چرا مدام خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم؟
تا حالا مچ خودتان را هنگام مقایسه کردن گرفتهاید؟ متر برداشتهاید و به جان خودتان و دیگران افتادهاید تا بفهمید چه کسی بهتر است؟ چه کسی جلوتر رفته است؟ چه کسی خوشبختتر است؟ چند بار چاقوی مقایسه را روی گلوی خودتان فشار دادهاید؟
مقایسه کردن معمولاً آهستهآهسته شروع میشود و گاهی چنان شدت میگیرد که خودمان را در باتلاق آن گرفتار میبینیم. شروع میکنیم نداشتههایمان را با داشتههای دیگران مقایسه کردن. البته داستان به همینجا ختم نمیشود؛ اطرافیانمان هم از این موضوع قسر درنمیروند. نهتنها خودمان، بلکه دیگران را هم با یکدیگر مقایسه میکنیم.
با مقایسه کردن چشممان را به روی بخشی از واقعیت میبندیم. خودمان را با تمام زیروبمها، ضعفها، ترسها و ناکامیهایمان با کسی مقایسه میکنیم که فقط ظاهر زندگیاش را میبینیم. به بیان دیگر، اندرون خودمان را با بیرون دیگران مقایسه میکنیم.
در این مقاله از وبلاگ کلینیک روانپویشی آگاه، دربارۀ موضوعی حرف میزنیم که تقریباً هر روز گوشهای از ذهنمان را قلقلک میدهد: چرا ذهن ما تا این اندازه درگیر مقایسه میشود؟ چرا مدام خودمان را با دیگران میسنجیم و جایگاه خودمان را نسبت به آنها ارزیابی میکنیم؟
فهرست محتوا:
Toggleچرا مدام خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم؟
تقریباً همۀ ما در طول روز، آگاهانه یا ناآگاهانه، خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم. از قد و وزن و ظاهر گرفته تا موقعیت اجتماعی، پول، تحصیلات و هر آنچه فکرش را بکنید. هرازگاهی این مقایسهها پیش میآید که طبیعی است ولی ممکن است آنقدر تکرار شود که تبدیل به عادت همیشگیمان شود؛ عادتی که حتی وقتی به ضررمان است هم ادامه پیدا میکند. با وجود اینکه ممکن است بعد از این مقایسهها احساس نارضایتی، کمبود یا فشار روانی بیشتری داشته باشیم، باز هم ذهنمان از آن دست نمیکشد.
در دنیای امروز، این روند شدت بیشتری هم گرفته است؛ انگار قرار گرفتن مداوم در معرض زندگی دیگران بهویژه در شبکههای اجتماعی باعث شده مقایسه کردن به بخشی جداییناپذیر از تجربۀ روزمره ما تبدیل شود. اما سؤال اصلی اینجاست: چرا ذهن انسان تا این اندازه به مقایسه کردن تمایل دارد؟ در ادامه سعی میکنیم تا جای ممکن به این سؤال پاسخ دهیم.
نظریه مقایسه اجتماعی و نیاز ذاتی انسان به ارزیابی خود
ما انسانها طوری ساخته شدهایم که بتوانیم خودمان را بفهمیم و ارزیابی کنیم. توانایی خودآگاهی و تأمل بر خود یکی از ویژگیهای مهم انسان است؛ چیزی که باعث میشود دربارۀ زندگی، معنا، تصمیمها و مسیرمان فکر کنیم. همین توانایی است که ما را از رفتارهای کاملاً غریزی جدا میکند و کمک میکند در تعامل با دیگران، هم همکاری کنیم و هم رقابت.
اما نکتۀ مهم اینجاست: ما برای فهمیدن خودمان به معیار بیرونی نیاز داریم. یعنی خودمان را در خلأ نمیسنجیم؛ همیشه در مقایسه با چیزی یا کسی دیگر میسنجیم. از آنجا که در دنیایی زندگی میکنیم که پر از انسانهای دیگر شبیه به ماست، طبیعی است که این «معیار بیرونی» تبدیل شود به دیگران. یعنی برای فهمیدن اینکه چه کسی هستیم و کجا ایستادهایم، به آدمهای اطرافمان نگاه میکنیم. برای همین است که ممکن است خودمان را با یک مدل روی جلد مجله مقایسه کنیم، نه با یک استاندارد انتزاعی یا تعریف علمی از زیبایی یا توانایی. چون ذهن ما بیشتر با «آدمها» کار میکند تا با «مفاهیم خشک».
