیدا کرده است، متوجه شویم. او نمی‌خواهد بیماری مادرش را ببیند؛ زمانی که فراموشی‌های مادرش را مشاهده می‌کند، معذب می‌شود. تا می‌تواند از او دوری می‌کند و ترجیح می‌دهد مادرش را به آسایشگاه بفرستد. ارتباط نزدیکی که میان این مادر و دختر وجود داشت از بین می‌رود؛ زیرا آلیس نسبت به آنا احساس گناه می‌کند و آنا معتقد است آلیس زندگی او را خراب کرده است. 

  • جان: 

در آغاز، جان تا می‌تواند بیماری آلیس را انکار می‌کند. در مطب دکتر با پزشکش بحث می‌کند تا تشخیص دیگری به آلیس نسبت داده شود. در میان فرزندانش، ترجیح می‌دهد بیماری آلیس را با کلمات علمی بازگو کند تا واقعیت بیماری او را از ذهنش دور کند. زندگی خود را به خاطر همسرش عقب نمی‌اندازد و تمام روتین‌های کاری خود را ادامه می‌دهد. آلیس از او می‌خواهد یک سال را کنار او، در کنار دریا بگذراند؛ زیرا معلوم نیست این بیماری تا چه مدت دیگر آلیس را در خود فرو ببرد. اما جان نمی‌پذیرد.

در عین حال، تا می‌تواند از آلیس مراقبت می‌کند. سؤال‌های تکراری او را با حوصله پاسخ می‌دهد؛ لباس بر تنش می‌کند و کمکش می‌کند لباس‌هایش را عوض کند؛ هیچ حرفی که موجب خجالت‌زدگی آلیس شود به زبان نمی‌آورد؛ و تا جایی که می‌تواند کنار او می‌ماند. او تنها کسی است که آلیس به او تکیه کرده و جان این را به خوبی می‌داند. اما دیدن بیماری آلیس برایش به هیچ عنوان راحت نیست. او سخنرانی‌های خود را در شهرهای دیگر به تأخیر نمی‌اندازد، زیرا این کار راهی است برای اینکه از دیدن رنج آلیس فاصله بگیرد.

جان شخصیتی کاملاً خاکستری است. نه‌تنها هر کاری که بتواند برای همسرش انجام می‌دهد، بلکه خودخواهی‌هایی نیز از خود بروز می‌دهد. او آلیس را عمیقاً دوست دارد و همین عشق باعث می‌شود از او اجتناب کند. در عین حال می‌داند آلیس به او احتیاج دارد، پس بازمی‌گردد و او را در آغوش می‌گیرد. او در کشمکشی سخت قرار دارد که هر دو سوی آن برایش غم‌انگیز است. در پایان فیلم، پیشنهاد یک تحقیق طولانی‌مدت در شهری دیگر را می‌پذیرد. آلیس به او می‌گوید: «تو نمی‌خواهی یک سال در کنار من بمانی و شاهد همه‌چیز باشی.» با اینکه جان این حرف را انکار می‌کند، اما در عمق وجودش آن را نمی‌خواهد.

در یکی از صحنه‌های پایانی، جان از آلیس می‌پرسد: «تو هنوز می‌خواهی این‌جا بمانی؟» آلیس منظور او را نمی‌فهمد. در ابتدا ما نیز مقصودش را درک نمی‌کنیم. اما جان فکر می‌کند آلیسی که می‌شناخته چنین زندگی سخت و وابسته‌ای را نمی‌پذیرد. او باور دارد آلیس به دنبال مرگی با عزت است؛ و می‌توان گفت تصورش چندان هم دور از واقعیت نیست.

در آخر، وقتی لیدیا وظیفه مراقبت از مادرش را به عهده می‌گیرد، جان به او می‌گوید: «تو از من مردتر هستی!»

  • لیدیا: 

لیدیا قبل از بیماری مادرش، از او دوری می‌کرد. سرزنش‌های مادرش در مورد انتخاب‌هایش، او را کلافه می‌کند. اما بعد از آلزایمر، او تنها کسی است که می‌تواند با آلیس ارتباط برقرار کند؛ تنها کسی که آلیس را همچنان «آلیس» می‌بیند. برای او بیماری، مادرش را تعریف نمی‌کند؛ تا پایان برای مادرش احترام زیادی قائل است.

