تجربۀ ترک خانه در ایام جنگ
بسیاری از ما در دوران جنگ خانهی خودمان را ترک گفتیم. خانهی ما، مامن خلوت و جانپناهمان. آنجا که همهچیزش برایمان آشناست: جای قند و نباتش را بلدیم، میدانیم قیلولۀ ظهر روی کدام کاناپه بیشتر کیف میدهد، دیوارهایش صدای خنده و گریۀ ما را حفظند، و از همه مهمتر، خانهی ماست! خیلیهامان از خانهمان دور شدیم تا مبادا زیر بمب و موشک بمیریم. خیلیهامان دور شدیم تا در این بحران مرگآلود کنار خانواده و عزیزانمان باشیم. درنهایت، خیلیهامان نیز دور شدیم چون دیگر چیزی از خانه و جانپناهمان باقی نماند؛ تمامش به قطعات شکستهی شیشه و خاک کف خیابان تبدیل شد.
فهرست محتوا:
Toggleدلتنگی برای خانه
وقتی بالاجبار از خانه دور میشویم، دلمان برای همهچیز تنگ میشود. منظورم از همهچیز، همهچیز است! در این دوران احتمالا دل شما صرفا برای چهاردیواری عزیز و آرامشتان تنگ نمیشود. شما برای آن تقویم رنگورورفتۀ روی میزتان دلتنگ میشوید، برای شاخهنبات توی کابینت آشپزخانه که هنگام دلدرد میخوردید دلتنگ میشوید، برای آن کمدی که همیشهی خدا رویش خاک مینشست حتی وقتی هر روز گردگیری میکردید دلتنگ میشوید، برای همسایۀ طبقۀ بالا که همیشه از صدای آوازش شکار بودید اما ته دلتان بابت تحریرهای خوبش تحسینش میکردید هم دلتنگ میشوید؛ برای کتابهایتان، برای لباسها، برای همهچیز. انگار که کسی دستهای محکم و وحشیاش را به داخل سینهتان برده و قلبتان را مچاله کرده.
حالا دیگر حتی تعارفهای قشنگ میزبان جدید هم کلافهکننده است، حالا دیگر ندانستن جزییات خانهی جدید بیقرارتان میکند و حالا همان وقتی است که تک تک تروماهای خانوادگی که سالها سرکوبش کرده بودید از قِبَل معاشرت با خانواده سر باز میکنند. حالا دیگر آواز خواندن پدر سر صبح، شما را به یاد دوران کودکی و نوستالژی نمیاندازد؛ بلکه به خودشیفتگی او فکر میکنید و خشمگین میشوید. حالا دیگر غذاهای مامان خوشمزه و لذیذ نیست، بلکه نمایشی از ایثارگری افراطی اوست که شما را غمگین میکند. همه چیز در هم میپیچد. و تمام اینها در حالی است که دیگر حتی نمیدانید که کی قرار است به خانهی خودتان برگردید! اوضاعی بس دشوار.
دور بودن از خانه چه معنایی دارد؟
وقتی از بیرون به این موضوع نگاه میکنیم ساده به نظر میرسد. بسیاری از ما در دوران جنگ خانهمان را رها کردیم و به خانه امنتر پناه بردیم. اما آیا این تجربه برای همه مفهومی یکسان دارد؟ قطعا نه!
قصۀ همۀ کسانی که به دلایل مختلف خانه را ترک کردند و به جای دیگری رفتند. درد هر یک با دیگری متفاوت است. ظرفیت روانی هر کداممان برای تحمل این شرایط نیز هم. دور بودن از خانه برای بعضی صرفا یک سفر محسوب میشود، اما برای دیگری ویرانکنندۀ هویت اوست. برای کسی فرصتی برای معاشرت با خانواده است و برای دیگری تمام خشمی که نسبت به پدر و مادرش سرکوب کرده بود را بالا میآورد.