وقتی معیارهای غیرانسانی برای سنجش در دسترس نباشند یا برای ذهن جذاب نباشند-که اغلب هم همینطور است-ما بهطور طبیعی به مقایسه با دیگران روی میآوریم.
براساس وبسایت psychology today، این ایده را اولینبار «لئون فستینگر» در سال ۱۹۵۴ مطرح کرد. او گفت انسانها برای اینکه بفهمند چه فکر میکنند یا چه تواناییهایی دارند، خودشان را با دیگران مقایسه میکنند؛ به دو دلیل اصلی:
- اول، برای اینکه از سردرگمی و عدمقطعیت بیرون بیایند.
- دوم، برای اینکه بتوانند تصویر واضحتری از خودشان بسازند.
او این ایده را «نظریۀ مقایسۀ اجتماعی» نامید؛ یکی از پایهایترین نظریهها در روانشناسی اجتماعی. نکتۀ مهمی که فستینگر روی آن تأکید میکند این است که ما هویت خودمان را بهصورت کاملاً مستقل نمیسازیم. یعنی «من کی هستم؟» را نمیشود فقط در درون خود پاسخ داد؛ پاسخ این سؤال همیشه در ارتباط با دیگران شکل میگیرد.
برای تأیید تصویری که از خودمان داریم
یکی از دلایلی که خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم، این است که میخواهیم تصویری را که از خودمان در ذهن داریم تأیید کنیم.
هرکدام از ما در طول زندگی، بر اساس تجربهها، موفقیتها، شکستها و بازخوردهایی که از دیگران گرفتهایم، باورهایی دربارۀ خودمان شکل دادهایم. ممکن است خودمان را فردی موفق، باهوش، دوستداشتنی یا برعکس، ناتوان و ناکافی بدانیم. این باورها بخشی از هویت ما را میسازند و به ما کمک میکنند دنیا و جایگاه خودمان را در آن درک کنیم.
به همین دلیل، وقتی خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم، همیشه به دنبال کشف حقیقت نیستیم. گاهی اوقات بیشتر دنبال شواهدی میگردیم که باورهای قبلیمان را تأیید کند. برای مثال، اگر از قبل احساس کنیم به اندازۀ کافی خوب نیستیم، ممکن است بیشتر به افرادی توجه کنیم که از ما موفقتر به نظر میرسند. در مقابل، اگر خودمان را فردی توانمند بدانیم احتمال دارد بیشتر متوجه شباهتها و نقاط قوت خودمان شویم.
در واقع، مقایسه با دیگران فقط راهی برای شناخت خودمان نیست؛ گاهی راهی است برای حفظ تصویری که از قبل دربارۀ خودمان ساختهایم.
ریشههای تکاملی؛ چرا در گذشته مقایسه با قبیله برای بقا ضروری بود
مقایسه کردن خودمان با دیگران چیزی نیست که مخصوص امروز یا دیروز باشد؛ عملاً همسن و سال خودِ انسان است. در دوران انسانهای اولیه، این کار یک جور ابزار بقا بود. آدمها در گروههای کوچک زندگی میکردند و باید میفهمیدند جایگاهشان در قبیله کجاست؛ کی قویتر است، کی مهارت بیشتری دارد، کی میتواند در شکار یا جمعآوری غذا کمک بیشتری کند.
حالا اگر بیاییم جلوتر تا دنیای امروز، دیگر خبری از ببر و پلنگ نیست، اما آن حس درونیِ «خودت را با بقیه بسنج» هنوز سر جاش است. فقط صحنه عوض شده: از بقا در طبیعت رسیده به کار، رابطه، جایگاه اجتماعی و حتی تعداد لایکها و فالوئرها.
شبکههای اجتماعی چگونه بنزین روی آتش مقایسه میریزند؟
در واقع، شبکههای اجتماعی با نشان دادن «بهترین لحظههای انتخاب شدۀ دیگران» و پنهان کردن واقعیت کامل زندگی، آتش مقایسه را شعلهورتر میکنند و ما را بیشتر درگیر این خطای ذهنی میسازند.
تفاوت «ویترین زندگی» دیگران با «پشتصحنه» زندگی خودمان
در سالهای اخیر، فرایند مقایسه، شکل تازه و شدیدتری به خودش گرفته است. شبکههای اجتماعی این امکان را فراهم کردهاند که تقریباً در هر لحظه در معرض زندگی دیگران باشیم: موفقیتها، سفرها، رابطهها، بدنها و شغلها همهچیز در دسترس است. اما چیزی که کمتر دیده میشود پشتصحنۀ این تصویرهاست.
