تحلیل شخصیت چندلر بینگ در سریال فرندز
چندلر بینگ را با شوخیهای همیشگی، کنایههای تند و حاضر جوابیاش میشناسیم. او کسی است که تقریباً هر موقعیت جدی را با یک جمله بامزه به موقعیتی خندهدار تبدیل میکند و برای همین، به چشم خیلی از مخاطبان، دوستداشتنیترین شخصیت سریال است.
اما پشت این شوخطبعی همیشگی، داستان دیگری پنهان است. آیا طنز برای چندلر فقط یک ویژگی شخصیتی است، یا راهی برای محافظت از خودش در برابر اضطراب، ترس و احساسات دردناک؟ در این مقاله از بلاگ کلینیک آگاه قرار نیست روی شخصیت چندلر برچسب بزنیم یا تشخیصگذاری کنیم. فقط میخواهیم با نگاهی روانکاوانه، به لایههایی از شخصیت او نزدیک شویم که شاید در میان خندههایش کمتر دیده شدهاند.
فهرست محتوا:
Toggleتحلیل شخصیت چندلر بینگ
-
چرا چندلر بامزهترین شخصیت سریال است؟
از همان قسمتهای ابتدایی Friends، چندلر جایگاه مشخصی در گروه دوستان پیدا میکند؛ کسی که هر سکوتی را میشکند، هر موقعیت ناراحتکنندهای را به شوخی میگیرد و حتی در بحرانیترین لحظهها هم جملهای برای خنداندن دیگران پیدا میکند. شوخی برای او فقط بخشی از گفتوگو نیست؛ زبان اصلی ارتباطش با دنیاست.
بیشتر مخاطبان در اولین مواجهه، او را فردی اجتماعی، خوشمشرب و بااعتمادبهنفس میبینند. انگار هیچ اتفاقی نمیتواند او را از تعادل خارج کند. حتی وقتی دیگران ناراحت، عصبانی یا مضطرباند، چندلر همچنان لبخند بر لب دارد و با یک شوخی، فضا را سبکتر میکند.
اما یکی از نقاط قوت شخصیتپردازی Friends این است که کم کم اجازه میدهد مخاطب پشت این تصویر اولیه را هم ببیند. هرچه داستان جلوتر میرود، متوجه میشویم شوخیهای چندلر همیشه از سر آسودگی نیستند. گاها درست در لحظهای که بیش از هر زمان دیگری مضطرب است، بیشتر از همیشه شوخی میکند.
در روابط عاطفی، هنگام صحبت درباره تعهد، یا هر زمان که لازم است احساسات واقعیاش را بیان کند، اضطراب او بهوضوح زیاد میشود. در چنین موقعیتهایی، شوخی دیگر فقط وسیلهای برای خنداندن نیست؛ انگار راهی است برای فرار از مواجهه با چیزی که بیان کردنش برای او دشوار است.
همین تضاد است که چندلر را به شخصیتی عمیق و باورپذیر تبدیل میکند. او نمونهای از انسانهایی است که دیگران آنها را شاد و سرزنده میبینند، اما کمتر کسی متوجه میشود این شوخطبعی، گاهی پوششی برای احساس ناامنی، ترس یا آسیبپذیری است.
-
نشانههای پنهان شخصیت چندلر
اگر Friends را برای بار دوم یا سوم ببینید، احتمالاً متوجه جزئیاتی میشوید که بار اول از کنارشان گذشته بودید. چندلر بهندرت درباره احساساتش به طور مستقیم صحبت میکند. وقتی کسی از او تعریف میکند، معمولاً با یک شوخی یا طعنه جواب میدهد. اگر گفتوگو بیش از حد صمیمی شود، مسیر بحث را عوض میکند. حتی زمانی که رابطهای برایش اهمیت زیادی دارد، باز هم ترجیح میدهد پشت طنز پنهان شود تا اینکه آسیبپذیریاش را نشان دهد.
این الگو فقط در روابط عاشقانه دیده نمیشود؛ در دوستیها، محیط کار و حتی مواجهه با خانواده نیز تکرار میشود. هرجا احتمال تجربه شرم، طرد شدن یا قضاوت وجود دارد، شوخی خیلی سریع وارد صحنه میشود و اجازه نمیدهد احساسات واقعی برای مدت زیادی دیده شوند.