این دوری از خانه تجربهای جدی است. مهم است بدانید که شما در این حس و حال تنها نیستید و کاملا طبیعی است که احساس کنید کودک درونتان گریهکنان پایش را بر زمین میکوبد و میگوید «من خونه خودمونو میخوام.»
حبس شدن در خانه هنگام جنگ
تجربۀ حبس بودن در خانه را آخرین بار به هنگام شیوع ویروس کرونا زیست کردیم. ایامی که درد مشترک، یک بیماری بود. همگی در خانه ایزوله شده بودیم و مجبور به مدارا بودیم. این بار اما به علت جنگ در خانه حبس شدهایم. جنگ، واژهای بسیار غریب! این بار دیگر بسان دوران کرونا همه با هم چندان همدل نیستیم! همین، موضوع را هزار برابر سختتر میکند.
در دوران کرونا از یک جایی به بعد گویی همه به پذیرش رسیده بودیم! در خانه میماندیم و نان میپختیم و به یکدیگر امید میدادیم. امروز اما در خانهی دیگران میمانیم و یکدیگر را به خاطر عقاید سیاسی متفاوت میبلعیم! امروز عصبانی هستیم. جنگ مانند کرونا واکسنی ندارد که منجیمان بشود (حتی اگر دیر به دستمان برسد!) پایانش را نمیتوانیم پیشبینی کنیم، دخل و خرجمان را نمیتوانیم پیشبینی کنیم، زندگی و آیندهمان را نمیتوانیم پیشبینی کنیم.
دوری از خانه چه زخمهایی را باز میکند؟
-
تروماهای خانوادگی
خیلی از افراد در دوران جنگ به خانوادهها پناه بردند. برخی چون دلشان میخواست، برخی دیگر چون مجبور بودند! این همزیستی، خیلی از زخمها را دوباره میشکافد! تمام مشکلاتی که با پدر، مادر یا فرزندمان داشتیم اما با راهحلهای مختلف مثل سرکار رفتن، جدا زندگی کردن یا مشغول بودن در تمام روز نادیدهاش میگرفتیم، حالا سر باز میکند. حالا دیگر از صبح تا شب همه در کنار هم هستیم. در شرایطی که تابآوری همهمان پایین است. صدای انفجار، گوشمان را پر کرده و درها و پنجرهها مدام میلرزند. در این لحظه دیگر توان انکار کردن مشکلات را نداریم. حالا اگر فرزندمان دوباره بهانه کوچک بودن خانه را بگیرد، نمیتوانیم به او امید و انگیزهی یک قصر مجلل در آینده را بدهیم. اگر پدرمان با صدای بلند با تلفن صحبت کند، نمیتوانیم سکوت کنیم و بگذریم. حالا دیگر غر زدنهای مادر تحمل کردنی نیست. از چنین چالشهای کوچکی شروع میشود و کمکم میرسد به عمیقترین و قدیمیترین مشکلات خانوادگی. گویی که پوستهی یک زخم کهنه کنده شده و دوباره خونریزی از نو آغاز شده، شدیدتر از همیشه.
-
بحران هویت
وقتی از خانه دوریم نمیتوانیم کارهای همیشگی را انجام دهیم. حفظ کردن روتین سختتر از قبل میشود. دوستانمان را کمتر میبینیم و احتمالا دیگر سرکار نمیرویم. یک فضای خالی ایجاد میشود. فضایی برای پرسیدن این سوال که من کیستم؟ من بدون شغلم، بدون دوستانم، بدون خانهام؛ کیستم؟ گویی هویتمان زیر ذرهبین میرود.
-
آشکار شدن مکانیسمهای دفاعی
اگر قبلا برای فرار از افسردگی اینستاگرام را اسکرول میکردیم، حالا اینترنت قطع است. اگر قبلا برای فرار از سوگ، ساعات طولانی کار میکردیم، حالا شرکت تعطیل است. اگر قبلا برای تخلیۀ خشم، میدویدیم، حالا دیگر خیابان پر از انفجار و موشک است. اگر قبلا برای فرار از ارتباط با خانواده و فامیل شمارهشان را بلاک میکردیم، حالا مجبوریم بهشان زنگ بزنیم تا ببینیم زندهاند یا نه.