تا حالا شده در حال اسکرول کردن حس کنید زندگی بقیه «بهتر» است؟ بدن بهتر، رابطه بهتر، کار بهتر، خانه بهتر؟ و یک جور سنگینی یا دلگرفتگی سراغتان بیاید؟ یا احساس ناکافی بودن بکنید؟
واقعیت این است که ذهن خیلی راحت فراموش میکند آنچه در شبکههای اجتماعی میبینیم، نسخۀ انتخابشده و ویرایششدۀ زندگی آدمهاست؛ لحظههای برجسته، نه زندگی کامل. اما با وجود اینکه این را میدانیم، باز هم ناخودآگاه وارد بازی مقایسه میشویم و شروع میکنیم به اندازهگیری ارزش زندگیمان با معیارهایی که اساساً ناقصاند. در مقطعی، زوجی مثل آنجلینا جولی و برد پیت بهعنوان نماد رابطۀ کامل، عاشقانه و ایدهآل دیده میشدند. اما پشت آن لبخندهای روی فرش قرمز، واقعیتی از تنشهای شدید، مشکلات جدی و فروپاشی تدریجی وجود داشت.
ما نمیتوانیم هایلایت زندگی دیگران را با پشتصحنۀ زندگی خودمان مقایسه کنیم. هیچوقت هم واقعاً نمیدانیم بهای واقعی چیزی که در دیگران تحسینش میکنیم چه بوده است.
تأثیر فیلترها و موفقیتهای کاذب بر ایجاد احساس حقارت
فیلترها، ادیتها و انتخاب آگاهانۀ بهترین لحظهها باعث میشوند تصویری غیرواقعی اما بسیار جذاب از زندگی دیگران ساخته شود. وقتی مدام در معرض این تصاویر قرار میگیریم، ذهن کمکم آنها را بهعنوان «نرمال» میپذیرد و در نتیجه، زندگی واقعی خودمان کوچکتر و ناکافیتر به نظر میرسد.
الگوریتمهایی که ما را به دیدن «بهترین» لحظات دیگران مجبور میکنند
شبکههای اجتماعی فعالانه انتخاب میکنند چه چیزی را ببینیم. الگوریتمها معمولاً محتوایی را بیشتر نشان میدهند که به چشم ما جذابتر یا ایدهآلتر به نظر میرسد. در نتیجه، ما در یک چرخه گیر میافتیم: هرچه بیشتر میبینیم، بیشتر مقایسه میکنیم و هرچه بیشتر مقایسه میکنیم، بیشتر در این فضا میمانیم.
پدیده «فومو» (FOMO) یا ترس از عقب ماندن از قافله موفقیت
FOMO یا «ترس از جا ماندن»، یکی از پیامدهای مستقیم همین فضای مقایسهمحور است. وقتی مدام میبینیم دیگران در حال تجربههای بهتر، موفقیتهای بیشتر یا زندگی هیجانانگیزتر هستند، این احساس شکل میگیرد که ما چیزی را از دست دادهایم. این ترس میتواند باعث شود بیشتر در شبکههای اجتماعی بمانیم، بیشتر مقایسه کنیم و در نهایت کمتر از زندگی واقعی خودمان لذت ببریم.
هزینههای پنهان عادت به مقایسه چیست؟
یادتان هست در دوران دبستان برای مقایسۀ دو عدد، ابتدا مجبور بودیم آنها را همشکل کنیم؟ برای مثال، اگر یکی کسر بود و دیگری اعشاری، باید هر دو را به یک قالب تبدیل میکردیم تا امکان مقایسه فراهم شود. اما در زندگی واقعی چطور؟
آیا واقعاً میتوان دو زندگی پیدا کرد که از همه نظر شبیه هم باشند؟ از شرایط خانوادگی و تجربهها گرفته تا فرصتها، مسیرها و حتی زمانبندی زندگی؟ احتمالاً نه. پس وقتی اینهمه تفاوت در جزئیات وجود دارد، مقایسۀ مستقیم زندگیها بیشتر شبیه کنار هم گذاشتن دو چیز متفاوت است تا سنجشی دقیق و منصفانه. در نهایت، زندگی هر انسان منحصر به فرد است؛ هیچ دو فردی را نمیتوان پیدا کرد که شرایط صددرصد یکسانی داشته باشند.
