خستگی

نشانه ها

سندرم خستگی مزمن شامل علایم جسمانی زیادی است که از لحاظ پزشکی قابل توجیه نیستند و نمی توان آن را یک بیماری جسمی پنداشت. مشخصه اصلی آن یعنی خستگی، فرسودگی یا بی رمقی ذهنی یا فیزیکی شدید است و می تواند از ۵۰% فعالیت های بیمار بکاهد. دیگر نشانه های این بیماری عبارتند از: نقص حافظه یا تمرکز حواس، خشکی یا ناراحتی گلو، گره های لنفاوی دردناک یا متورم، درد عضلات، درد مفاصل بدون التهاب، سردرد، مختل شدن خواب، خوابی که تجدید کننده قوا نیست و ناخوشی بعد از فعالیت سنگین. برای تشخیص این بیماری حداقل ۴ مورد از این علایم باید حضور داشته باشند. اگر خستگی ۶ ماه ادامه یابد به عنوان خستگی مزمن شناخته می شود.

ظهور این علایم ارتباطی به فعالیت فیزیکی یا ذهنی ندارد و با استراحت نیز از بین نمی روند. به معاینه فیزیکی برای صحت تشخیص نمی توان اعتماد کرد زیرا که ممکن است به عنوان مثال، بیماری گره های لنفاوی دردناکی داشته باشد اما هیچ گونه تورمی در گره های لنفاوی اش مشاهده نشود.

علل زیستی سندرم خستگی مزمن

درصد بالایی از مبتلایان به سندرم خستگی مزمن می گویند که این سندرم بعد از یک بیماری شدید آنفولانزا مانند، به طور ناگهانی شروع شده است و به همین دلیل محققان احتمال می دهند که یک عامل عفونی در ابتلای به این بیماری نقش داشته باشد. محققان احتمال دخالت چند نوع ویروس را بررسی کردند اما تاثیرهیچ کدام از این ویروس ها در ابتلای به این بیماری تایید نشده است. بعضی علت آن را نابهنجاری دستگاه ایمنی بدن می دانند اما این ویژگی در افسردگی نیز قابل رویت است. بعضی مطالعات نیز علت آن را اختلال در هورمون های مغز و محور هیپوتالاموس-هیپوفیز-آدرنال می دانند.

چون برای این بیماری مبنای جسمی و پزشکی قابل توجیهی نمی توان یافت، عزت نفس این بیماران به دلیل درد دایمی و احساس ضعف بسیار پایین است، از خودشان بدشان می آید و فکر می کنند دیگران و اطرافیان به فکر آنها نیستند. اطرافیان این بیماران باید در نظر داشته باشند که همدلانه و مشفقانه به دردها و نگرانی هایشان پاسخ دهند و بیمار را همراهی کنند.

ریشه ها و دلایل روانشناختی سندرم خستگی مزمن

علایم این بیماری در اثر سرکوب هیجانات شکل می گیرد و افراد مبتلا در شناسایی و نامگذاری هیجاناتشان ناتوان هستند. که این مساله موجب میشود در موقعیت های دردناک زندگی خود نتوانند خود را تطبیق دهند و درون خود را نظاره گر باشند و از پس شرایط دشوار بر بیایند. زندگی آدمی پر از تعارضات، خواستن ها و نرسیدن ها و اتفاقات همزمان خوشایند و ناکام کننده است. و این تعارضات، احساسات متعارضی به دنبال خود دارد که بسیار اضطراب برانگیز است.

به عنوان مثال شخصی که زمانی حضورش برای ما بسیار حیاتی بوده و به او به شدت وابسته بودیم می تواند بسیار انتقاد کننده و ناکام کننده بوده باشد و برانگیزاننده احساسات متعارض عشق و نفرت در ما باشد.

اما اگر نتوانیم هر دو احساس را در وجود خود ببینیم و تاب آوریم و به یکی بچسبیم و دیگری را نادیده بگیریم این احساس پذیرفته نشده به شکلی دیگر راه بروز خود را می یابد. احساس پذیرفته نشده و خطرناک را پس می زنیم اما اضطراب آن که گواهی بر وجود این احساس ترسناک در ناهشیار ما است باقی می ماند وحجمی از احساسات سرکوب شده ای چون خشم و نفرت و اضطراب حاصل از آن را طی دوره ای طولانی با خود همراه می کنیم و روز به روز بر شدت آن می افزاییم. و از آنجایی که تحمل اضطراب نیز دشوار است با رفتارهایی چون ناامیدی یا افسردگی یاد می گیریم که این ندای هشدار دهنده ی احساسات خطرناک درونی خود را نیز سرکوب کنیم.

