از خود بیزاری چیست؟
شاید همۀ ما بارها خشم یا حتی نفرت از دیگران را تجربه کرده باشیم؛ اما وقتی این احساس متوجه خودمان میشود، چه اتفاقی میافتد؟
از خودبیزاری شاید یکی از دردناکترین تجربههایی باشد که انسان میتواند داشته باشد؛ حالتی که گویی فرد با تمام توانش میخواهد از خودش فرار کند.
در این وضعیت، احساس کافی نبودن، خوب نبودن یا دوستداشتنی نبودن میتواند به تجربهای تکرارشونده تبدیل شود؛ تجربهای که روی نگاه ما به چهره، شخصیت و حتی بدنمان اثر میگذارد.
در چنین حالتی، فرد اغلب با حس سنگینی با خودش زندگی میکند؛ گویی بودنِ خودش برایش دشوار و خستهکننده شده است. او ممکن است مدام درگیر مقایسه، سرزنش خود یا تلاش برای تغییر دادن چیزی در خودش باشد، بیآنکه دقیقاً بداند این فشار از کجا میآید.
اگر این حس برایتان آشناست، این مقاله از وبلاگ «کلینیک روانپویشی آگاه» کمک میکند آن را بهتر بشناسید و بفهمید دقیقاً با چه چیزی طرف هستید.
فهرست محتوا:
Toggleاز خود بیزاری چیست؟
براساس وبسایت Cleveland Clinic خودبیزاری یعنی وقتی مدام حس میکنیم به اندازه کافی خوب نیستیم؛ انگار هر کاری هم بکنیم، باز هم چیزی کم است. در چنین شرایطی، رابطۀ آدم با خودش کمکم رنگ سرزنش و نارضایتی به خود میگیرد.
در این حالت، ذهن بیش از حد روی ظاهر، رفتار یا اشتباههایمان تمرکز میکند. کمکم فقط نقصها دیده میشوند و با خودمان طوری حرف میزنیم که انگار هیچ کاری را درست انجام نمیدهیم.
خودبیزاری باعث میشود چیزهای خوب و مثبت را هم نادیده بگیریم. حتی وقتی اتفاق خوبی میافتد، ذهن خیلی زود از آن میگذرد و دوباره برمیگردد به همان فکرهای منفی. ممکن است حس کنیم بیارزش، ناقص یا ناکافی هستیم، اما این به معنای بد بودن ما نیست و به این معنا هم نیست که هیچوقت نمیتوانیم با خودمان احساس خوبی داشته باشیم.
در بسیاری از موارد، خودبیزاری ریشه در شیوهای دارد که با خودمان حرف میزنیم؛ شیوهای که پر از قضاوت، سرزنش و سختگیری است. خبر خوب این است که این الگوها قابل تغییرند. شاید این مسیر آسان نباشد و زمان ببرد، اما با آگاهی و کمک گرفتن از یک متخصص میتوان کمکم صدای انتقادگر درون را آرامتر کرد.
تفاوت بین نارضایتی از خود و نفرت از خود
نارضایتی از خود و نفرت از خود شبیه هم به نظر میرسند، اما یکی نیستند.
نارضایتی از خود یعنی آدم از کاری که انجام داده راضی نیست و احساس خوبی ندارد. در این حالت هنوز میتواند بین «کاری که انجام داده» و «خودش» فاصله بگذارد. یعنی با خودش درگیر نمیشود، فقط میگوید: «این کارم خوب نبود». و بعدش هم معمولاً امید دارد که دفعۀ بعد بهتر شود.
اما در نفرت از خود، ماجرا عمیقتر میشود. دیگر فقط پای اشتباه وسط نیست. کمکم نگاه آدم به خودش هم تغییر میکند. فکرهایی مثل «من خوب نیستم» یا «من مشکل دارم» میآید و تکرار میشود.
فرقشان را میشود در حسشان هم دید. نارضایتی از خود ممکن است ناراحتکننده باشد، اما در دلش هنوز یک جور حرکت به سمت بهتر شدن هست. اما نفرت از خود آدم را خسته و سنگین میکند.