در آغاز، لیدیا در چشم آلیس فردی بی‌مسئولیت است که برای زندگی خود برنامه‌ای ندارد. این دو هیچ‌وقت حرفی برای ردوبدل کردن نداشتند؛ زیرا آلیس به علایق لیدیا اهمیتی نمی‌داد. اما هرچه شرایط برای آلیس سخت‌تر می‌شود، لیدیا تنها کسی است که به انسانی که پشت تمام دستاوردهای علمی قرار دارد، توجه نشان می‌دهد.

تناقض جالبی در رابطۀ این دو وجود دارد. لیدیا با تجارب انسانی سروکار دارد. او بازیگری و تئاتر را بسیار دوست دارد و تمام دشواری‌های آن را به جان می‌خرد. اما آلزایمر، تجارب انسانی را برای آلیس غریبه می‌کند. در اینجا فرزندی که دانش علمی کمی دارد، برای آلیس باارزش‌تر می‌شود.

آلیس اجرای تئاتر لیدیا را می‌بیند و عواطفی را که لیدیا نشان می‌دهد، تحسین می‌کند. کتاب‌هایی را که لیدیا می‌خواند مطالعه می‌کند و از عمق ادبی آن‌ها به تعجب می‌نشیند. در این زمان، کتاب‌های علمی برای او ارزشی ندارند، اما عواطف انسانی برایش جذاب است. همان‌طور که خودش می‌گوید: «به خودم می‌گویم در لحظه زندگی کن؛ زیرا این تنها کاری است که می‌توانم بکنم.» و لحظه، پر از عواطفی است که سال‌های پایانی زندگی را برایش جذاب می‌کند.

برای او بیماری، مادرش را تعریف نمی‌کند؛ تا پایان برای مادرش احترام زیادی قائل است.

نتیجه‌گیری

آلزایمر نه‌تنها توانایی‌های فرد را کم می‌کند، بلکه با هویت او نیز بازی می‌کند. زنی دانشمند به زنی تبدیل می‌شود که نمی‌تواند مکالمه‌ای ساده را دنبال کند و پاسخ مناسبی بدهد. این تغییرات باعث می‌شوند فرد خود را گم کند؛ نمی‌تواند تصمیم بگیرد که کیست و چگونه این‌قدر سریع به چنین حالی افتاده است. حفظ هویت، اولویت تمام این افراد است؛ آن‌ها بیشترین تلاش خود را می‌کنند تا خودشان باقی بمانند.

بازیگر نقش آلیس می‌گوید: «همه فکر می‌کنند افرادی که دچار زوال عقل هستند، دیگر در باغ نیستند؛ حواس آن‌ها این‌جا نیست و در خودشان تفحص می‌کنند. اما حقیقت این است که این افراد می‌خواهند حواس‌جمع باشند. آن‌ها به دشواری تمرکز می‌کنند تا در جمع باقی بمانند. می‌خواهند ارتباط خود را با گذشته‌شان حفظ کنند و همچنان مطابق با هویت‌شان رفتار کنند».

سو بلک، نویسندۀ کتاب زندگی در مرگ، در مورد پدرش می‌گوید: «در قدم‌های آخر بیماری، او با چشمانش با دخترش ارتباط می‌گرفت. به سو خیره می‌شد و با چشمانش از او می‌خواست که کنارش باقی بماند و با او حرف بزند.»

این افراد هنوز زندگی خود را دوست دارند و حتی در نتیجۀ ابتلا به این بیماری، خود را فراموش نمی‌کنند. آن‌ها شایستۀ آن هستند که تا آخر عمر، میزان زیادی احترام دریافت کنند و در میان جمع به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها همچنان عضوی از خانوادۀ شما هستند؛ عضوی که به همراهی بیشتری نیاز دارد.

