تحلیل روانشناختی سریال فلیبگ fleabag
سریال فلیبگ (Fleabag) از جمله آثاری است که در سالهای اخیر محبوبیت زیادی پیدا کرده است. از آن دست سریالهایی که هر وقت نامش برده میشود، بینندگانش به وجد میآیند و میانشان بحثهای جذابی شکل میگیرد. اگر کسی در جمع هنوز این سریال را ندیده باشد، معمولاً ترغیب میشود تا برای درک هیجان دوستانش خودش هم آن را تماشا کند.
در این مقاله از وبسایت کلینیک روانپویشی آگاه، تلاش میکنم نگاهی روانشناختی به این سریال داشته باشم و لایههای پنهان آن را بررسی کنم. بهتر است پیش از خواندن متن، سریال را دیده باشید. با این حال، باید هشدار بدهم که این نوشته حاوی اسپویل است.
فهرست محتوا:
Toggleنگاه کلی به سریال fleabag
سریال فلیبگ (fleabag) نوشتۀ فیبی والر بریج (Phoebe Waller-Bridge) است؛ نویسندهای که خودش نقش اصلی سریال را نیز بازی میکند. او ابتدا این داستان را به شکل نمایشنامه روی صحنۀ تئاتر برد؛ اما بعدها در سالهای 2016 تا 2019 با کمک مالی BBC و Amazon Prime آن را به سریالی تبدیل کرد که امروز میشناسیم. فلیبگ تاکنون 71 بار در دستههای مختلف برندۀ جوایز هنری شده است.
نام فلیبگ (fleabag) عنوانی است که روی شخصیت اصلی گذاشته شده. flea در زبان فارسی به معنی شپش است؛ فلیبگ نیز به شکل «کیسهای از شپش» یا «شپشدانی» ترجمه میشود. این واژه، اصطلاحی انگلیسی است که برای اشاره به هتل کثیف و ارزان هم به کار میرود.
سریال در مورد زنی 33 ساله است که در شهر لندن زندگی میکند. او مادرش و صمیمیترین دوستش را از دست داده و در حال حاضر بسیار سردرگم است. رابطۀ خوبی با پدر و خواهرش ندارد و از نامادریاش خوشش نمیآید.
بررسی شخصیتهای سریال فلیبگ
شخصیتهای سریال فلیبگ هر یک ابعاد عمیق و پیچیدهای دارند؛ ابعادی پر از احساسات شدید و بیپرده، احساساتی که هیچکدام از آنها توان ابرازشان را ندارند. شاید پررنگترین حسی که در میان تمام شخصیتها دیده میشود، فقدان باشد؛ فقدانِ فردی یا چیزی که بتواند هدایتشان کند و راه درست را نشان بدهد.
فلیبگ در قسمت چهارم فصل دوم میگوید: «نیاز دارم کسی هر روز صبح بهم بگه چی بپوشم. نیاز دارم کسی بهم بگه چی بخورم. چی رو دوست داشته باشم؛ از چی بدم بیاد؛ از چی عصبانی بشم. به چی گوش بدم؛ از چه خوانندهای خوشم بیاد. بلیط چیو بخرم. دربارۀ چی شوخی کنم؛ دربارۀ چی شوخی نکنم. نیاز دارم یکی بهم بگه به چی اعتقاد داشته باشم. به کی رأی بدم؛ عاشق کی بشم؛ چطور عاشق بشم. نیاز دارم یکی بهم بگه چطور زندگی کنم چون فکر کنم تا الآن اشتباه انجامش دادم.»
چنین فقدانی در زمان حضور مادر خانواده کمتر حس میشد یا در لایههای زیرین خانه مدفون بود. اما با مرگ مادر فوران کرده و زندگی تمام شخصیتها را تحتالشعاع قرار داده است. به حدی که گاهی با خود فکر میکنیم آیا واقعاً مادری همهفنحریف وجود داشته؟ یا صرفاً غیبت و سوگواری برایش، او را به قهرمان خانواده تبدیل کرده است؟ قهرمانی که تمام خانواده مخصوصاً فلیبگ به حضورش نیاز دارد؟
فقدانی که فلیبگ این گونه بیپرده از آن سخن میگوید، در وجود شخصیتهای دیگر هم جریان دارد؛ هرچند به شکلهایی متفاوت. با اینحال، چون او آن را آشکارا و بیپرده ابراز میکند، نفرت و انکاری را دل خانواده برمیانگیزد؛ چرا که همه میدانستند باید آن را نادیده بگیرند.