از نگاه روانکاوی، چنین رفتاری معمولاً اتفاقی نیست. ذهن انسان برای کنار آمدن با اضطراب، راههای مختلفی پیدا میکند؛ راههایی که به آنها «سازوکارهای دفاعی» میگوییم. این سازوکارها کمک میکنند بتوانیم بدون غرق شدن در احساسات دردناک، به زندگی ادامه دهیم. گاهی اوقات این سازوکارها سالم، و گاهی ناسالم هستند. در خیلی از صحنههای سریال، شوخیهای چندلر بیشتر از آنکه برای خنداندن دیگران باشند، تلاشی برای محافظت از خودش هستند؛ تلاشی برای اینکه کسی بیش از حد به دنیای درونیاش نزدیک نشود.
طنز و طعنه؛ ویژگی شخصیتی یا سپر دفاعی؟
قسمت جالب ماجرا این جاست که روانکاوی، طنز را برخلاف خیلی از دفاعهای دیگر، لزوماً یک سازوکار ناسالم نمیداند. جورج ویلانت (George Vaillant)، روانپزشک و پژوهشگر حوزه روانشناسی، طنز را در دسته دفاعهای بالغانه قرار میدهد؛ یعنی دفاعهایی که معمولاً به فرد کمک میکنند بدون انکار کامل واقعیت، فشار روانی را تحمل کند.
در واقع کسی که از طنز به شکل بالغانه استفاده میکند، درد را انکار نمیکند؛ بلکه دارد راهی پیدا میکند تا بتواند با آن زندگی کند. او میتواند به دشوارترین تجربههایش بخندد، بدون اینکه وجود آنها را نفی کند. اما همین دفاع سالم هم اگر به تنها راه مواجهه با هیجان تبدیل شود، ممکن است کارکرد دیگری پیدا کند.
در مورد چندلر، مسئله این نیست که او شوخی میکند؛ مسئله این است که تقریباً همیشه شوخی میکند. برای همین هم طنز او گاهی از یک دفاع بالغانه فاصله میگیرد و به نوعی اجتناب از تجربه هیجان تبدیل میشود؛ اجتنابی که شاید در کوتاهمدت اضطراب را کاهش دهد، اما در بلندمدت میتواند آسیب برساند.
-
طنز سالم با طنز ناسالم چه تفاوتی دارد؟
همه آدمهای شوخ، لزوما از احساساتشان فرار نمیکنند. بیشتر افراد شوخطبع، در کنار خندیدن، میتوانند ناراحتی، ترس یا آسیبپذیریشان را هم بیان کنند. آنها از طنز استفاده میکنند، اما پشت آن پنهان نمیشوند. تفاوت زمانی ایجاد میشود که شوخی، جای تجربه کردن احساس را بگیرد.
اگر هر بار که گفتوگو به موضوعی دردناک میرسد، فرد مسیر بحث را با یک لطیفه عوض کند؛ اگر هیچکس نتواند لحظهای او را بدون نقاب طنز ببیند؛ اگر حتی خودش هم نداند زیر این شوخیهای همیشگی چه احساسی پنهان شده است، احتمالاً طنز دیگر فقط یک ویژگی شخصیتی نیست، بلکه به سپر دفاعی ناسالم تبدیل شده است.
چندلر دقیقاً در همین نقطه قرار میگیرد. او میتواند همه را بخنداند، اما برای سالها از بیان سادهترین احساساتش ناتوان است. گفتن جملهای مثل «میترسم»، «غمگینم» یا «به تو نیاز دارم» برای او خیلی سخت است. برای همین هرچه در طول سریال بیشتر یاد میگیرد احساساتش را مستقیم بیان کند، نیازش به پنهان شدن پشت طنز هم کمتر میشود. این تغییر، یکی از مهمترین نشانههای رشد روانی اوست.
دوران کودکی چندلر بینگ
اگر قرار باشد فقط یک نقطه از سریال را بهعنوان آغاز شکلگیری دنیای روانی چندلر بینگ انتخاب کنیم، احتمالاً باید به همان شبی از کودکیاش برگردیم که هنگام شام مراسم شکرگزاری (Thanksgiving)، پدر و مادرش خبر جداییشان را به او اعلام کردند.