تجربۀ زیستن در جنگ، حبس شدن در خانه، خاصه در خانۀ دیگران، پرده از بسیاری از مکانیسمهای دفاعی برمیدارد. تمام ریسمانهایی که بهشان چنگ میزدیم تا از آن درد عمیق درونمان فرار کنیم حالا با آنها ملاقات میکنیم، رو در رو، بیپرده!
-
نداشتن فضایی برای خلوت و تنهایی
به هنگام همزیستی با دیگران، خاصه وقتی صدای انفجار و ویرانی به گوش میرسد، چیزی به نام خلوت و تنهایی رنگ میبازد! سختتر از قبل میتوانیم به کنجی پناه ببریم و کتاب بخوانیم. سختتر از قبل میتوانیم هدفون به گوش بگذاریم به یک پیادهروی طولانی برویم. سختتر از قبل میتوانیم یک کنج خلوت را پیدا کنیم و گریه کنیم! وقتی خانه را ترک میکنیم و مهمان دیگران میشویم، در هر حال دیگر آن فضای تنهایی مخصوص خودمان را نداریم. این معاشرت، انرژی روانی زیادی را از ما میگیرد و کار را برای کسانی که درونگراتر هستند کمی دشوار میکند.
-
عدم تحمل ابهام
هیچکس نمیداند جنگ کی شروع میشود. هیچکس نمیداند جنگ کی تمام میشود. حتی خیلی اوقات نمیدانیم دقیقا چرا جنگ میشود. در دورهای از تاریخ زیست میکنیم مملو از ابهام. در نرمالترین حالت زندگانی، تحمل ابهام برای انسان دشوار است. در شرایط جنگ، بسی دشوارتر! در یک پژوهش روانشناسی دو گروه از افراد را مورد آزمون قرار دادند. هر دو گروه قرار است مدتی را در اتاقی تنها سپری کنند. پژوهشگران به گروه اول میگویند شما قرار است به مدت دو ساعت در اتاق تنها باشید. به گروه دیگر اما چیزی نمیگویند. گروه دوم در ابهام کامل از این که چه مدت باید در اتاق تنها باشند، وارد اتاق میشوند. بعد از یک ساعت پژوهشگران میبینند آن گروهی که از زمان دو ساعتهی آزمایش باخبر بودند، آرامش خیلی بیشتری دارند اما گروه دیگر بسیار کلافهاند. در نتیجه این پژوهش دریافتند زمانی که افراد از زمان پایان رنجی که تحمل میکنند آگاه باشند، خیلی راحتتر از پس آن برمیآیند. اما ابهام وعدم آگاهی از نتیجه آنها را کلافه میکند.
-
به خطر افتادن بقا
وقتی در خانه خودمان هستیم دقیقا میدانیم چندشنبه روز خرید شیر است. کدام نانوایی چه ساعتی نان میپزد. تخممرغها کی تمام میشوند و اگر همین الان جنگ شود، برای چند روز غذا داریم. اما وقتی از خانه میرویم دیگر هیچ نمیدانیم. دیگر هیچ برنامه دقیقی برای غذا نداریم. وقتی سقف روی سرمان سقف مهمانخانه یا هتل باشد، نمیدانیم تا کی ماندگار است. حالا دیگر ما در کف هرم مزلو، نگران سقف بالای سرمان، غذا و پوشاکمان هستیم.
چگونه دوام بیاوریم؟
تجربه زیستن درجنگ به خودی خود یک تجربۀ سهمگین است. تجربۀ زیستن در جنگ در نقش مهمانِ خانهی دیگران کمی سختتر. در این بحبوحه شاید چند چیز بتواند به دادمان برسد.
