خودسرزنشی کردن

مگه یک آدم چه قدر می تونه خنگ باشه!!! معمولاً توی ذهنمون هزار و یک مدل از این حرفا میزنیم.

منِ کودن، اینم زندگیه کوفتیه که من دارم؟ از صبح تا شب سگ دو میزنم؛ خاک تو سرت بکنن با این…..

معمولاً عادت داریم اگه اوضاع بر وفق مرادمون نبود، خودمون رو حسابی سرزنش کنیم.

خودسرزنشی رو اطراف تون دیدین؟ یا تجربه کردین؟

خودسرزنشی اصلاً چه طوریه؟

اصلاً خیلی وقت‌ها متوجه نمیشیم داریم خودمونو سرزنش می کنیم. اونقدر تیز و لیز هست که به چشم نمیاد.

مثلاً خیلی اوقات نسبتش میدیم به شانس؛ میگیم اینم شانسه که من دارم؟ واسه همین، اصلاً مشکل نمی‌دونیمش و هی به خودمون فحش می دیم. قراره با هم درباره ی عالیجناب خودسرزنشی صحبت کنیم؛ ببنیم چیه؟ و ممکنه از خودتون بپرسید از کجا میاد؟

خودسرزنشی چه طور به وجود میاد؟

اساساً ( به قول نیما افشار تو ساختمان پزشکان) خودسرزنشی یک الگوی درونی هست که احتمالاً در ارتباط با مراقبین اولیه‌مون درون ما شکل می گیره. مثلاً پدر و مادرهایی که خیلی دوست دارن کامل باشن، وقتی بچه‌هاشون اشتباه می کنن، اولین کاری که می کنن سرزنش کردنه…

مکالمه پایین رو ببینید:

بچه نمره خوبی تو مدرسه نگرفته اومده خونه

پدر: مگه بهت نگفتم درس بخون اینقدر بازی نکن؟؟ ( با یک لحن عصبانی)

بچه: سرش رو میندازه پایین و ناراحت میشه…

پدر: همیشه باید بچه منظم و بهترین باشی

ذهن بچه: بابا منو وقتی دوست داره که همیشه عالی باشم (چون خیلی ضعیف تر از اونی هست که محتاج این محبت نباشه)

رفتار احتمالی بچه در آینده اینه که مدام تلاش میکنه بهترین باشه و جمله بالا رو مدام تو ذهنش تکرار میکنه… بعد از مدتی بابا دیگه حضور نداره و صدای بابا میشه یک بخش از وجودش…

حالا وقتی مثل همیشه عالی نیست، یک صدا تو وجودش میاد که میگه تو بچه خوبی نیستی..!!

البته اینم یادتون باشه که با یک بار سرزنش کردن کودکانمون، این مشکل پیش نمیاد و خود سرزنشی در اونها شکل نمیگیره.  باید مدام تکرار بشه. ولی چیزی که اینجا براتون مثال زدیم، فقط یک نمونه بود؛ و البته وقتی ادامه اش میدیم، اما حواسمون نیست با خودمون داریم چی کار می کنیم، اینجا دیگه مسئول رفتارامون خودمونیم…

تو خود سرزنشی خودمون رو به صورت مشروط دوست داریم، نه بی قید و شرط.

حالا که همه اینا رو گفتیم؛ ممکنه بپرسین اصلاً ضررش چیه؟؟ خب اون پدر بنده خدا می‌خواست بچه‌اش بیشترین تلاشش رو بکنه؛ عیبش چیه؟

خودسرزنشی عیبش چیه؟

خودسرزنشگری

تصور کنید توی یک رینگ مشت‌زنی هستین. یک نفر که فکر می‌کنید دوست‌تونه، اومده و مدام بهتون مشت میزنه. چون فکر می کنید دوستتونه، بی حرکت می‌ایستید. بعد یک مدت چی میشه؟

بی حال می افتین زمین….