در آخر هم تفاوت مهمشان این است: نارضایتی از خود معمولاً مربوط به موقعیتی مشخص است. اما نفرت از خود میتواند آرامآرام گستردهتر شود و روی بخشهای مختلف زندگی اثر بگذارد؛ حتی باعث شود چیزهای خوب هم کمتر دیده شوند.
چطور احساس ارزشمندی از بین میرود؟
احساس ارزشمندی یکشبه از بین نمیرود؛ کمکم و در طول زمان کمرنگ میشود. معمولاً از جایی شروع میشود که آدم ارزش خودش را به چیزهای بیرونی گره میزند؛ مثل موفقیت، ظاهر یا نظر دیگران. در این حالت، حال خوب آدم وابسته میشود به اینکه دیگران چه فکری میکنند یا چقدر موفق به نظر میرسد.
بعد از مدتی، مقایسه کردن بیشتر میشود. آدم خودش را مدام با دیگران میسنجد و معمولاً هم نتیجه به ضررش تمام میشود. همین مقایسهها آرامآرام حس کافی نبودن را قویتر میکنند.
گاهی هم تجربههای سخت این روند را تشدید میکنند؛ مثل رابطههای آسیبزا، انتقادهای زیاد یا فشار طولانیمدت. کمکم آدم شروع میکند به باور کردن همان حرفهای منفیای که دربارهاش گفته شده است.
در ادامه، این صداها وارد گفتوگوی درونی خود فرد میشوند. یعنی همان نگاه بیرونی، تبدیل میشود به صدای درونی؛ جایی که آدم با همان لحن با خودش حرف میزند، خودش را سرزنش میکند و اشتباههایش را بزرگتر از آنچه هست میبیند.
اگر این روند ادامه پیدا کند، ممکن است آدم به جایی برسد که دیگر حس کند «کافی نیست» یا «به اندازهی بقیه ارزش ندارد».
نشانههای پنهان بیزاری از خود در رفتار روزمره
نشانههای بیزاری از خود همیشه واضح نیستند. خیلی وقتها در رفتارهای روزمره پنهان میشوند و حتی خود فرد هم متوجهشان نمیشود.
مثلاً بعضیها موفقیتهایشان را جدی نمیگیرند. اگر کاری را خوب انجام دهند، سریع میگویند «شانس آوردم» یا «هر کسی میتوانست». انگار سخت است باور کنند این موفقیت واقعاً به خودشان مربوط است.
در مقابل، اشتباههای کوچک خیلی بزرگ میشوند. یک خطای ساده ممکن است باعث شود فکر کنند «من کلاً آدم خوبی نیستم» یا «همیشه خراب میکنم». همین نگاه باعث میشود بعضیها کارها را عقب بیندازند، چون یک صدای درونی مدام تکرار میکند: «تو از پسش برنمیای» یا «آخرش خراب میکنی.»
مقایسه کردن هم زیاد دیده میشود؛ اما نه یک مقایسۀ ساده. بیشتر از جنس این حس است که «من همیشه کمترم.»
در بعضی روابط هم این حالت خودش را نشان میدهد. آدمها زیاد عذرخواهی میکنند، سخت «نه» میگویند یا نیازهای خودشان را جدی نمیگیرند؛ چون ته ذهنشان این حس هست که خواستههایشان مهم نیست.
یکی دیگر از نشانهها شوخی کردن با خود است. بعضیها مدام با خودشان شوخی میکنند؛ دربارۀ ظاهر، اشتباهها یا ویژگیهایشان. گاهی حتی به خودشان چیزهایی مثل «دستوپاچلفتی»، «خنگ» یا «تنبل» میگویند. در ظاهر برای خنداندن دیگران است، اما گاهی راهی است برای اینکه خودشان را کوچک کنند، قبل از اینکه دیگران این کار را بکنند.
برای دیگران شاید این فقط شوخی به نظر برسد، اما همیشه اینطور نیست. گاهی پشت این خندهها، نگاهی سخت و آسیبزننده به خود پنهان شده است.