 

همین الان بیش از ۱۰۰ روانشناس متخصص را در کلینیک آگاه ببینید و به صورت آنلاین درخواست نوبت مشاوره حضوری یا آنلاین خود را ثبت نمایید.
لیست روانشناسان
درباره ملیکا راسخی پور

من ملیکا راسخی پور هستم و در حال حاضر مشغول تمام کردن سال آخر کارشناسی در رشتۀ روانشناسی هستم. شوق من نسبت به این رشته، از ترم‌های آغازین، مرا به سمت خواندن کتاب‌های زیادی هدایت کرد. همین مطالعات مرا با رویکردهای روانکاوی کلاسیک و روان‌پویشی آشنا کرد. با خواندن کتاب‌های شخصیت‌هایی مثل فروید، یونگ و اتو رانک به مطالعات مردم‌شناسی و اسطوره‌شناسی با تمرکز بر تحلیل‌های روانشناختی علاقۀ بسیار زیادی پیدا کردم. تمرکز من بر مطالعات بین‌رشته‌ای روان‌شناسی و تاریخ است؛ به شکلی که بتوانم با در نظر گرفتن تاریخ و هویت جمعی، رفتارهای غالب جامعه را بیشتر و بهتر درک کنم. امیدوارم در هدفم برای ارتقای آگاهی مخاطبان، تا میزانی حتی کم، موفق شوم.

نوشته‌های بیشتر از ملیکا راسخی پور
قبلی پرخاشگری در نوجوانان
بعدی تحلیل روانشناختی فیلم «مزایای گوشه‌گیر بودن» The Perks of Being a Wallflower

1 دیدگاه

اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو در سایت
جستجو برای:
کلینیک روانشناسی آگاه
وقت مشاوره کلینیک آگاه
لیست روانشناسان کلینیک آگاه

بهترین روانشناس تهران | بهترین روانشناس شیراز | تراپیست آنلاین | روانشناس آنلاین خارج از کشور

خدمات روانشناسی کلینیک آگاه

روانشناس کودک  |  مشاوره فردی

مشاوره ازدواج  |  مشاوره طلاق

مشاوره خانواده  |  مشاوره زوج درمانی

روانشناس نوجوان  | مشاوره طلاق

مشاوره جنسی  | مشاوره شغلی

مشاوره تحصیلی  | مشاوره ترک اعتیاد

جدیدترین مقالات روانشناسی
  • سندرم بی‌انگیزگی چیست؟ 1405-05-31
  • معرفی سریال Friends 1405-05-20
  • Love Bombing یا بمباران عشقی چیست؟ 1405-05-18
  • دلایل نتیجه نگرفتن از تراپی و مشاوره چیست؟ 1405-05-06
  • چرا نمی‌توانم راحت صحبت کنم؟ 1405-05-04
لوگو کلینیک روانشناسی آگاه

مرکز ارائه خدمات روانشناسی آگاه خانواده بزرگی از مراجعین و متخصصین را بنیان نهاده است که ارتباطی صمیمانه و در عین حال حرفه‌ای با یکدیگر دارند.

راه های ارتباطی

  • شیراز، خیابان ملاصدرا، ابتدای کوچه ۱۰
  • تهران، پاسداران، خیابان بوستان دوم، خیابان گیلان غربی، بین فرخی یزدی و داوود اسلامی، نبش موحد2، پلاک 5، واحد 1
  • شیراز: ۰۷۱۳۶۴۷۴۶۶۰
  • ۰۹۰۱۵۴۴۲۷۲۲
  • ۰۹۱۷۲۰۷۱۷۴۹
  • تهران: 02122849351
  • 09307070617
  • clinicagah@gmail.com

مشاور خانواده
مشاور ازدواج
روانشناس کودک
مشاور شغلی
مشاور ترک اعتیاد
مشاور نوجوانان
بهترین روانشناس تهران
بهترین روانشناس شیراز
مشاوره آنلاین

مشاور فردی
مشاوره طلاق
مشاوره افسردگی
مشاور استرس و اضطراب
مشاوره برای وسواس فکری
مشاوره روانشناسی آنلاین خارج از کشور

برای دریافت جدیدترین بلاگ‌های آگاه و دعوت‌نامه‌های کارگاه‌ها همین حالا ایمیلت رو وارد کن. قدم بعدی آگاه شدن، اینجاست.

نوبت مشاوره

روانشناس آنلاین

روانشناس شیراز

روانشناس تهران