تحلیل روانشناختی فیلم «تهران کنارت»
«تهران کنارت» یکی از جنجالیترین فیلمهای این روزهای سینمای ایران است. فیلمی که تا پای پایین کشیده شدن از پرده سینما رفت، اما دوباره به اوج بازگشت! فیلمی که خیلی از هنجارها را شکست و سعی کرد برای یک بار هم که شده واقعیت جامعه را عریان به منصه ظهور بگذارد. بدون دروغ، بدون پرده پوشی و بدون ریا. قطعا که «تهران کنارت» تا به این جا با نقدها فراوانی مواجه شده؛ اما مگر در طول تاریخ زمانی هم وجود داشته که مردم در برابر حقیقت، مقاومت نکنند؟ داستان فیلم، روایت اغلب جوانان ایرانی است. تمام ما که مسئلهمان «ماندن یا رفتن» شده. تمام ما که تصمیم مهاجرت، زندگیمان را روی یک بند نازک آویخته و معلق نگهمان میدارد. تعلق در کار، تعلق در زندگی، و از همه مهمتر تعلق در عشق!
فهرست محتوا:
Toggleخلاصه فیلم بدون اسپویل
«تهران کنارت» جدیدترین ساخته علی بهراد، داستان لیلی و پاشاست. دو جوان که در میانه یک رابطه عاطفی، با یکی از مهمترین تصمیمهای زندگی خود روبهرو هستند: ماندن یا رفتن. رابطه آنها مانند بسیاری از رابطههای واقعی، خالی از فراز و نشیب نیست. عشق، تردید، امید، ترس، دلتنگی و رؤیای آینده، همگی در زندگی این دو نفر حضور دارند و مسیر رابطهشان را پیچیدهتر میکنند. در پس داستان عاشقانه فیلم، مسئله مهاجرت به تدریج به یکی از مهمترین چالشهای زندگی آنها تبدیل میشود؛ چالشی که فقط یک تصمیم جغرافیایی نیست، بلکه رابطه، هویت و آینده آنها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
شاید به همین دلیل است که تماشای این فیلم برای بسیاری از مخاطبان شبیه تماشای بخشی از زندگی خودشان است. «تهران کنارت» فقط روایت لیلی و پاشا نیست؛ روایت نسلی است که میان امید و دلتنگی، میان تعلق و جدایی، و میان ماندن و رفتن سرگردان مانده است. نسلی که گاهی احساس میکند نه کاملاً به اینجا تعلق دارد و نه هنوز به آنجایی که رؤیایش را در سر میپروراند. شاید به همین خاطر، مهمترین سؤال فیلم این نباشد که «باید رفت یا ماند؟» بلکه این باشد که انسان چگونه با فقدان، دلتنگی و جستوجوی حس تعلق کنار میآید.
تحلیل شخصیت لیلی با بازی آناهیتا افشار
اگر بخواهیم لیلی را تنها در یک جمله توصیف کنیم، شاید بتوانیم بگوییم او کسی است که همزمان میل به رفتن و میل به ماندن را در خود حمل میکند. تعارضی که فقط یک تصمیم منطقی درباره مهاجرت نیست، بلکه به نظر میرسد به لایههای عمیقتر روان او راه پیدا کرده است.
یکی از تأثیرگذارترین دیالوگهای فیلم جایی است که لیلی به پاشا میگوید: «من دارم میرم از ایران… یه چیزی بگو که نرم. یه چیزی بگو دلم قرص شه.» این جمله در ظاهر درباره مهاجرت است، اما در سطحی عمیقتر میتواند بیانگر نیاز او به یک تکیهگاه عاطفی باشد. انگار بخشی از وجود لیلی هنوز امیدوار است کسی یا چیزی پیدا شود که بتواند او را به ماندن متقاعد کند. گویی تصمیم به رفتن برای او هرگز یک انتخاب کاملاً قطعی و بیتردید نبوده است.