چرا بعضی از ما از خودمان بیزار میشویم؟
گاهی آدم بدون اینکه دقیق بداند چرا، از خودش خوشش نمیآید. انگار یک صدای درونی همیشه در حال ایراد گرفتن است. این حس معمولاً یک دلیل ساده ندارد و از چند چیز مختلف ساخته میشود؛ از طرز فکر خود آدم گرفته تا تجربههایی که در زندگی داشته است. در ادامه، با الهام از مطالب Thriveworks، به بعضی از دلایل شکلگیری خودبیزاری اشاره میکنیم.
-
تأثیر تربیت و انتقاد در کودکی
برای بعضیها، ریشۀ این احساس به کودکی برمیگردد؛ به تجربههایی مثل بیتوجهی، آزار یا بزرگ شدن در خانوادهای که در آن محبت، امنیت یا پذیرش کافی وجود نداشته است، یا جایی که فضای تربیتی سختگیرانه و همراه با انتقاد بوده است.
در چنین شرایطی، کودک برای اینکه بتواند اتفاقها را برای خودش معنا کند، گاهی به این نتیجه میرسد که «مشکل از من است». به جای اینکه شرایط بیرونی را ببیند، کمکم خودش را مقصر میداند.
گاهی هم این نگاه از حرفها و انتقادهایی میآید که در کودکی شنیده شدهاند؛ جملههایی که شاید در آن زمان ساده به نظر میرسیدند، اما بعدها تبدیل به صدای درونی فرد میشوند.
-
مقایسههای اجتماعی و شبکههای اجتماعی
مقایسه کردن خود با دیگران تا حدی طبیعی است. اما وقتی به یک عادت همیشگی تبدیل میشود، کمکم میتواند روی نگاه آدم به خودش اثر بگذارد.
در این حالت، زندگی دیگران از بیرون خیلی بهتر از چیزی به نظر میرسد که واقعاً هست؛ موفقتر، شادتر، مرتبتر و بیدردسرتر. در مقابل، آدم بیشتر روی کمبودها و نقاط ضعف خودش تمرکز میکند.
شبکههای اجتماعی هم میتوانند این مقایسهها را شدیدتر کنند. ما معمولاً بهترین لحظههای زندگی دیگران را میبینیم، اما زندگی روزمره، سختیها و شکستهایشان را نمیبینیم. همین موضوع باعث میشود مقایسهای ناعادلانه شکل بگیرد؛ مقایسۀ پشتصحنۀ زندگی خودمان با ویترین زندگی دیگران.
کمکم این مقایسهها میتوانند به یک نتیجۀ ثابت در ذهن تبدیل شوند: «من به اندازۀ بقیه خوب نیستم» یا «من همیشه عقبترم». وقتی این فکرها مدام تکرار شوند، به مرور زمینه را برای خودبیزاری فراهم میکنند.
-
تجربه شکست، طرد و شرم
بعضی وقتها خودبیزاری از تجربههایی شکل میگیرد که برای بیشتر آدمها دردناک هستند؛ مثل شکست خوردن، طرد شدن یا احساس شرم.
شکست به خودی خود باعث خودبیزاری نمیشود، اما وقتی آدم آن را نشانهای از بیارزش بودن خودش بداند، ماجرا فرق میکند. در این حالت، به جای اینکه بگوید «این بار موفق نشدم»، ممکن است به این نتیجه برسد که «من به اندازۀ کافی خوب نیستم».
طرد شدن هم میتواند اثر مشابهی داشته باشد. وقتی آدم از طرف خانواده، دوستان، همسالان یا شریک عاطفیاش طرد میشود، ممکن است کمکم این باور در او شکل بگیرد که دوستداشتنی نیست یا دیگران او را نمیخواهند.
احساس شرم هم نقش مهمی دارد. شرم فقط ناراحتی از یک اشتباه نیست؛ بیشتر شبیه این احساس است که «مشکل خودِ من هستم». وقتی این احساس برای مدت طولانی با آدم بماند، میتواند روی نگاه او به خودش اثر بگذارد.