در Friends بارها به این خاطره اشاره میشود؛ خاطرهای که برای دیگران شاید فقط یک اتفاق باشد، اما برای چندلر به نقطهای تعیینکننده در زندگی تبدیل شد. از آن شب به بعد، شکرگزاری برای او دیگر نماد امنیت و دورهم بودن خانواده نبود، بلکه یادآور لحظهای شد که جهان امن کودکیاش فرو ریخت.
البته که از نگاه روانکاوی آنچه بیش از خود طلاق بر کودک اثر میگذارد، کیفیت رابطهای است که قبل و بعد از طلاق با والدین تجربه میکند. خیلی از کودکان طلاق، اگر همچنان بعد از جدایی والدین احساس امنیت، توجه و ثبات را از سوی مراقبانشان دریافت کنند، آسیبهای جدی تجربه نمیکنند. اما زمانی که کودک همزمان با جدایی، احساس تنهایی، نادیده گرفته شدن یا ناامن بودن را تجربه کند، ماجرا شکل دیگری پیدا میکند. درباره چندلر نیز مسئله فقط جدایی والدین نبود؛ بلکه فضایی بود که در آن بزرگ شد؛ فضایی که در آن نیازهای هیجانی او اغلب نادیده گرفته میشد.
-
غیبت عاطفی مادر و پدر
پدر و مادر چندلر شخصیتهای متفاوتی داشتند، اما هیچکدام نتوانستند برای او آن پناهگاه عاطفی امنی باشند که چندلر نیاز داشت.
مادرش، نورا بینگ، نویسندهای شناختهشده و زنی اجتماعی بود که بخش زیادی از زندگیاش را با کار، شهرت و روابط شخصی خودش میگذراند. رابطه چندلر با مادرش چندان صمیمانه نبود چون که مادرش را در دسترس نمیدید. حتی بعضی اوقات رفتارهای مادرش چندلر را شرمگین میکرد. از طرف دیگر، رابطه او با پدرش نیز ثبات چندانی نداشت. بعد از جدایی، پدرش از زندگی روزمره او فاصله گرفت و حضورش دیگر آن نقش حمایتکنندهای را که یک کودک به آن نیاز دارد نداشت.
برای یک کودک، این تجربهها فقط ترجمهی «طلاق والدین» نیست. بلکه پیام عمیقتری در ذهن او شکل میدهد: آدمهایی که دوستشان دارم، ممکن است ناگهان از کنارم بروند. این باورها معمولاً به شکل آگاهانه در ذهن کودک شکل نمیگیرند، اما سالها بعد میتوانند بر روابط عاطفی، اعتماد به دیگران و احساس ارزشمندی او اثر بگذارند.
-
نادیده گرفته شدن در کودکی
در روانکاوی، همیشه آسیبهای بزرگ و آشکار نیستند که شخصیت را شکل میدهند. گاهی آنچه بیشترین اثر را میگذارد، تجربههای کوچک اما تکرارشوندهای است که کودک در آن احساس میکند دیده، شنیده یا درک نمیشود. وقتی کودکی بارها یاد میگیرد که احساساتش جایی برای بیان شدن ندارند، کمکم راه دیگری پیدا میکند؛ احساساتش را پنهان میکند، نیازهایش را کوچک میشمارد و تلاش میکند طوری رفتار کند که کمتر آسیب ببیند.
وقتی به چندلر نگاه میکنیم، میتوانیم ردپای همین الگو را در بزرگسالی او ببینیم. او بهندرت از ناراحتیهایش حرف میزند، کمک گرفتن برایش سخت است و معمولاً پیش از آنکه دیگران متوجه آسیبپذیریاش شوند، خودش با یک شوخی فضا را عوض میکند. انگار آن کودک سالهای دور هنوز درون او زندگی میکند؛ کودکی که یاد گرفته بود برای دوام آوردن، احساساتش را پشت لبخند پنهان کند.
درک این گذشته، به معنای توجیه همه رفتارهای چندلر نیست؛ اما کمک میکند بفهمیم چرا نزدیکی عاطفی برای او تا این اندازه اضطرابآور است. خیلی از الگوهایی که بعدها در روابط عاشقانه او دیده میشود، ریشه در همین تجربههای اولیه دارد؛ تجربههایی که در نهایت سبک دلبستگی او را نیز شکل دادهاند.