براساس نظریه دلبستگی، لیلی نشانههایی از یک دلبستگی ناایمن را به نمایش میگذارد. او به رابطه نیاز دارد، به تعلق نیاز دارد و دوست دارد دیده و انتخاب شود؛ اما در عین حال نمیتواند به این احساس امنیت کاملاً اعتماد کند. به همین دلیل است که در طول فیلم بارها میان نزدیکی و فاصله گرفتن در نوسان است.
نمونهای از این تعارض را میتوان در سکانس پینتبال دید؛ جایی که از پاشا میپرسد: «نمیگیری مارو؟» جملهای که شاید در نگاه اول شوخی به نظر برسد، اما در دل خود معنای عمیقتری حمل میکند. انگار لیلی در آن لحظه تصویری از یک زندگی دیگر را خیال میکند؛ زندگیای که در آن میماند، خانوادهای تشکیل میدهد و آیندهاش را در همین سرزمین میسازد. اما مسئله اینجاست که او چنین آیندهای را برای خود قابل دسترس نمیبیند. این جاست که شکافی دردناک بین امیال شکل میگیرد.
رفتارهای ناگهانی و انفجاری لیلی در برخی سکانسها نیز قابل توجه هستند؛ از جمله واکنشهای او در ترافیک یا مهمانی هالووین. این لحظات را میتوان نوعی تخلیه هیجانی دانست. انگار حجم زیادی از خشم، ناامیدی، اضطراب و درماندگی درون او انباشته شده و گاهی به شکلی ناگهانی بیرون میریزد. در چنین شرایطی، رفتار ناگهانی الزاماً نشانه بیثباتی نیست؛ بلکه میتواند تلاشی برای رهایی از فشار روانی مزمنی باشد که مدتها در درون فرد جمع شده است.
لیلی و تجربه مهاجرت درونی
یکی از نقاط قوت فیلم این است که مهاجرت را صرفاً به عنوان جابهجایی از یک کشور به کشور دیگر نشان نمیدهد. در مورد لیلی، مهاجرت پیش از آنکه در فرودگاه اتفاق بیفتد، در روان او رخ داده است.
لیلی مدتها پیش از رفتن، بخشی از تعلق خود را از دست داده است. او نه کاملاً توانسته با شرایط موجود کنار بیاید و نه هنوز به مقصد جدید تعلق دارد. به همین دلیل در وضعیتی قرار گرفته که بسیاری از مهاجران آن را تجربه میکنند؛ وضعیتی میان بودن و نبودن، میان اینجا و آنجا.
از منظر روانکاوی، لیلی در حال تجربه نوعی سوگ است. اما نه سوگی که به پایان رسیده باشد. او در حال سوگواری برای آیندهای است که هرگز تجربه نکرده، برای رؤیاهایی که محقق نشدهاند و حتی برای خانهای که هنوز ترک نکرده است. به همین دلیل احساسات او گاهی متناقض به نظر میرسند. او هم میخواهد برود و هم دلش میخواهد دلیلی برای ماندن پیدا کند.
شاید به همین دلیل لیلی یکی از آشناترین شخصیتهای سینمای امروز ایران است. زیرا او فقط نماینده یک فرد نیست؛ نماینده بخشی از نسلی است که دلش میخواهد بماند، اما احساس میکند باید برود. نسلی که میان عشق به خانه و رؤیای آینده، هر روز در حال از دست دادن بخشی از خود است.
تحلیل شخصیت پاشا با بازی علی شادمان
اگر لیلی را شخصیتی درگیر میان ماندن و رفتن بدانیم، پاشا را میتوان شخصیت درگیر میان نگه داشتن و از دست دادن دانست. او از همان ابتدای فیلم عاشق لیلی است و برخلاف بسیاری از شخصیتهای مرد در سینمای ایران، احساساتش را پنهان نمیکند. او برای رابطه تلاش میکند، نزدیک میشود، وقت میگذارد و به نظر میرسد واقعاً میخواهد این عشق را زندگی کند. اما تراژدی پاشا از جایی آغاز میشود که میفهمد از همان روز اول، سایه خداحافظی روی این رابطه افتاده است.