خود سرزنشی و افسردگی

یکی از بزرگترین مشکلات خودسرزنشی اینه که می تونه باعث شه سر و کله افسردگی در ما پیدا بشه. خیلی از علائمی که توی افسردگی می‌بینیم، مثل بی‌حالی، مثل بی انرژی شدن و کم اشتها شدن، مال اینه که به خودمون حمله می‌کنیم.

انگار یک بخش از ما که همیشه به صورت مشروط دوستش داشتن، نقش مراقبمون رو می گیره تا مثل قبل تلاش کنه دوست داشتنی باشه.

غم انگیز نیست؟؟!!!

خودمونو سرزنش می کنیم تا عشق گمشده‌مون رو بدست بیاریم! اون بغلی که دلمون می‌خواست بعد از هر اشتباهی ما رو آروم کنه و نوازشمون کنه، فقط شده یک چماق بالا سرمون..! حالا این چماق رو دست می‌گیریم که یک وقت بابا و مامان از من دور نشن….. من تشنه این محبتم؛ حتی اگر آزارم بده…!!

خودسرزنشی و کمال گرایی

یک مشکل دیگه اش اینه که ممکنه گرفتار کمال گرایی بشیم. کمال گرایی یا ایده آل گرایی می تونه روی ما آثار بد زیادی بذاره و البته برامون کارکرد هم داره ( می‌تونید مقاله‌ کاملش رو توی سایت ما بخونید). اما کوتاه درموردش میگم؛ وقتی دلتون می خواد همه چی کامل و بی عیب و نقص باشه، خیلی سخته براتون کاری رو شروع کنین که ممکنه توش شکست بخورید. در نتیجه، ممکنه اهمال‌کار بشین؛ یعنی یه کاری رو شروع کنین و نیمه راه رها کنین. از همه بدتر، ترس از شکست و اضطرابش میتونه خیلی شما رو اذیت کنه.

خودسرزنشی و مشکلاتش در روابط شغلی و عاطفی

یکی دیگه از مشکلات خودسرزنشی این هست که بعد از مدتی، یعنی وقتی بزرگ شدین، برای ازدواج یا کار، دنبال یک آدم مثل خودتون می گردین که کارها رو کامل و بی‌عیب و نقص انجام بده، که البته سخت هم پیدا میشه و زمانی که طرف رو به روتون یک اشتباهی میکنه، شروع می‌کنید به سرزنش کردنش:

  • مگه نگفتم بهت این کار رو اینجوری انجام بدی؟
  • چه قدر بهت یاد بدم؟
  • عرضه ی انجام دادن هیچ کاری رو نداری.

حالا واکنش طرف مقابل چی میشه؟؟ اگه یک شخصیت منفعل داشته باشه، کنار میگیره و میره تو لاک خودش. اینجوری برداشت احتمالی آدم سرزنشگر از خودش چی میشه؟؟

 به من هیچ وقت توجه نمیشه، همه ازم فراری هستن، هیچ کس منو دوست نداره

حالا اگه طرف مقابل قاطع باشه چی؟ اون موقع اعتراض میکنه که خب من اشتباه کردم؛ تو چرا سرزنش میکنی؟

برداشت آدم سرزنش گر احتمالاً این میشه:

حیف من که میخوام بهت یاد بدم… من هیچ وقت شانس نداشتم

(چون پذیرش اینو نداره بگه اشتباه کردم) و درنهایت، آدم قاطع ممکنه ترکش کنه و آدم منفعل ممکنه کنارش باشه؛ اما ارتباطش با اون قطع میشه.

می بینین چه طور توی یک چرخه می افته؟ نتیجه این چرخه معیوب، فقط خودسرزنشی مداوم خود اون آدم هست.

آدم خودسرزنشگر و تنهایی

سرزنش خود و تنهایی

این مهم ترین تاوانی هست که آدم سرزنشگر میتونه بده… اینکه تنها بمونه… توی بچگی تنهاش گذاشتن و کنارش نبودن، و حالا ادامه اون رفتار، بازم داره تنهاش میکنه..!!