-
به رسمیت شناختن تروما
اولین و مهمترین راهحل ما برای دوام آوردن، این است که تجربهمان را به رسمیت بشناسیم. ما عملا در میان جنگ زندگی میکنیم. در شرایطی که موشک از آسمان بالای سرمان رد میشود، بوی دود ناشی از انفجار به مشام میرسد و با هر صدا پنجرهها میلرزند. خیلیهامان شغلمان را از دست دادیم. خیلیها حتی خانهمان را. این شرایط اصلا شرایط نرمالی نیست. خود تروماست. در چنین شرایطی که حتی پایانش مشخص نیست، قطعا فضای تحلیل و پیشبینی چندان وجود ندارد. اکنون تنها کاری که از دست ما بر میآید همین است که شرایطی که در آن هستیم را به رسمیت بشناسیم. نه تلاشی برای تغییری انقلابی، نه تصمیمی ناگهانی و نه هیچ فشاری برای تحلیل عمیق. به رسمیت شناختن این رنج، اولین گام برای هضم آن است. زمان بسیاری لازم است تا ما این رنج را عمیقا، هضم کنیم؛ فعلا فقط میتوانیم به وجودش آگاه شویم و حضورش را جدی بگیریم.
-
گفتوگو
صمیمیتهایی که در زندگی ساختهایم، تا همیشه منجی ما هستند. حرف زدن و گفتوگو کردن با کسانی که دوستشان داریم بیشک ما را به زندگی وصل میکند. خیلی اوقات حرف زدن با کسی که میدانیم حرف ما را میفهمد، تمام چیزی است که نیاز داریم. هر چقدر بیشتر تجربه و حس و حال این روزهایمان را به کلام دربیاوریم، بیشتر به هضم آن کمک کردیم. حرف زدن از تروما، یک راه خیلی مهم برای عبور از آن است.
-
زنده نگه داشتن هویت
همۀ ما جوهری در وجود خود داریم. چیزی که اشتیاق و سودای ماست. احتمالا همان جوششی که در دوران نوجوانی داشتیم، پیش از آن که سایۀ «دیگری بزرگ» بر سرمان سنگین شود و ما را از خودمان دور کند. ذوقی که برای نقاشی کشیدن، کتاب خواندن، فوتبال بازی کردن، سفالگری یا کاردستی درست کردن تجربه میکردیم. خیلی از ما این ذوق را پرورش دادیم و در بزرگسالی هم مسیر تحصیلی و شغلیمان را براساسش چیدیم. اما خیلیها نیز از آن غافل شدیم. در این روزها، در جنگ، ما سراسر از دست دادنیم. گویی همهچیزمان را میبازیم. خانهمان، تنهاییمان، پولمان، جان عزیزانمان، امیدمان، اشتیاقمان. در روزهایی که «نداشتن» و «از دست دادن» زندگی را فرا گرفته، شاید خوب باشد تا هویتمان را زنده نگه داریم و حداقل هویتمان، خویشتنِ خویش را از دست ندهیم. زنده کردن آن سودای قدیمی کمی به دوام آوردنمان کمک میکند. شاید یک رنگآمیزی یا یک منچ بازی ما را به گذشته وصل کند و به یادمان بیاورد هنوز چیزهایی در زندگی هست که ذوق را به رگهایمان تزریق میکند.
-
درک و همدلی
این روزها هرکس به نوعی درد میکشد. بحران بیرونی، مشترک؛ اما شیوه تجربه این بحران در درون هرکس متفاوت است. همۀ ما ظرف مشخصی از انرژی روانی داریم. بخش زیادی از این انرژی را صرف بقا و زنده ماندن در جنگ میکنیم. پس بعید نیست که برای خیلی چیزها دیگر انرژی نداشته باشیم. طبیعی است که حس کنیم جان درس خواندن نداریم. طبیعی است که حس کنیم انرژی مکالمه تلفنی بیشتر از ده دقیقه را نداریم. طبیعی است که حس کنیم حتی حوصله خودمان را هم نداریم! بنابراین در این دوران کمی با همدیگر مهربان باشیم. این روزها همهمان آسیبپذیرتر، بیقرارتر و آشفتهتر از روزهای قبلیم.