سبک دلبستگی چندلر بینگ
نظریه دلبستگی، که نخستین بار توسط جان بالبی مطرح شد، میگوید کیفیت رابطه کودک با مراقبان اولیه، الگوی او را برای همه روابط مهم آینده شکل میدهد. کودک از خلال همین رابطهها یاد میگیرد که آیا دنیا جای امنی است؟ آیا دیگران قابل اعتمادند؟ و آیا خودش ارزش دوست داشته شدن را دارد یا نه؟ این الگوها معمولاً تا بزرگسالی ادامه پیدا میکنند و بر نحوه عاشق شدن، اعتماد کردن، ابراز احساسات و حتی پایان دادن به روابط تأثیر میگذارند. اگر به رفتارهای چندلر نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم سبک دلبستگی اجتنابی تا حد زیادی در او دیده میشود؛ سبکی که در آن، فرد همزمان هم به صمیمیت نیاز دارد و هم از آن میترسد.
-
دلبستگی اجتنابی چیست؟
کسانی که این سبک دلبستگی را دارند، معمولاً تجربهای متناقض از روابط اولیه خود داشتهاند. آنها از یک سو به محبت، امنیت و نزدیکی عاطفی نیاز دارند، اما از طرفی دیگر، یاد گرفتهاند که همین رابطههای نزدیک میتوانند منبع درد، ناامیدی یا طرد شدن بشوند. برای همین هم در بزرگسالی دو میل متضاد را همزمان تجربه میکنند؛ میل به نزدیک شدن و میل به فرار کردن.
این افراد معمولاً وقتی رابطه هنوز سطحی است، احساس راحتی بیشتری دارند. اما هرچه رابطه جدیتر میشود، اضطرابشان افزایش پیدا میکند. ممکن است ناگهان فاصله بگیرند، رابطه را زیر سؤال ببرند یا حتی به دنبال دلیلی برای تمام کردن آن بگردند؛ نه به خاطر این که که طرف مقابل را دوست ندارند، بلکه چون صمیمیت برایشان با خطر گره خورده.
-
این سبک در روابط عاشقانه چندلر چگونه دیده میشود؟
اگر روابط عاطفی چندلر را در طول سریال مرور کنیم، این الگو بارها تکرار میشود. او در شروع خیلی از رابطهها راحت و حتی مشتاق به نظر میرسد، اما به محض اینکه رابطه رنگوبوی تعهد میگیرد، اضطرابش آشکار میشود. گاهی به دنبال نقصی در طرف مقابل میگردد، گاهی با شوخی و طعنه فاصله ایجاد میکند و گاهی حتی آینده رابطه را زیر سؤال میبرد.
اوج این اضطراب را میتوان پیش از ازدواج با مانیکا دید؛ زمانی که با وجود عشقی عمیق، ناگهان به فکر فرار میافتد. اگر این رفتار را فقط از بیرون ببینیم، شاید آن را نشانه بیمسئولیتی یا ترس از تعهد بدانیم. اما از نگاه دلبستگی، ماجرا پیچیدهتر است.
برای چندلر، ازدواج فقط آغاز یک زندگی مشترک نبود؛ ناخودآگاهش آن را با تجربه تلخ خانواده خودش پیوند میزد. اگر نزدیکترین رابطهای که در کودکی دیده، به جدایی و رنج ختم شده باشد، طبیعی است که در بزرگسالی هم تعهد برایش با اضطراب همراه شود. ترس اصلی او، ازدواج نبود؛ ترس از این بود که همان داستان دوباره تکرار شود. برای همین، هرچه مانیکا برای او مهمتر میشد، چندلر آسیبپذیرتر میشد. و هرچه احتمال از دست دادن این رابطه بیشتر به نظر میرسید، ذهنش بیشتر او را به سمت عقبنشینی سوق میداد.
اما مسئله مهم اینجاست که داستان چندلر در همین نقطه متوقف نمیشود. برخلاف خیلی از شخصیتها، او کم کم یاد میگیرد که با این ترس روبهرو شود، نه اینکه از آن فرار کند. این تغییر، زمینهساز یکی از عمیقترین مسیرهای رشد شخصیتی در کل سریال Friends است؛ مسیری که بدون نقش مانیکا و حتی دوستی امن با جویی، شاید هرگز شکل نمیگرفت.