یک مشکل دیگه اینه که ممکنه این آدما به دلیل اصرار والدین به تلاش برای بهترین شدن، روی پیشرفت بیشتر از صمیمی شدن وقت بذارن. اینه که این مشکل رو تو آدمایی که به کار کردن معتادن، بیشتر می تونید ببینید. تلاش برای اینکه بهترین باشن تا پذیرفته بشن، و مهمترین شعارشون اینه: آدم تا به جایی نرسه، کسی بهش محل نمیذاره!!

البته خودسرزنشی درجه داره. ممکنه درگیر تمام مشکلاتش نباشین، یا ممکنه که تمام این مشکلات تا حدودی برای شما صدق کنه.

اما اگه من یه آدم خودسرزنشگر هستم، چیکار می تونم بکنم؟

خب این خیلی خوب هست که کنجکاو هستین درباره اش بدونید.

شاید مهم‌ترین بخش از کمک به خودتون، اینه که ببنین خودسرزنشی چه کمکی بهتون میکنه؟

همین الان یک قلم و کاغذ بیارین و اینو بنویسید: تا حالا چه طور بهتون کمک کرده؟

خب بذارید کمک تون کنم: احتمالاً کمک تون کرده خیلی سخت کوش باشین. کمک تون کرده موفقیت‌هایی رو به‌ دست بیارین و این چیز بدی نیست.

احتمالاً کلی هم باهاش خاطره دارین. انگار یک بخشی از خودتون شده، انگار بدون اون نمی‌تونید ادامه بدین. یک جورایی دوستش هم دارین. منم کلی باهاتون موافقم. گاهی یک رفتار رو با اینکه بهمون آسیب میزنه، دوست داریم. دوستش داریم چون علاوه بر آسیب‌هاش، فوایدی هم برامون داشته. حتی وقتی پامونو گچ می گیریم، وقتی میخوان اون گچ رو باز کنن، دلمون واسش تنگ میشه و روش یادگاری می‌نویسیم. معلومه که به رفتارهامونم تو کل زندگی مون تعلق خاطر پیدا می‌کنیم. اما یک سوال؛ چی میشه از باز کردن گچ نمی‌ترسیم؟ چون مزه بدون گچ راه رفتن رو چشیدیم و می دونیم خیلی کیف داره و راحت تره. اما تو این مثال، چون لحظه‌های سرزنش نکردن خودمون بابت اشتباهاتمون رو نچشیدیم، نمی شناسیمش و برامون مبهمه و سختمونه.. چون آدما از ابهام می ترسن.

پس تو قدم اول، به خودمون حق بدیم بترسیم یا کلی دلمون واسش تنگ بشه…

تو قدم دوم، ببینیم کجاها به خاطرش اذیت شدیم. خوب به خاطر بیاریم و ببنیم به نظر ما می ارزه این همه زحمت کشیدن؟

و تو قدم سوم، دلم می خواد اینو بگم که خودمونو بی قید و شرط دوست داشته باشیم؛ شاید اون طور که لیاقتش رو داریم، دوست داشته نشدیم؛ ولی استحقاقش رو داریم.

استحقاق اینو داریم که اگه یک وقت اشتباهی کردیم، خودمونو ببخشیم و بگیم عیب نداره پیش میاد.

خودسرزنشی در کودکان

شاید بچه‌های زیادی رو می‌بینین که مشکلات جسمی مثل اختلال خوردن و از این قبیل مشکلات پیدا می کنن. یکی از عوامل روانشناختی که می تونه این مشکلات رو ایجاد کنه، خود سرزنشی هست که پدر و مادرا دارن (بعضی از مادران فقط به پزشک مراجعه می کنن و عوامل روانشناختی رو نادیده می گیرن).

به عنوان مادر یا پدر، اول از همه خودسرزنشی رو درون خودتون حل کنید. تو تمام مقاله اینو مفصل گفتم که اگه حس می کنین سخته که خودتونو سرزنش نکنین، اگر تمایل دارین به کودکتون کمک کنین، به صورت حضوری به روان شناس مراجعه کنین تا ناخواسته این چرخه رو درون کودکتون تکرار نکنین.