اگر این تجربهها بارها تکرار شوند یا فرصت پردازش آنها وجود نداشته باشد، ممکن است کمکم به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل شوند و زمینه را برای خودبیزاری فراهم کنند.
نشانههای از خود بیزاری در زندگی روزمره
خودبیزاری فقط در ذهن و احساسات باقی نمیماند؛ اغلب خودش را در رفتارها، انتخابها و روابط روزمره نشان میدهد. در ادامه، بعضی از نشانههای رایج این نگاه منفی را بررسی میکنیم.
- انتقاد مداوم از خود: در این حالت، فرد مدام خودش را زیر ذرهبین میگذارد. یک اشتباه کوچک میتواند تبدیل شود به این فکر که «من بیعرضهام» یا «همیشه خراب میکنم». موفقیتها هم خیلی زود نادیده گرفته میشوند یا به شانس نسبت داده میشوند، انگار هیچ چیز به اندازه کافی خوب نیست.
- ناتوانی در پذیرش تعریف و تحسین: یکی از نشانههای رایج خودبیزاری این است که فرد نمیتواند تعریف و تحسین دیگران را باور کند. حتی وقتی دیگران از او تعریف میکنند یا به او بازخورد مثبت میدهند، در ذهنش آن را جدی نمیگیرد یا برایش دلیل پیدا میکند؛ مثل اینکه «شانس آوردم» یا «آنقدرها هم خوب نبود».
در این حالت، فرد معمولاً نگاه مثبت دیگران به خودش را نمیپذیرد، چون تصویر درونیاش از خودش با این تعریفها هماهنگ نیست. به همین دلیل، به جای اینکه تعریفها باعث احساس ارزشمندی شوند، بیشتر باعث شک و تردید میشوند.
این وضعیت میتواند باعث شود فرد نتواند موفقیتهایش را به خود نسبت دهد و همیشه احساس کند «به اندازه کافی خوب نیست»، حتی زمانی که شواهد بیرونی خلاف آن را نشان میدهند.
- تمایل به روابط ناسالم یا خودتخریبی: گاهی افرادی که نگاه منفی به خودشان دارند، بدون اینکه متوجه باشند وارد رابطههایی میشوند که به آنها آسیب میزند. ممکن است با کسانی بمانند که آنها را زیاد سرزنش میکنند یا به احساساتشان توجهی ندارند، چون ته ذهنشان این باور وجود دارد که «من لایق بهتر از این نیستم».
از طرف دیگر، این نگاه میتواند باعث شود فرد به خودش هم آسیب بزند؛ مثلاً نیازهایش را نادیده بگیرد، کارهای مهمش را عقب بیندازد یا از موقعیتهای خوب دوری کند.
این رفتارها باعث میشود حال و نگاه منفی فرد نسبت به خودش ادامه پیدا کند و تغییر کردن برایش سختتر شود.
- احساس گناه یا بیارزشی: یکی از نشانههای مهم خودبیزاری، حضور پررنگ احساس گناه و بیارزشی در تجربۀ روزمره فرد است. در این حالت، فرد معمولاً خودش را کافی نمیداند و مدام با این فکر درگیر است که «من به اندازۀ دیگران خوب نیستم» یا «من لیاقت بعضی چیزها را ندارم».
این نگاه باعث میشود فرد دستاوردهای خودش را هم جدی نگیرد. حتی وقتی کاری را درست انجام میدهد یا موفقیتی به دست میآورد، ذهنش سریع آن را کوچک میکند یا به شانس و عوامل بیرونی نسبت میدهد. در نتیجه، حس ارزشمندی در او شکل نمیگیرد یا خیلی زود از بین میرود.
در کنار این، احساس گناه هم به شکل مداوم در تجربۀ فرد حضور دارد. فرد در اتفاقهای مختلف، حتی وقتی تقصیری ندارد، باز هم خودش را مقصر میبیند. به جای اینکه شرایط را در نظر بگیرد، سریع به این نتیجه میرسد که «حتماً من اشتباه کردهام». همین الگو باعث میشود این حس گناه تبدیل به یک حالت همیشگی شود و فرد مدام خودش را زیر سؤال ببرد.