خواهرِ فلیبگ (کلر-Claire)
شاید مضطربترین فرد خانواده کلر باشد؛ کسی که از لحظۀ مرگ مادرش تصمیم گرفت مدیریت خانواده را به دست بگیرد. او نبودِ مادر را اینطور جبران کرد که خود را جایگزین او بداند و انگار تمام مسئولیتهای جهان را روی دوش خودش گذاشت. در ذهنش تصویری از مادر ساخته که با نگاه فلیبگ یا پدرشان فرق دارد؛ و خودش هم این فاصله را حس میکند.
در صحنهای از مراسم ختم مادر فلیبگ، پدر میگوید: «من اون رو پردردسر میدونستم. دوستش داشتم ولی… اون همیشه میدونست چطور خوش بگذرونه؛ چطور مهربون باشه. اون میدونست چیکار کنه، ولی من فقط حدس میزدم. من عاشقش بودم ولی این ویژگیهاش رو دوست نداشتم. اما امروز بهش حسودی میکنم.»
وقتی به تصور کلر از مادرش فکر میکنم، این حرفهای پدر یادم میآید. به نظر میرسد کلر هم چندان از ویژگیهای مادرش خوشش نمیآمد یا شاید به او حسادت میکرد. شاید همین دلیل است که هر وقت فلیبگ چیزی را شوخی میگیرد، کلر خشمگین میشود. او از شباهت و پیوندی که میان فلیبگ و مادر وجود دارد، متنفر است و همزمان به آن رشک میورزد. خودش را از مادری که دیگران، حتی در نبودش تحسین میکنند بسیار دور میبیند؛ و خودش نیز این فاصله را پررنگتر میکند.
کلر تصور میکند خواهرش بلد نیست چطور زندگی کند و برای او نگران است. اما شاید واقعیت برعکس باشد: این کلر است که نمیداند چطور زندگی کند. او سبک زندگی مادرش را پس زده و همان نگاه را به زندگی فلیبگ هم دارد. اما اگر کمی عمیقتر به زندگی خودش نگاه کنیم، تناقضها و حقایق زیادی آشکار میشود.
او مردی را برای ازدواج انتخاب کرده است که فرقی با کودک ندارد؛ کودکی که 24 ساعته نیاز به مراقبت دارد. آن مرد، مارتین، فرزندی را با خود میآورد و خیلی زود او را به مسئولیتی برای کلر تبدیل میکند. فرزندش را وسیلهای برای ایجاد احساس گناه در کلر میداند و از این طریق از او سوءاستفادۀ احساسی میکند. کلر با انتخاب چنین زندگیای در دورترین نقطۀ ممکن از مادرش ایستاده است؛ انگار با این کار میخواهد از مادرش انتقام بگیرد؛ اما همزمان خودش را نیز مجازات میکند.
او فکر میکند که میتواند نقش مادرانگی را بهتر از مادر خودش اجرا کند؛ بنابراین مسئولیتهایی فراتر از توانش را میپذیرد. با این کار میخواهد به مادرش و حتی فلیبگ ثابت کند که از آنها برتر است.
در صحنهای از مکالمه بین فلیبگ و کلر، فلیبگ میگوید: «به نظر میاد خیلی استرس داری.» و کلر پاسخ میدهد: «چون موفقم!»
از منظر کمدی، دیالوگی جالب است، اما در عین حال باورهای عمیق او را آشکار میکند؛ او موفقیت و زندگی خوب را با استرس و اضطراب گره خورده میبیند. تا جایی که تصمیم میگیرد خودش جشن تولد غافلگیرانهاش را برنامهریزی کند. او خود را لایق خوشگذرانی نمیداند؛ هم به این دلیل که میخواهد از مادرش برتر باشد و هم به این دلیل که میخواهد خودش را تنبیه کند.
این تنبیه ریشه در شرمی دارد که نسبت به اطرافیانش احساس میکند؛ از اینکه گمان میکند باید همیشه به همه کمک کند. همچنین از نفرت پنهانی که در دلش نسبت به مادر و خواهرش دارد.