نقش جویی در زندگی چندلر
در نگاه اول، رفاقت جویی و چندلر بیشتر به یک زوج کمدی شباهت دارد؛ یکی منظمتر و مضطربتر، دیگری ساده لوح و بیخیال. شوخیهای روزمره، دعواهای کوچک، بازی فوتبال دستی، خوردن پیتزا و همخانه بودنشان، باعث میشود این دوستی بیشتر از هر چیز سرگرمکننده به نظر برسد. اما اگر از زاویه روانکاوی به این رابطه نگاه کنیم، لایهای عمیقتر آشکار میشود.
جویی یکی از معدود افرادی است که چندلر در کنار او مجبور نیست مدام از خودش دفاع کند. او نیازی ندارد نقش بازی کند، خودش را بینقص نشان دهد یا نگران قضاوت شدن باشد. جویی، با همه سادگیاش، چندلر را همانگونه که هست میپذیرد؛ با اضطرابهایش، با شوخیهایش و حتی با ضعفهایش. در بسیاری از روابط، افراد مدام در تلاشاند تصویری پذیرفتنی از خودشان ارائه دهند. اما در رابطه چندلر و جویی، این نیاز به حداقل میرسد. شاید به همین دلیل است که این دوستی تا این اندازه واقعی و ماندگار است.
همه زخمهای روانی لزوما در تراپی درمان نمیشوند. گاهی یک رابطه امن، باثبات و قابل اعتماد، کم کم باورهای قدیمی فرد درباره خودش و دیگران را تغییر می دهد. برای کسی مثل چندلر که سالها با ترس از رها شدن زندگی کرده، تجربه دوستی با جویی معنای مهمی دارد. او بارها میبیند که اختلاف، اشتباه یا حتی فاصله گرفتن، لزوماً به پایان رابطه منجر نمیشود. میتوان با کسی دعوا کرد، از او ناراحت شد و باز هم مطمئن بود که این رابطه پابرجا خواهد ماند.
برای همین هم چندلر کم کم توانایی بیشتری برای اعتماد کردن پیدا میکند. این تغییر فقط نتیجه رابطه عاشقانهاش با مانیکا نیست؛ بلکه سالها تجربه حضور در کنار دوستی است که بدون شرط کنارش ماند. جویی ناخواسته به چندلر نشان میدهد همۀ روابط قرار نیست مانند روابط دوران کودکیاش پایان تلخی داشته باشند.
نقش مانیکا در زندگی چندلر
اگر جویی به چندلر یاد داد که میتوان به یک رابطه اعتماد کرد، مانیکا به او نشان داد که میتوان در یک رابطه ماند. رابطه چندلر و مانیکا یکی از باورپذیرترین روایتهای رشد عاطفی در Friends است. برخلاف روابط قبلی چندلر که با تردید، فاصله گرفتن یا شوخیهای دفاعی همراه بودند، این رابطه بهتدریج او را وادار میکند با ترسهایی روبهرو شود که سالها از آنها فرار کرده بود.
جالب اینجاست که تغییر چندلر ناگهانی نیست. او بعد از آشنا شدن با مانیکا به یکباره به فردی امن و بدون اضطراب تبدیل نمیشود. هنوز میترسد، هنوز گاهی شوخی را جای احساساتش مینشاند و هنوز در لحظههای مهم دچار تردید میشود. تفاوت در این است که این بار، با وجود تمام این ترسها، رابطه را رها نمیکند. همین ویژگی، رشد شخصیت او را واقعی و قابل باور میکند. رشد روانی معمولاً به این معنا نیست که ترسها ناپدید شوند؛ بلکه یعنی فرد بتواند با وجود آنها انتخاب متفاوتی انجام دهد.
-
مانیکا؛ یک محیط امن برای رشد
در یک رابطه امن، انسان کمکم جرئت میکند بخشهایی از خودش را نشان دهد که همیشه از دیگران پنهان کرده است؛ ترسها، ضعفها، نیازها و آسیبپذیریهایش. مانیکا تا حد زیادی چنین نقشی در زندگی چندلر دارد. او بارها اضطرابهای چندلر را میبیند، اما آنها را بهانهای برای ترک رابطه نمیکند. از او انتظار ندارد همیشه قوی، شوخ یا بینقص باشد. برعکس، اجازه میدهد چندلر همان کسی باشد که هست؛ با تمام تردیدها و زخمهایی که از گذشته با خود آورده است. این تجربه برای چندلر تازه است. او بهتدریج یاد میگیرد که لازم نیست برای دوستداشتنی بودن، همیشه نقش «مرد بامزه» را بازی کند. میتواند گاهی هم نگران، مردد یا حتی آسیبپذیر باشد و همچنان مورد عشق و پذیرش قرار بگیرد.