یکی از غمانگیزترین جنبههای شخصیت پاشا این است که او در بخش زیادی از فیلم، تماشاگر است. تماشاگر تردیدهای لیلی، تماشاگر آماده شدن او برای رفتن و در نهایت تماشاگر از دست دادن چیزی که دوستش دارد.
از نگاه روانشناختی، پاشا نیاز عمیقی به تعلق و پیوند عاطفی دارد. به نظر میرسد او بیش از آنکه نگران مهاجرت باشد، نگران از دست دادن رابطه است. برای همین در بسیاری از سکانسها توجه او نه به مقصد، بلکه به خود لیلی است. انگار سؤال اصلی او این نیست که «لیلی کجا میرود؟» بلکه این است که «آیا من در زندگی لیلی باقی میمانم یا نه؟»
در یکی از سکانسهای بازی و شوخی، پاشا از فانتزی زندگیای حرف میزند که در آن یک زن و دو فرزند دارد و همسرش او را ترک کرده است. اگرچه این دیالوگ در قالب یک بازی مطرح میشود، اما از منظر روانکاوی فانتزیها اغلب پنجرهای به دنیای ناهشیار هستند. گاهی انسان در قالب شوخی، ترسهایی را بیان میکند که نمیتواند به شکل مستقیم با آنها روبهرو شود. به همین دلیل میتوان این سکانس را نشانهای از ترس عمیق پاشا از رها شدن دانست؛ ترسی که احتمالاً از همان ابتدای رابطه در او وجود داشته است.
در واقع پاشا از همان روز اولی که لیلی به او گفته بود قصد مهاجرت دارد، تا حدی خودش را برای فقدان آماده کرده بود. او میدانست که ممکن است روزی مجبور به خداحافظی شوند. اما دانستن یک اتفاق با پذیرفتن آن فرق دارد. او این واقعیت را میدانست، اما همچنان امیدوار بود شاید آن روز هرگز نرسد.
پاشا و بحران معنا در مهاجرت
برخلاف لیلی که مستقیماً با تصمیم مهاجرت درگیر است، پاشا بیشتر با پیامدهای روانی آن مواجه میشود. او در موقعیتی قرار گرفته که نه کاملاً میتواند برای ماندن برنامهریزی کند و نه برای رفتن. انگار بخشی از زندگیاش به تصمیم فرد دیگری گره خورده و همین مسئله او را در وضعیت تعلیق قرار داده است.
یکی از دردناکترین تجربههای انسانی این است که آیندهای را تصور کنیم که شاید در آن جایی نداشته باشیم. پاشا در بخش زیادی از فیلم با همین اضطراب زندگی میکند. او هنوز در کنار لیلی است، اما همزمان امکان نبودن او را نیز احساس میکند. به همین دلیل نوعی سوگ پیشرس را تجربه میکند؛ سوگواری برای فقدانی که هنوز اتفاق نیفتاده اما سایهاش از مدتها قبل روی رابطه افتاده است.
در این میان، فاصله عاطفی نیز به تدریج وارد رابطه میشود. نه به این دلیل که عشق میان آنها از بین رفته باشد، بلکه چون هر دو درگیر آیندهای هستند که کنترل چندانی روی آن ندارند. گاهی انسانها از یکدیگر دور نمیشوند چون دوست داشتنشان کمتر شده است؛ دور میشوند چون بار اضطراب و ابهام آنقدر سنگین میشود که دیگر نمیدانند چگونه باید به یکدیگر نزدیک بمانند.
شاید بتوان گفت پاشا نماینده آن دسته از افرادی است که مهاجرت را نه از زاویه رفتن، بلکه از زاویه ماندن تجربه میکنند. کسانی که عزیزانشان میروند و آنها باید با جای خالیشان کنار بیایند. به همین دلیل بحران اصلی پاشا فقط مهاجرت نیست؛ بحران او مواجهه با فقدان، عدم قطعیت و ترس از رها شدن است.
در نهایت، پاشا شخصیتی است که میان امید و سوگ زندگی میکند. او امیدوار است که رابطه باقی بماند، اما همزمان خودش را برای از دست دادنش آماده میکند.