ترکیب این دو حس، یعنی گناه و بیارزشی، چرخهای تکرارشونده ایجاد میکند؛ فرد خودش را سرزنش میکند و همزمان باور دارد که این سرزنش شدن حق اوست. در نتیجه، به مرور زمان کمتر میتواند از زندگی لذت ببرد و حال بهتری را تجربه کند.
اگر این نشانهها را در خودتان میبینید و اغلب با این فکر درگیر هستید که «از خودم بیزارم»، بدانید که تنها نیستید. بسیاری از افراد این تجربه را دارند، اما راههایی برای رهایی از این چرخۀ دردناک وجود دارد.
پیامدهای روانی و جسمی نفرت از خود
از خودبیزاری فقط درگیری درونی نیست؛ میتواند بخشهای مختلف زندگی را تحتتأثیر قرار دهد و بهتدریج کیفیت زندگیمان را پایین بیاورد.
-
افسردگی و اضطراب مزمن:
نفرت از خود میتواند زمینه را برای اضطراب و افسردگی فراهم کند یا آنها را شدیدتر کند. وقتی فرد مدام خودش را سرزنش میکند و نگاه سختگیرانهای به خودش دارد، ذهنش درگیر فکرهای منفی و نگرانیهای تکراری میشود.
این حالت کمکم میتواند باعث اضطراب، بیقراری و تنش درونی شود. از طرف دیگر، احساس بیارزشی و نادیده گرفتن تواناییها ممکن است کمکم به کاهش انرژی، بیحوصلگی و حال غمگین طولانیمدت منجر شود.
در چنین شرایطی، یک چرخه شکل میگیرد؛ افکار منفی حال فرد را بدتر میکنند و حال بد هم دوباره همان افکار را قویتر میکند.
-
فرار از موفقیت و خوشی:
در خودبیزاری، گاهی فرد ناآگاهانه از موقعیتهایی فاصله میگیرد که میتوانند برایش خوب باشند؛ مثل موفقیت، پیشرفت یا حتی لحظههای سادۀ خوشی.
ممکن است فرصتهای خوب را جدی نگیرد، یا وقتی در یک قدمی موفقیت قرار میگیرد، ناگهان عقب بکشد. انگار در ذهنش صدایی وجود دارد که میگوید: «من لیاقتش را ندارم» یا «آخرش خراب میشود».
حتی وقتی همهچیز خوب پیش میرود، ذهن به جای همراه شدن با حس خوب، شروع به شک کردن یا نگران شدن میکند. به همین دلیل، لحظههای خوشی کامل تجربه نمیشوند یا خیلی زود تحت تأثیر فکرهای منفی قرار میگیرند.
در نهایت، فرد به جای اینکه به سمت موفقیت و تجربههای مثبت حرکت کند، کمکم از آنها فاصله میگیرد؛ نه به این دلیل که نمیخواهد، بلکه چون فکر میکند شایستۀ آنها نیست.
-
اختلال در تصویر بدنی و تغذیه:
براساس وبسایت amaehealth، خودبیزاری گاهی باعث میشود آدم ارتباطش با بدنش هم تغییر کند. ممکن است دیگر مثل قبل به نیازهای بدنش توجه نکند یا کمکم از خودش مراقبت نکند.
در بعضی موقعیتها این حالت خودش را در غذا خوردن نشان میدهد؛ مثلاً بینظمی در تغذیه، کمخوری یا پرخوری، یا نادیده گرفتن نیازهای سادۀ بدن. گاهی هم فرد آنقدر درگیر ذهنش است که رسیدگی به خودش برایش کماهمیت میشود.
از طرف دیگر، این درگیری ذهنی و سرزنش دائمی، فقط در فکر نمیماند و روی بدن هم اثر میگذارد. ممکن است خواب فرد به هم بریزد، بدنش خستهتر شود یا حس کند انرژی سابق را ندارد.