وزنه سنگین احساسات نادیده گرفته شده

آنگاه ما می مانیم و وزنه ی سنگین احساسات نادیده گرفته شده وناامیدی و افسردگی و بی رمقی که در هر موقعیت ناکام کننده ای با خود از کودکی به همراه آورده ایم. در این هنگام است که خستگی و بی رمقی به جانمان می افتد و احساسات و اضطراب سرکوب شده با انواع دردهای جسمانی راهی برای بروز خود می یابند تا یادآوری باشند بر اینکه نیمی از وجود خود را نادیده گرفته ایم و خفه کرده ایم. این دردها و خستگی ها نیاز به آغوشی باز و پذیرا دارند، چرا که به ما یادآور می شوند که جایی و در ارتباطی خود را نادیده گرفته ایم. این دردها و خستگی ها نیاز به همراهی مشفقانه دارند تا ما را با خود آشتی دهند. نشان دهنده احساساتی هستند که از اعماق دلمان می آیند.

واقعیات دردناک زندگی

شاید احساس غمی باشد از فقدان فردی عزیز و از آن موقع است که نخواستیم ببینیمش و حال با علایم جسمانی به در و دیوار جسممان می زند تا از این غفلت بیدار شویم و هشیار. شاید خشم و نفرتی دیرینه باشد از کودکی تا به حال، از نادیده گرفته شدن ها و غفلت ها، انتظارات بالای والدینمان، سرزنش ها و آسیب های دیگری که از افراد مهم زندگی مان خواسته و ناخواسته بر ما تحمیل شده است.

از کودکی یاد گرفته ایم که جنبه ی احساسی این وقایع را سرکوب کنیم چرا که آن زمان به والدینمان وابسته بوده ایم و ضعیف. اما یادمان رفته است که دیگر آنقدر ضعیف نیستیم و می توانیم خودمان مرهمی باشیم بر دردها و واقعیات دردناک زندگی و احساسات حاصل از آن.

واقعیت های زندگی مانند شرایط شغلی، نگرانی های اقتصادی، روابط خانوادگی، دوستانه یا عاشقانه، تولد فرزند، نگهداری از فرزند یا والدین نیز شرایطی هستند که احساسات متعارضی را در ما ایجاد می کنند که ندیدن و تجربه نکردن آنها می تواند ضربه هایی بر روان و جسممان وارد کنند.

نامهربانی با خود

افراد مبتلا به سندرم خستگی مزمن، افراد مهم زندگی شان را بسیار بی عیب و نقص و ایده آل می بینند و در برابر کوچکترین نشانه های انتقاد، طرد و بی توجهی از جانب این افراد به خود، حساسیت افراطی نشان می دهند. زیرا که طعم طرد و بی توجهی و غفلت را در کودکی خود از افراد مهم زندگی شان چشیده اند. حال در روابط کنونی خود گوش به زنگند که مبادا وقایع تلخ گذشته تکرار شود. به این دلیل که از روابط خود با دیگران، ذهنیتی سرشار از طرد و ناامنی و عدم پذیرش دارند نمی توانند افراد مهم زندگی شان را منبع آسایش، امنیت و قدرت ببینند و کوچکترین نشانه ای لازم است تا زنگ خطر فروپاشی یک رابطه ی امن را در ذهنشان احساس کنند.

آنگاه به جای آنکه زخم گذشته را از روابط حال افتراق دهند و از احساسات تلنبار شده ی سالیان گذشته خود را رها سازند، با جسمانی کردن احساسات خود و خستگی در طلب کسب توجه اطرافیان خود می کوشند تا بلکه مرهمی بر زخم های خود بیابند. اما دریغ که اینگونه رفتارها در کودکی فایده رسان بوده است، چرا که وابستگی از ویژگی دوران کودکی است. اما اکنون نیاز به نگاهی واقع بینانه تر و سازننده تر دارند.

این افراد با حساسیت هایی که به غفلت و طرد و انتقاد و بی توجهی اطرافیان خود دارند، مانع می شوند تا همدلی دیگران را جلب کنند و یا ببینند. زیرا که همدلی برایشان غریب است که خود نیز با خود غیر همدل اند و از احساسات عمیق دلشان ناآگاه. چگونه می توانند احساساتشان را در روابط جاری سازند تا بلکه صمیمیت التیامی شود بر زخم هایشان. این گونه است که نامهربانی را از سوی خود و دیگران بر خود روا می دارند و زیر بار دردهای جسمانی و خستگی فرسوده می شوند.

۰
Avatar
درباره ی طاهره فقیهی

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.