کلر درگیر دوسوگرایی و تعارضی عمیق با خودش است و راهی برای رهایی نمییابد. نفرتش از مادر و نقشی که برای خود در مقام مادرِ همه پذیرفته، در نبردی بیپایان با یکدیگرند. با این حال، در پایان سریال، نوری از امید بر زندگیاش میتابد؛ چگونه؟ با یافتن مادر درون خودش و پذیرفتن او.
کلر در محل کار با مردی همنام خودش آشنا میشود؛ همنامیای که معنایی نمادین نیز دارد. او در جشنی که برای زنان شاغل برگزار کرده بود، پرانرژی و بااعتمادبهنفس ظاهر شد، اما حضور فلیبگ همچنان مضطربش میکرد. این اولین بار است که مرد را میبینیم؛ و در کنار او، کلر را در شادابترین و سرزندهترین حالتش مشاهده میکنیم.
وقتی بهعنوان میزبان جشن سخن میگوید، لطیفهای را که فلیبگ گفته بود، تکرار میکند. اما بلافاصله از دست او عصبانی میشود و میگوید: «اگر آن جوک را در ذهنم ننداخته بودی، خودم میتوانستم چیزی بگویم. تو همیشه خوبی؛ شرایط همیشه برای تو مهیاست. با آن کافه عجیب و دوست مُردهات همیشه جذاب به نظر میرسی. تو فقط باعث میشوی من احساس کنم شکستخوردهام».
این دیالوگ بهترین دریچه برای درک نگاه کلر به زندگی است؛ زنی که باور دارد بدون ویژگیهای مراقبتگری و مسئولیتپذیری، چیزی برای ارائه ندارد و نمیتواند جذاب باشد. هرچند این ویژگیها را خودش انتخاب کرده، اما با ورود مردی جذاب به زندگیاش، تلاش میکند از الگوهای خودتخریبگر فاصله بگیرد. در این لحظه به خود فرصتی دوباره میدهد؛ فرصتی که او را بهسوی مادر و خواهرش بازمیگرداند. مرد جدید زندگیاش نمادی از فردی است که میتواند باشد: جذاب و سرزنده، مانند مادر یا خواهرش. در مقابل، مارتین نمایندۀ زندگی جهنمی است که برای خودش ساخته بود؛ پس او را پشت سر میگذارد.
پدرِ fleabag
در سریال، اسم مشخصی برای پدر فلیبگ ذکر نشده است، اما نقش او، هرچند زمینهای، برای فلیبگ بسیار مهم است. در قسمت اول فصل اول، فلیبگ به سراغ او میرود و تمام احساسات درون قلبش را برای او بازگو میکند. تنها پاسخی که میگیرد این است: «تمام این ویژگیها رو از مادرت به ارث بردی!»
پاسخی نه چندان همدلانه! اما همین جمله، نگاه پدر به فلیبگ و همچنین به زندگی گذشتهاش را نشان میدهد. مردی که بعد از مرگ همسرش ارتباط با دخترانش را بسیار کم میکند و زندگی با زنی کنترلگر را آغاز میکند؛ زنی که از قضا دوست و شاگرد همسرش نیز بوده است. با این حال این پدر به شکلی متفاوت از ارتباط با فلیبگ فراری است.
هرگاه با فلیبگ تنها میشود، مکالمهای زیبا و صمیمانه با او برقرار میکند. آسیبپذیری فلیبگ را درک میکند و نسبت به او دلسوز است. اما زمانهایی که این احساسات را نشان میدهد سریعاً خود را از دخترش دور میکند. مخصوصاً اگر حضور زن دومش را احساس کند. جملهای که چندین بار به فلیبگ میگوید، دلیل این مدل رابطه است: «تو شبیه مادرت هستی!»
او مانند دخترش سردرگم است و نیاز به راهنمایی دارد. نیاز دارد کسی به اون بگوید چه کند و به چه چیز اعتقاد داشته باشد. او نیز از ابرازهای افسارگسیختۀ هنری همسرش لذت میبرد و از توجه جنسی که به او میشود راضی است. او هم مانند دخترش میخواهد دیده شود، خواسته شود و دوست داشته شود. اما نمیخواهد این گونه خواستهها را درون خود ببیند و بپذیرد. با این حال فلیبگ را میبیند که اینگونه احساساتش را بر کف دستش میگذارد و به او نشان میدهد.