مقایسه کردن خود با دیگران مستقیم روی حالوهوای ما اثر میگذارد؛ روی تصویری که از خودمان داریم، روی عزتنفس و حتی روی انگیزهمان. مسئله اینجاست که معمولاً این مقایسه «منصفانه» انجام نمیشود. ما اغلب، بخشهای سخت و معمولی زندگی خودمان را با بهترین لحظهها و انتخابشدهترین تصویرهای زندگی دیگران مقایسه میکنیم. نتیجهاش هم روشن است: یک قضاوت تحریفشده از خود. انگار یک ماهی را به خاطر اینکه نمیتواند از درخت بالا برود قضاوت کنیم.
روانشناس «پیا لیندن» در وبسایت openup مینویسد: «مسئلۀ دیگر این است که آیا فرد یا چیزی که خود را با آن مقایسه میکنیم واقعبینانه است یا نه؟ آیا اصلاً منطقی است خودمان را با این شخص مقایسه کنیم؟» این سؤال ساده اما مهم که خیلی وقتها نادیده گرفته میشود. چون ذهن ما بهجای بررسی واقعیت، بیشتر درگیر احساسات و برداشتهای فوری میشود. برای همین هم ممکن است فردی از دیدن موفقیتهای یک ورزشکار المپیک انگیزه بگیرد و با خودش بگوید «من هم میتوانم»، اما فرد دیگری دقیقاً در همان موقعیت به این نتیجه برسد که «من هیچوقت به اینجا نمیرسم» و کمکم انگیزهاش را از دست بدهد.
واکنش ما فقط به «آنچه میبینیم» مربوط نیست، بلکه به این هم مربوط است که در چه وضعیت ذهنی و روانیای هستیم و چطور خودمان را تعریف میکنیم. شاید اولین قدم برای بیرون آمدن از این چرخه، این باشد که هر بار که مقایسه شروع میشود، لحظهای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: « این مقایسه واقعاً دقیق و منصفانه است؟ یا فقط دارم خودم را با یک تصویر گزینشی مقایسه میکنم؟»
همین سؤال ساده، گاهی میتواند فاصلهای کوچک بین ما و این موج مقایسه ایجاد کند؛ فاصلهای که کمک میکند دوباره به زندگی خودمان با واقعیت کاملتر و انسانیترش برگردیم.
مرز باریک بین یادگیری و مقایسه
گاهی حتی وقتی هدفمان فقط «یادگیری» است باز هم ناخودآگاه وارد مقایسه میشویم. بعضی وقتها این مقایسه باعث اعتمادبهنفس میشود و فکر میکنیم از بقیه بهتر هستیم. بعضی وقتها هم برعکس، احساس ناتوانی و ناامیدی میکنیم.
وقتی خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم معمولاً دو کار را همزمان انجام میدهیم: یا میخواهیم بفهمیم واقعاً در چه سطحی هستیم، یا میخواهیم احساس بهتری نسبت به خودمان داشته باشیم. این دو هدف کاملاً متفاوتاند.
مثلاً در محیط کار، وقتی خودتان را با همکارتان مقایسه میکنید یک حالت این است که واقعاً میخواهید کیفیت کارتان را بسنجید و یاد بگیرید چطور بهتر شوید. این نوع مقایسه طبیعی و حتی لازم است.
اما حالت دوم این است که فقط میخواهید احساس کنید از او بهتر هستید یا ارزش بیشتری دارد. اینجا دیگر هدف رشد نیست، بلکه بالا بردن عزتنفس است.
مشکل از همینجا شروع میشود. چون در این حالت، ذهن ما واقعیت را هم تحریف میکند؛ فقط چیزهایی را میبینیم که ما را بهتر نشان دهد و چیزهایی را نادیده میگیریم که ضعفمان را نشان میدهد. نتیجه هم معمولاً خوشحالکننده نیست: یا دچار احساس برتری موقت میشویم، یا وارد حس حسادت، ناراحتی و سرخوردگی میشویم. به همین دلیل، مقایسه کردن همیشه بد نیست، اما بستگی دارد با چه هدفی انجام شود. اگر برای شناخت و رشد باشد، میتواند مفید باشد. اما اگر فقط برای بهتر احساس کردن دربارۀ خودمان باشد، معمولاً ما را گرفتار و خسته میکند. مشکل اینجاست که ما اغلب این دو را با هم اشتباه میگیریم؛ فکر میکنیم داریم یاد میگیریم، اما در واقع فقط داریم خودمان را بالا یا پایین میکنیم.