و تو قدم بعدی، در ارتباط با کودک وقتی اشتباهی مرتکب شد، سعی کنید اول احساسش رو درک کنین، نوازشش کنین، بغلش کنین. این به کودک تون آرامش میده و باعث میشه هیجاناتش براش قابل تحمل بشه. بعداً با کلام ملایم می تونین رفتار اشتباهش رو اصلاح کنین. بچه‌ها محتاجمون هستن تا با کمک والدین به خودشون نگاه کنن و بشناسن. سعی کنید کمک‌شون کنید تا به خود آشفته‌شون نظم بدن.

فقط عشق، و دیدن خودمون تو آینه مراقبین اولیه مون می تونه این همه آشفتگی رو کنار هم منسجم کنه…

بیشتر بخوانید:

۱۱+
Avatar
درباره ی زینب تمیمی نژاد

2 نظر برای چه قدر من احمقم!! ( خود سرزنشی و راه های مقابله با آن)
  1. Avatar

    سوالی که اینجا برای من مطرحه اینه
    اگه سعی کنیم خودمونو با نقصهامون بپذیریم و خود ناقصمون رو هم به بقیه نمایش بدیم، اما بازم بازخوردی جز سرزنش و توصیه های تکراری بی فایده ‌و درک نشدن رو بگیریم، اونوقت تکلیف چیه؟ وقتی بخاطر همون ضعفهات عملکردت برای اطرافیان قابل درک نباشه و نتونن بفهمن و بپذیرنت تا باهات ارتباط بگیرن، بازم تنها میمونی و ازت فاصله میگیرن. اونوقت چی؟
    من چطور میتونم وقتی نه در گدشته این حس ارزشمندی و عشق بی شرط و حس تعلق رو دریافت کردم، نه با ادمهای جدید زندگیم میتونم تجربه کنم، چطور میتونم با وجود این تنهایی همچنان خودمو دوست داشته باشم؟
    ادم احساس ارزشمندی رو از اطرافیان میگیره. وقتی برای ادمها کارهایی که کردی مهمتر از احساساتی که داشتیه، چطور میشه اون خلاء رو پر کرد و از کمالگرایی خلاص شد و اعتمادبنفس و عشق به خود رو تجربه کرد؟

    ۱+
    • Avatar
      زینب تمیمی نژاد ۱۳۹۹-۰۵-۰۷ at ۱:۱۱ ب٫ظ پاسخ

      چه قدر درد و رنج توی این سوال و جمله ها پنهان هست.
      انگار یک خستگی از همه ی اون مسیری که طی کردی توی تمام این جملات دیده میشه.
      تو از مسیری که طی کردی خسته شدی بیا به این بپردازیم چه طور از این دور باطل رها بشیم
      دو تا سوال مطرح هست
      من خودم رو دوست ندارم بقیه هم دوست ندارن چی کار کنم ؟
      مونای عزیز چی میشه با وجود اینکه خودتو دوست نداری اومدی اینجا کمک بگیری ؟! و سوال می پرسی؟
      به این فکر کردی ؟
      به نظر من مونا یک بخش از وجودش می خواد مراقبش باشه خیلی هم دوستش داره بدون اینکه کسی از بیرون اینو بهش داده باشه اومده کمک بگیره نه؟
      پس این عشق به خود ،مهربونی با خود وجود داره درون تو هست
      ولی یک مسئله، حواست بهش هست؟
      نگاهش کردی ؟
      نگاهش کن بهش آب بده درونت بزرگش کن تو اگه نخوای مراقب اون بخش از وجودت باشی که دوست داره چه طور توقع داری دیگران اینکارو بکنن
      تو که به خودت و خواسته هات احترام بزاری کم کم آدم های کنارت اینو از خودت یاد می گیرن.
      اما بحث بعدی چی کار کنم وقتی بقیه نواقص منو نمی پذیرن و سرزنشت می کنن با اینا چی کار کنم ؟
      من یک سوال دیگه می خوام ازت بپرسم چه طور میشه که مونا با وجود اینکه بقیه سرزنشش می کنن و اذیت میشه بازم همراهی می کنه و تسلیم میشه ؟!
      بهش فکر کن بهم جواب بده.

      ۳+

[بالا]

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.