تمام این تعارضات، او را از شرم شعلهور میکند؛ شرم از خودش و تنفری که با دیدن فلیبگ در او زنده میشود. نگاهی که فلیبگ از سر ناتوانی و خستگی به او میاندازد، او را شرمنده میکند و به جای همراهی با دخترش، فرار را بر قرار ترجیح میدهد. با عصبانیت به فلیبگ میگوید: «من لیاقت خوشبخت شدن رو دارم. من اجازه دارم که از گذشتهام عبور کنم. من زندگی خوبی دارم و خوشحالم. فهمیدی؟»
به راحتی میتوان دید که او با فلیبگ حرف نمیزند، بلکه میخواهد خودش را قانع کند. میخواهد به خودش بقبولاند که از زن مُردهاش گذشته و این زندگی تازه را دوست دارد. زندگیای که در آن توسط فردی کاملا متفاوت با همسرش خواسته شده است. او به معنای واقعی هنوز از زن مُردهاش عبور نکرده و حتی نمیداند چه میکند. هربار که نگاهش به دخترش میافتد و او را به یاد زنش میاندازد، منزجر میشود و دخترش را طرد میکند. با این حال زمانهایی که شباهت خودش را با فلیبگ میبیند، دوباره به سمتش کشیده میشود. اما چون نمیتواند با فلیبگ رابطهای سالم داشته باشد؛ رابطهای که به یادآوری همسرش آلوده نباشد، دوباره از او دوری میکند. چرخهای معیوب که هر دو نفر را خسته کرده است.
پذیرشی که در مکالمۀ آخر پدر و فلیبگ شکل میگیرد، پر از احساس است. پدر به فلیبگ میگوید: «دلیل اینکه تو اینجوری هستی، اون (مادر) هست. و باید به این ویژگیها بچسبی.»
این جمله نشان میدهد که او بالاخره حضور مادر را در وجود دخترش میپذیرد و دیگر به خاطر آن طردش نمیکند. دیدن قسمتی از همسرش درون دخترش، به جای آنکه او را عصبانی و شرمنده کند، راهی برای رسیدن به آرامش پیش پایش میگذارد. او با خداحافظی از همسر گذشتهاش در شیروانی خانه، پذیرش را آغاز میکند. در ادامه با گرفتن دست فلیبگ و سپس رها کردن او در لحظۀ رسیدن همسر جدیدش، این مسیر را کامل میکند.
شخصیت فلیبگ (Fleabag)
در طول فیلم، او رو به سمت مخاطب میکند و با ما حرف میزند. او نیاز دارد دیده شود اما کسی در اطرافش او را نمیبیند؛ کسی او را بدون در نظر گرفتن اشتباهات گذشتهاش نمینگرد. پس رو به ما میکند؛ مایی که نمیتوانیم به کارهایش اعتراض کنیم یا انتقادی به زبان بیاوریم fleabag .هنگام حرف زدن با ما درباره خودش میگوید. گاهی اوقات میخواهد با حرفهایش ما را قانع کند. در مورد روابط جنسی متعددش میگوید.
در قسمت دوم از فصل اول میگوید:« من دیوونه سکس نیستم. فقط نمیتونم بهش فکر نکنم. به ناجور بودنش؛ به درامای داخلش. اونجایی که متوجه میشی یه نفر به بدن تو نیاز داره، ولی نه به تجربه کردنش»
او میخواهد بگوید که از روابط جنسیاش لذت میبرد، حتی وقتی که از آنها لذتی نمیبرد. انگار که از طریق حرف زدن با ما، بیشتر از هر چیز به دنبال قانع کردن خودش است. هنگام رابطه جنسی، مردی جذاب بارها در مورد بدن fleabag نظر میدهد و او را تخریب میکند. اما نحوۀ برخورد fleabag نگاه کردن به مخاطب و به سخره گرفتن آن مرد است. با اینکه ما میدانیم او برای تکتک آن کلمات ارزش قائل است. اما هنگام خیره شدن به ما، دیگر نیازی نیست در تنهایی خود این حرفها را تحلیل کند. با وجود مخاطب، او میتواند هر گونه که میخواهد موقعیت را تعبیر کند؛ همچنان که میداند ما همیشه طرف او خواهیم بود.