مفهوم مهاجرت در «تهران کنارت»
شاید مهمترین نقطه قوت «تهران کنارت» این باشد که مهاجرت را صرفاً به عنوان یک تصمیم اقتصادی یا جغرافیایی نمایش نمیدهد. در بسیاری از روایتها، مهاجرت به مقصد ختم میشود؛ به کشوری جدید، شغلی بهتر یا آیندهای متفاوت. اما این فیلم بیشتر به آن چیزی میپردازد که در روان انسان اتفاق میافتد. به زخمی که پیش از رفتن شکل میگیرد و گاهی سالها بعد از رفتن هم باقی میماند.
مهاجرت بهعنوان یک سوگ پیچیده
در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام «سوگ مبهم» یا Ambiguous Loss؛ نوعی فقدان که پایان مشخصی ندارد. برخلاف مرگ که اگرچه دردناک است اما واقعیتی روشن دارد، در سوگ مبهم چیزی از دست میرود بدون آنکه کاملاً از بین رفته باشد.
مهاجرت دقیقاً چنین تجربهای است. فرد هنوز خانوادهاش را دارد، هنوز میتواند با دوستانش تماس بگیرد، هنوز عکسهای خانه قدیمیاش را ببیند؛ اما در عین حال چیزی را از دست داده است که دیگر هرگز به همان شکل گذشته بازنمیگردد. تعلق، نزدیکی و احساس ریشه داشتن آرامآرام تغییر میکنند.
لیلی و پاشا هر دو به شکلی متفاوت درگیر این سوگ هستند. لیلی هنوز نرفته اما بخشی از او از همین حالا در حال خداحافظی کردن است. پاشا نیز هنوز لیلی را از دست نداده، اما از مدتها قبل با ترس فقدان او زندگی میکند. به همین دلیل هر دو شخصیت در نوعی سوگواری ناتمام قرار دارند؛ سوگواری برای چیزی که هنوز کاملاً از دست نرفته است.
شاید به همین خاطر است که مهاجرت برای بسیاری از افراد با دلتنگی مزمن همراه میشود. دلتنگیای که فقط برای یک شهر یا خیابان نیست؛ برای نسخهای از خودمان است که در آن زمان و مکان زندگی میکرد.
بحران هویت و دوپارگی روان
یکی دیگر از لایههای مهم فیلم، نمایش بحران هویت است. مهاجرت فقط ما را از یک کشور به کشور دیگر منتقل نمیکند؛ گاهی ما را از یک نسخه از خودمان به نسخهای دیگر پرتاب میکند.
بسیاری از افرادی که در آستانه مهاجرت قرار میگیرند، میان دو تصویر از خود گرفتار میشوند. یک «خود گذشته» که ریشه در خاطرات، روابط و هویت آشنای آنها دارد و یک «خود آینده» که هنوز شکل نگرفته و ناشناخته است. نتیجه این وضعیت، نوعی دوپارگی روانی است؛ انگار فرد دیگر نمیداند دقیقاً به کجا تعلق دارد.
این دوپارگی را در سراسر فیلم میتوان احساس کرد. شخصیتها نه کاملاً متعلق به آینده هستند و نه میتوانند به گذشته بازگردند. آنها در یک وضعیت بینابینی زندگی میکنند؛ جایی میان ماندن و رفتن، میان امید و سوگ.
در چنین شرایطی، حس پیوستگی هویت نیز آسیب میبیند. انسان معمولاً دوست دارد زندگیاش را به شکل یک داستان منسجم تجربه کند؛ اما مهاجرت گاهی این روایت را قطع میکند. فرد احساس میکند بخشی از زندگیاش در یک نقطه متوقف شده و بخش دیگری از او مجبور است از نو شروع کند. همین گسست میتواند اضطراب، سردرگمی و احساس بیگانگی با خود را به همراه داشته باشد.