-
از ترس تعهد تا انتخاب آگاهانه
یکی از مهمترین تغییرهای چندلر، تغییر نگاه او به تعهد است. در فصلهای ابتدایی سریال، تعهد برای او بیشتر شبیه یک تهدید است تا یک انتخاب. هرچه رابطه جدیتر میشود، اضطرابش هم بیشتر میشود. انگار ذهنش مدام این پیام را تکرار میکند که “اگر بیش از حد نزدیک شوی، در نهایت آسیب خواهی دید.” اما رابطه با مانیکا، این باور قدیمی را به چالش میکشد.
چندلر برای اولین بار میفهمد که صمیمیت، لزوماً به معنای از دست دادن استقلال یا تکرار سرنوشت والدینش نیست. او یاد میگیرد اختلاف داشتن به معنای پایان رابطه نیست، آسیبپذیر بودن نشانه ضعف نیست و دوست داشتن یک نفر، الزاماً به رنج ختم نمیشود. برای همین، تصمیم او برای ازدواج را نمیتوان صرفاً یک اتفاق عاشقانه دانست. این تصمیم، از نگاه روانکاوی، نوعی عبور از گذشته است؛ عبوری که در آن، چندلر برای نخستین بار اجازه نمیدهد تجربههای کودکی، آیندهاش را بهطور کامل تعیین کنند.
چندلر در پایان سریال همان آدم شوخطبع همیشگی است، اما شوخیهایش دیگر تنها پناهگاه او نیستند. او حالا میتواند در کنار خندیدن، احساساتش را هم بیان کند؛ میتواند عشقش را ابراز کند، مسئولیت یک رابطه را بپذیرد و بدون فرار کردن، در کنار کسی که دوستش دارد بماند. و شاید همین، مهمترین نشانه بلوغ روانی او باشد.
کلام پایانی
دلیل جذابیت چندلر بینگ این نیست که از همه شخصیتهای Friends بامزهتر است؛ بل این است که خیلی از ما، بخشی از خودمان را در او میبینیم. چند نفر از ما وقتی ناراحت هستیم، شوخی میکنیم؟ چند بار به جای گفتن «میترسم» یا «دلم شکسته»، با یک جمله طنز بحث را عوض کردهایم؟ چند بار از ترس آسیب دیدن، قبل از اینکه کسی ما را ترک کند، خودمان فاصله گرفتهایم؟
چندلر یادآوری میکند که پشت خیلی از رفتارهایی که شاید عجیب، آزاردهنده یا حتی خندهدار به نظر برسند، ممکن است زخمی قدیمی وجود داشته باشد؛ زخمی که سالها پیش شکل گرفته و هنوز بر رابطه ما با خودمان و دیگران تأثیر میگذارد. اما داستان او فقط درباره زخم نیست؛ درباره امکان تغییر هم هست.
درباره مهسا عسگری
من مهسا عسگری هستم؛ فارغالتحصیل کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی. مسیر من از دل روان انسان میگذرد؛ جایی که تجربه، ناآگاه و واژه در هم تنیده میشوند. روانکاوی برای من صرفاً یک حوزهی نظری نیست، بلکه راهیست برای اندیشیدن به آنچه گفته نمیشود اما همواره جاریست. در کنار روانشناسی، به نوشتن و تولید محتوا علاقهمندم. نویسندگی برای من نه فقط ابزار بیان، بلکه فرآیندیست برای معنا دادن به تجربه، ساختن پیوند میان تداعیها، و روایت. تلاشی برای سامان دادن به فقدانی که واژه تاب پر کردنش را ندارد، اما میتواند آن را قابل اندیشیدن کند. در تلاشم که در تقاطع روانکاوی، زبان و محتوا، فضایی برای تأمل، فهم و گفتوگو بسازم.
نوشتههای بیشتر از مهسا عسگری





1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.