زمانی که پیش روانشناس میرود، به او میگوید که دوستی دارد و بعد نگاه به دوربین میکند. او واقعاً ما را دوست نزدیکش میداند؛ دوستی که در تمام لحظات با fleabag همراه است و در سکوت او را تماشا میکند. با اینکه زمانی که با ما حرف نمیزند و حال واقعیاش را به دیگری نشان میدهد، تمام گفتههای قبلش را زیر سوال میبرد.
در قسمت ششم از فصل یک میگوید:« بعضی اوقات میگم کاش هیچ وقت نمیدونستم سکس وجود داره. من میدونم که بدنم، به شکلی که الان هست، تنها چیزی هست که برام باقی مونده؛ و وقتی که پیر شدم و دیگه برای سکس جذاب نبودم، بهتره که بکشمش. با این حال هیچ چیز بدتر از کسی نیست که نمیخواد با من سکس داشته باشه.»
این اولین باری است که او احساس واقعیاش را بیان میکند. اینکه تنها چیزی که میخواهد «دیده شدن» است. با این حال، زمانی که به ما اعتراف میکند که دوست صمیمیاش به خاطر او خودکشی کرده است، شرم و گناهی که احساس میکند غیرقابل تصور است. بعد از اعترافش، دیگر به دوربین نگاه نمیکند و ترجیح میدهد که زندگیاش را برای یک غریبه شرح دهد و برای او گریه کند، تا اینکه با ما روبرو شود. او میخواست تصور ما در مورد خودش را تحت کنترل داشته باشد؛ میخواست هر طور که دوست دارد خودش را به ما معرفی کند. اما زمانی که شرمناکترین اتفاق زندگیاش را میبینیم، از ما روبرمیگرداند.
احساس گناه همراه با آن اتفاق، برای او بسیار سنگین است؛ او هر کاری را برای فرار از این احساس امتحان کرده است؛ رابطه جنسی، رو آوردن به مخاطب، کمک خواستن از پدرش. اما همچنان گناه مانند شعلهای درونش روشن است و از بین نمیرود.
بو (Boo) دوستِ صمیمی fleabag
رابطۀ او با دوستش بو (Boo)، رابطهای است که بر پایۀ بدبختی بنا شده است. این دو سختیهای زیادی را تحمل میکنند و تنها خودشان دو نفر، سختیهای یکدیگر را درک میکنند. بو به فلیبگ میگوید: «بیا هیچوقت از هیچکس کمک نخوایم. اونا ما رو نمیفهمن.»
چنین رابطهای زمانی دوام میآورد که هر دو نفر در لجنزار باقی بمانند یا اینکه هر دو نفر با هم از آن خارج شوند. اما وقتی که بو به کمک فردی دیگر از لجنزار بیرون کشیده میشود، فلیبگ خود را تنها مییابد. او مجبور است به تنهایی با ناراحتیهای خودش دستوپنجه نرم کند، درحالیکه دوستش را ببیند که بدون او خوشحال است. انگار که علت تمام ناراحتیهای بو، او بوده و حالا که حضورش کمتر شده، بو بهتر است. اما او قصد آسیب زدن به بو را نداشت. او صرفاً دوستش را میخواست.
او با دیدن بو در کنار دوستپسرش زمانی را به یاد میآورد که آن دو به جز هم کسی را نداشتند. تنها به یکدیگر تکیه میکردند و تنها همدیگر را میدیدند. او نمیتواند ببیند که حالا فرد دیگری در مرکز توجه بو است. تنها کسی که در تمام لحظات او را میدید بو بود؛ حال چشمانش تنها دوستپسرش را میبیند. در عین حال ابرازهای عاشقانه آن پسر به بو را مشاهده میکند؛ ابرازهایی که او تا به حال تجربه نکرده است. او نه تنها دوستش را میخواهد بلکه کمی از توجهی که به بو میشود را هم میخواهد. او بو را دوست دارد، اما دوست داشته شدن را نیز دوست دارد.