-
پایبندی به روتین
گاهی ریسمان وصل شدن به زندگی، زنده نگه داشتن روتین و عادتهای روزمره است، هرچند سخت. خواندن چند صفحه کتاب، نوشتن، آشپزی، و حتی کارهای خیلی ساده مثل مسواک زدن. مکرر انجام دادن این عادتها، تا حدی به این که باور کنیم هنوز زندگیمان اندک نظمی دارد و هنوز چیزهایی هستند که میتوانیم رویشان کنترل داشته باشیم کمک میکند.
-
نوشتن
معجزهی واژهها را دست کم نگیرید. نوشتن همیشه معجزه میکند. سعی کنید روزانه حداقل چند کلمه یادداشت کنید. حرکت دست و انگشتها و صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ؛ تاثیر بسیاری در به تصویر کشیدن آنچه بر شما میگذرد دارد. هرچه از تجربهتان حرف بزنید و بنویسید، عبور از آن را برای خودتان آسودهتر میکنید. میگویند «آن کس که دیگر وطنی ندارد، در نوشتن خانه میکند.»
-
رواندرمانی
در شرایط بحرانی، کمک گرفتن از مشاور تخصصی و روانپزشک یک امر ضروری است. کاملا طبیعی است که نیاز به دارو داشته باشید یا بخواهید با یک مشاور تخصصی در مورد این موضوع صحبت کنید.
جمعبندی
دور بودن از خانه سخت است. بله! هیج جا خونهی خود آدم نمیشه! ما در این مقاله از بلاگ کلینیک روانپویشی آگاه، رنج شما را در باب این دوری، کتمان نمیکنیم. دل ما همراه شماست. تمام شما که خانه خویش را ترک کردید و مسافر شدید. مسافر شهرهایی که میشناختید و نمیشناختید. مسافر خانهها و مسافرخانهها و هتلها… این تجربهی طولانی و غیرقابل پیشبینی، دشوار است. ما عملا یک ترومای جمعی را تجربه میکنیم که برای فهم و تحلیلش زمان بسیار زیادی لازم است. تنها کاری که از عهده ما برمیآید همین است که این رنج را به رسمیت بشناسیم و اجازه بدهیم روان ما اندک اندک آن را پردازش کند. ما قرار نیست بلافاصله به زندگی قبلیمان برگردیم؛ قرار نیست خیلی سریع تواناییهای از دست رفتهمان را بازیابیم؛ و قرار نیست برای عبور از این تجربهی عمیق عجله کنیم.
درباره مهسا عسگری
من مهسا عسگری هستم؛ فارغالتحصیل کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی. مسیر من از دل روان انسان میگذرد؛ جایی که تجربه، ناآگاه و واژه در هم تنیده میشوند. روانکاوی برای من صرفاً یک حوزهی نظری نیست، بلکه راهیست برای اندیشیدن به آنچه گفته نمیشود اما همواره جاریست. در کنار روانشناسی، به نوشتن و تولید محتوا علاقهمندم. نویسندگی برای من نه فقط ابزار بیان، بلکه فرآیندیست برای معنا دادن به تجربه، ساختن پیوند میان تداعیها، و روایت. تلاشی برای سامان دادن به فقدانی که واژه تاب پر کردنش را ندارد، اما میتواند آن را قابل اندیشیدن کند. در تلاشم که در تقاطع روانکاوی، زبان و محتوا، فضایی برای تأمل، فهم و گفتوگو بسازم.
نوشتههای بیشتر از مهسا عسگری5 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
بسیار عالی
چه قدر حرف دلمون بود جدا خونه امن ترین جاعه
خیلی عالی بود. ممنون از شما
ممنون از توجه و همراهیتون 🌹
عالی بود