چگونه از چرخۀ سمی مقایسه خارج شویم؟
وقتی میبینید دارید خودتان را با دیگران مقایسه میکنید و این حس فقط حالتان را بدتر میکند، بهتر است چند لحظه مکث کنید و سعی کنید نگاهتان را برگردانید سمت خودتان، نه بیرون. این چند کار ساده میتواند کمک کند:
- به نقاط قوت و چیزهایی که تا امروز به دست آوردهاید هم فکر کنید.
- برای خودتان هدفهای واقعبینانه بگذارید و به جای فشار آوردن، فکر کنید چه قدمهای کوچکی واقعاً برای شما قابل انجام است.
- اگر شبکههای اجتماعی مثل اینستاگرام، به مقایسه کردن شما با دیگران دامن میزند، سعی کنید استفادۀ خود را محدود کنید.
- به جای اینکه فقط نتیجهها را ببینید، روی مسیر تمرکز کنید. بعد خودتان را با «دیروز خودتان» مقایسه کنید: پارسال کجا بودید و از آن زمان چه چیزهایی یاد گرفتهاید؟
- یک قدم عقبتر بروید و تصویر کاملتری ببینید. آیا دارید بر اساس حدس و برداشت محدود، درباره زندگی کسی نتیجهگیری میکنید؟
- و البته یادتان باشد اشکالی ندارد اگر همیشه موفق نیستید، همهچیز ندارید یا الان در موقعیتی هستید که رسیدن به بعضی چیزها دشوارتر است.
اگر این چرخۀ مقایسه برایتان تکراری و فرساینده شده و احساس میکنید روی حال، عزتنفس یا آرامشتان اثر گذاشته، صحبت با یک درمانگر هم میتواند کمککننده باشد. گاهی داشتن نگاه بیرونیِ حرفهای کمک میکند این الگوها واضحتر دیده شوند و راههای عملیتری برای تغییرشان پیدا کنید.
قرار نیست این کارها همهچیز را یکشبه عوض کنند، اما کمکم کمک میکنند مقایسه از عادت فرساینده، تبدیل شود به چیزی که کمتر کنترل شما را در دست میگیرد.
کلام پایانی
در نهایت، مسئله خودِ مقایسه نیست؛ مسئله این است که ما چه معنایی به آن میدهیم. به عبارتی، مقایسه کردن مثل شمشیری دولبه است. وقتی مقایسه تبدیل به ابزاری برای سرزنش خودمان میشود، آرامآرام ما را از درون فرسوده میکند و همان چیزی را که قرار بود ببینیم—یعنی مسیر رشد—در سایه میبرد. در این حالت است که مقایسه، واقعاً شایستۀ این جمله میشود: «دزد شادی است.»
اما اگر زاویه نگاهمان را تغییر دهیم، همین مقایسه میتواند کارکرد دیگری هم پیدا کند. ما در رقابت مستقیم با دیگران نیستیم؛ هر کسی مسیر، زمانبندی و شرایط خودش را دارد. با این حال، میتوان از دیگران یاد گرفت، الهام گرفت و از ویژگیهایی که در آنها تحسین میکنیم، برای ساختن زندگیای که بیشتر با ارزشها و خواستههایمان همخوانی دارد، استفاده کرد.
شاید نقطۀ مهم همینجا باشد: اینکه به جای پرسیدن «چرا من مثل او نیستم؟»، بپرسیم «من چطور میتوانم به چیزی که برایم مهم است نزدیکتر شوم؟»
زندگی هر انسان منحصربهفرد است و هیچکس دقیقاً همان مسیر، فرصتها، تجربهها و چالشهای ما را نداشته است. شاید به همین دلیل، آرامش زمانی پیدا میشود که به جای خیره شدن به مسیر دیگران، بیشتر به مسیر در حال شکلگیری خودمان توجه کنیم. به قول رمان کتابخانه نیمهشب: «زندگیها و شرایط متفاوتی وجود دارد، اما زندگی ما هم در جریان است و همین جریان زندگی است که باید روی آن تمرکز کنیم.»
درباره فاطمه رجب پور
من فاطمه رجب پور، دانشجوی ارشد روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد یزد هستم. مقطع کارشناسی را در رشتهی روانشناسی دانشگاه یزد گذراندهام. از سال 98 درمان فردیام را با رویکرد CBT آغاز کردهام. در کنار روانشناسی به موسیقی علاقه مند هستم و در حال حاضر مشغول یادگیری ساز ویولن هستم.
نوشتههای بیشتر از فاطمه رجب پور




1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.