خانه درونی و تلاش برای بازسازی روان
شاید عمیقترین پرسشی که «تهران کنارت» مطرح میکند این باشد که خانه دقیقاً کجاست؟
از نگاه بعضی روانکاوان انسان فقط به یک خانه فیزیکی نیاز ندارد؛ او به یک «فضای امن روانی» نیاز دارد. جایی که بتواند خودش باشد، احساس دیده شدن کند و بدون ترس از طرد شدن زندگی کند. به همین دلیل گاهی فرد در کشور خود احساس بیخانمانی میکند و گاهی هزاران کیلومتر دورتر، حس میکند به خانه رسیده است.
در نظریه دلبستگی جان بالبی نیز امنیت روانی از دل رابطههای معنادار شکل میگیرد. ما فقط به مکانها دلبسته نمیشویم؛ به آدمها، خاطرات و تجربههای مشترک نیز وابسته میشویم. به همین دلیل مهاجرت اغلب فقط ترک یک جغرافیا نیست؛ بازتعریف تمام شبکه تعلقات ماست.
شاید بتوان گفت لیلی و پاشا هر دو در جستوجوی همین خانه درونی هستند. خانهای که بتوان در آن احساس امنیت کرد، دوست داشته شد و به آینده امیدوار بود. اما فیلم نشان میدهد که یافتن چنین خانهای همیشه ساده نیست. گاهی انسان ناچار است پیش از آنکه کشوری جدید پیدا کند، رابطهای تازه با خودش بسازد.
از این زاویه، «تهران کنارت» فیلمی درباره مهاجرت نیست؛ فیلمی درباره جستوجوی تعلق است. درباره انسانهایی که تلاش میکنند در میانه ابهام، فقدان و تغییر، دوباره جایی برای ایستادن پیدا کنند. و شاید به همین دلیل است که داستان لیلی و پاشا تا این اندازه برای بسیاری از ما آشنا به نظر میرسد.
اگر به تحلیل روانشناختی فیلمهای معروف علاقهمندید، وارد صفحه تحلیل روانشناختی فیلم شوید.
جمعبندی
شاید بعد از تماشای «تهران کنارت» مهمترین چیزی که در ذهن مخاطب باقی میماند، نه سرنوشت لیلی و پاشا باشد و نه حتی خود مهاجرت. آنچه در ذهن میماند، تجربهای انسانی است که بسیاری از ما به شکلی آن را زندگی کردهایم؛ تجربه معلق ماندن میان آنچه دوستش داریم و آنچه فکر میکنیم برای آیندهمان لازم است.
این فیلم به ما یادآوری میکند که مهاجرت فقط خریدن بلیط، گرفتن ویزا یا عبور از مرزها نیست. مهاجرت پیش از آنکه در جغرافیا اتفاق بیفتد، در روان انسان رخ میدهد. زمانی که فرد احساس میکند دیگر نمیتواند به گذشته بازگردد، اما هنوز به آینده هم نرسیده است. زمانی که بخشی از وجودش در حال رفتن است و بخشی دیگر همچنان دلش میخواهد بماند.
مطالعه این بلاگها برای موضوع مهاجرت پیشنهاد میشود:
افسردگی بعد از مهاجرت
چگونه با مهاجرت فرزندم کنار بیایم
شوک فرهنگی چیست
درباره مهسا عسگری
من مهسا عسگری هستم؛ فارغالتحصیل کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی. مسیر من از دل روان انسان میگذرد؛ جایی که تجربه، ناآگاه و واژه در هم تنیده میشوند. روانکاوی برای من صرفاً یک حوزهی نظری نیست، بلکه راهیست برای اندیشیدن به آنچه گفته نمیشود اما همواره جاریست. در کنار روانشناسی، به نوشتن و تولید محتوا علاقهمندم. نویسندگی برای من نه فقط ابزار بیان، بلکه فرآیندیست برای معنا دادن به تجربه، ساختن پیوند میان تداعیها، و روایت. تلاشی برای سامان دادن به فقدانی که واژه تاب پر کردنش را ندارد، اما میتواند آن را قابل اندیشیدن کند. در تلاشم که در تقاطع روانکاوی، زبان و محتوا، فضایی برای تأمل، فهم و گفتوگو بسازم.
نوشتههای بیشتر از مهسا عسگری
1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.