جالب است که تنها خاطرهای را که فلیبگ به شکل اول شخص به یاد میآورد، صورت بو است زمانی که قصد خودکشی داشت. صورت ناراحت و زخمخوردۀ بو هنگامی که به فلیبگ نگاه میکند و در اوج درماندگی تصمیم میگیرد به خودش آسیب بزند. این تنها زمانی است که فلیبگ حرفی نمیزند و در واقعه دستی ندارد. او فقط مشاهدهگر بوده است و قدرتی نداشته. با اینکه او در اینجا قدرت بسیار زیادی برای متوقف کردن دوستش داشت و میتوانست به او کمک کند، اما چنین نگاه اول شخصی نماد سردرگمی و درماندگی خود فلیبگ نیز هست. زمانی که او در نادانی کامل خشکش زده و با وحشت به بو خیره شده است.
تمام مسائلی که در ارتباط با بو رخ داده است، برای فلیبگ گیجکننده است. انگار که او هنوز خشکش زده و با وحشت به دوستش خیره شده است. شاید به همین دلیل است که تا آخر سریال نمیتواند نگاه درماندۀ بو را فراموش کند.
کشیش
یافتن فردی مانند کشیش امیدی تازه به زندگیاش میبخشد. کسی که زندگی را معنادار میبیند و شوق خاصی برای آن دارد. کشیش تنها کسی است که فلیبگ را «میبیند». تنها کسی که هنگام دیدن او در کلیسا، دستپاچه میشود و در سخنرانیاش درجا میزند. تنها کسی که حل شدن فلیبگ درون خودش را تشخیص میدهد. فلیبگ نمیداند که چگونه باید عشقش را به کشیش نشان دهد؛ چگونه میتواند بدون دادن بدن خود به او برایش جذاب بماند. در عین حال، کشیش نیز نمیتواند در برابر فلیبگ مقاومت کند و قَسَم راهبیتش را حفظ کند.
اما تفاوت فلیبگ و کشیش در باوری است که آنها را به دنبال خود میکشد. کشیش به خدایی باور دارد که بعد از تمام اشتباهاتش او را درون خانهاش قبول کرده است. فلیبگ به بخشی از خودش باور دارد که مدام او را قضاوت میکند و سرچشمۀ شرم اوست؛ بخشی که هرگز او را نپذیرفته است. دیدن فردی مانند کشیش که چارچوب اخلاقی مشخصی دارد برای فلیبگ تازه است. او کسی را در اطرافش ندیده که اینگونه معتقد باشد و از اعتقاداتش آرامش کسب کند. در قسمتی از فیلم، کشیش فلیبگ را به جلسهای از سکوت میبرد. جلسهای که در آن کسی نمیتواند حرف بزند، مگر اینکه حرفش را با دیگران به اشتراک بگذارد. فلیبگ در حال نگاه کردن به کشیش با اضطراب میگوید: «داره به چی فکر میکنه؟ داره به چی فکر میکنه؟»
کشیش برای فلیبگ به فردی تبدیل میشود که با خدا حرف میزند. خدایی که نه تنها او را «میبیند» بلکه به او اهمیت میدهد. در برابر فلیبگی که با خودش حرف میزند، این انتخاب بهتری به نظر میرسد. همچنان که باور به خدا برای فلیبگ تازه است، انتخاب نیز برای او ناآشناست. انتخابی که در سرتاسر زندگی کشیش دیده میشود؛ انتخاب او در رو آوردن به مسیحیت، آن هم شاخه کاتولیک. انتخاب او در کنار گذاشتن برادرش. انتخاب او در رها کردن رابطۀ جنسی و کشیش شدن. انتخاب او در عاشق شدن و در آخر انتخاب او در فراغت از عشق.
توانایی انتخاب کردن، برای فلیبگ مهارتی جدید است. او این مهارت را به تمام خانوادهاش نیز معرفی میکند. از خواهرش میخواهد مارتین را رها کند و به دنبال مردی که میخواهد برود. به پدرش میگوید اگر میخواهد زیر ازدواجش بزند به او کمک خواهد کرد. در پایان از بخشی از خودش که همه جا همراه او بوده است، خداحافظی میکند.
مجسمه زن برهنه
جالبترین نکته پایانی که میخواهم به آن اشاره کنم، مجسمه زن برهنه است. مجسمهای که در طول سریال، بسیار دست به دست میشود. در آغاز نمادی از بدنی است که فلیبگ میتواند آن را بفروشد، اما فروختن آن باعث خوشحالی او نمیشود بلکه برایش دردسرهای زیادی ایجاد میکند؛ مانند اتفاقی که با دوست صمیمیاش افتاد. باز با کمک خواهرش مجسمه را دریافت میکند. در فصل دوم مجسمه را به عنوان جایزه در جشن زنان شاغل، به برنده میدهد. مجسمهای که در اینجا نمادی از زنی است که در جهان مدرن هرچه بکند، باز زن است و نمیتواند از وجود زنانهاش فرار کند. کاری که برنده جایزه انجام داده و شکست خورده است. در آخر سریال فلیبگ متوجه میشود این مجسمه با الهام از مادرش درست شده است. پس دوباره آن را میدزد تا همیشه مادرش را در کنارش داشته باشد.
اگر به تحلیل روانشناختی فیلمهای معروف علاقهمندید، وارد صفحه تحلیل روانشناختی فیلم شوید.
نتیجهگیری
از نویسنده این سریال در مصاحبهای پرسیده شد که چگونه توانسته داستانی بنویسد که با بسیاری از مردم سخن گفته است. او در جواب میگوید تمام تلاشش بر این بوده که تجارب واقعی را به تصویر بکشد. تجاربی که ما انسانها دوست داریم در آنها با هم شریک باشیم. داشتن احساساتی که هیچ فرد دیگری ندارد، بسیار ترسناک است؛ پس دیدن کسی که دردهایی مشابه با آنها را دارد میتواند جذاب باشد.
این تمام چیزی است که در تحلیل این فیلم مشاهده میکنیم. فردی که میخواهد پذیرفته شود و در میان دیگران جای خود را پیدا کند. شاید به همین دلیل است که این فیلم آنقدر در میان جوانان شهرت پیدا کرده است.
درباره ملیکا راسخی پور
من ملیکا راسخی پور هستم و در حال حاضر مشغول تمام کردن سال آخر کارشناسی در رشتۀ روانشناسی هستم. شوق من نسبت به این رشته، از ترمهای آغازین، مرا به سمت خواندن کتابهای زیادی هدایت کرد. همین مطالعات مرا با رویکردهای روانکاوی کلاسیک و روانپویشی آشنا کرد. با خواندن کتابهای شخصیتهایی مثل فروید، یونگ و اتو رانک به مطالعات مردمشناسی و اسطورهشناسی با تمرکز بر تحلیلهای روانشناختی علاقۀ بسیار زیادی پیدا کردم. تمرکز من بر مطالعات بینرشتهای روانشناسی و تاریخ است؛ به شکلی که بتوانم با در نظر گرفتن تاریخ و هویت جمعی، رفتارهای غالب جامعه را بیشتر و بهتر درک کنم. امیدوارم در هدفم برای ارتقای آگاهی مخاطبان، تا میزانی حتی کم، موفق شوم.
نوشتههای بیشتر از ملیکا راسخی پور13 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.





خوندن تحلیل شما باعث شد فیلمو بهتر درک کنم و برا سوالاتم پاسخ پیدا کنم
خوشحالیم که این تحلیل کمک کرده.
سریال و تحلیل عالی
تحلیل شما درست و دقیق بود.البته بنظرم پیچیدگی های روانشناختی و اجتماعی آن بسیار عمیق تر از جامعه ایران است و همین امر سبب کمتر فهمیده شدن است.
ممنون از توجهتون. خوشحال میشیم از تحلیل خودتون برامون بنویسید.
تحلیل شما درست و دقیق بود.البته بنظرم پیچیدگی های روانشناختی و اجتماعی آن بسیار عمیق تر از جامعه ایران است و همین امر سبب کمتر فهمیده شدن است.
ممنون از توجهتون. خوشحال میشیم از تحلیل خودتون برامون بنویسید.
دمت گرم
سپاس.
بسیار تحلیل خوبی بود
لذت بردم 👌👌
خوشحالیم که لذت بردید
تحلیل بسیار خوبی بود.
لذت بردم 👌👌
سپاس از شما