-
مشکلات بینفردی و روابط عاطفی:
خودبیزاری میتواند باعث شود فرد در ایجاد و حفظ روابط سالم دچار مشکل شود. در این حالت، ممکن است فرد ناخودآگاه دیگران را از خود دور کند یا وارد رابطههایی شود که در آنها احترام و توجه کافی دریافت نمیکند. گاهی هم در چنین رابطههایی باقی میماند، چون در درونش باور دارد که لیاقت رابطهای بهتر را ندارد یا ارزش بیشتری برای خودش قائل نیست.
خودبیزاری و مکانیسمهای دفاعی
مکانیسمهای دفاعی راههایی هستند که ذهن برای کنار آمدن با احساسات دردناک و موقعیتهای دشوار از آنها استفاده میکند. این واکنشها معمولاً ناهشیارند و به فرد کمک میکنند موقتاً از روبهرو شدن با احساسات ناراحتکننده فاصله بگیرد.
خودبیزاری به خودی خود مکانیسم دفاعی نیست؛ چون خودش تجربهای دردناک و آزاردهنده است. با این حال، گاهی بعضی مکانیسمهای دفاعی میتوانند خودبیزاری را پنهان کنند یا آن را در پشت رفتارهای دیگری مخفی نگه دارند.
همانطور که پیشتر اشاره کردیم، شوخی کردن با خود گاهی میتواند چیزی بیشتر از یک شوخی ساده باشد. بعضی افراد مدام خودشان را دست میاندازند یا با عباراتی مثل «من خیلی تنبلم»، «همیشه خراب میکنم» یا «من که از پس هیچ کاری برنمیام» دربارۀ خودشان حرف میزنند.
در ظاهر، این حرفها ممکن است فقط شوخی به نظر برسند، اما گاهی نقش یک سپر دفاعی را دارند. انگار فرد ترجیح میدهد خودش زودتر خودش را قضاوت کند تا از قضاوت دیگران در امان بماند. به این شکل، شوخی میتواند راهی برای پنهان کردن احساسات عمیقتری مثل شرم، ناراحتی یا خودبیزاری باشد.
به طور کلی، استفاده از مکانیسمهای دفاعی بخشی طبیعی از زندگی روانی انسان است. اما وقتی این راهها به تنها شیوۀ مقابله با مشکلات تبدیل شوند، ممکن است فرد را از شناخت احساسات و نیازهای واقعیاش دور کنند.
به همین دلیل، شناخت خودبیزاری و ریشههای آن اهمیت زیادی دارد. هرچه فرد بیشتر متوجه شود این نگاه منفی از کجا آمده و چگونه در ذهنش شکل گرفته است، احتمال بیشتری دارد که بتواند رابطهای مهربانانهتر و واقعبینانهتر با خودش برقرار کند.
چطور میتوان از چرخه نفرت از خود رها شد؟
فقط آشنایی با مفهوم خود بیزاری کافی نیست؛ مهمتر این است که ببینیم چه کارهایی میتواند به ما کمک کند از این چرخه فاصله بگیریم و کمکم رابطۀ سالمتری با خودمان بسازیم. برای همین، در ادامه به چند راه ساده و کاربردی اشاره میکنیم.
- بخشیدن خود و رها کردن گذشته: خودبیزاری اغلب با احساس شرم، گناه یا اشتباههای گذشته گره خورده است. بخشیدن خود به این معنا نیست که اتفاقات گذشته را نادیده بگیریم، بلکه یعنی بپذیریم که هیچکس کامل نیست و همه انسانها در طول زندگی اشتباه میکنند.
- شناخت فکرها و الگوها: اولین قدم این است که بفهمیم این حس در زندگی روزمره چطور خودش را نشان میدهد. مثلاً در قالب فکرهای منفی، خودسرزنشی یا نادیده گرفتن خود. وقتی اینها شناخته شوند، راحتتر میتوان فهمید چه چیزهایی آن را فعال میکنند.
بعد از آن مهم است که یاد بگیریم به همهی فکرهایمان مثل «حقیقت قطعی» نگاه نکنیم. خیلی از این فکرها فقط برداشت ذهنی هستند، نه واقعیت.
- گفتوگو با درون منتقد: یکی از راههای کمک به خود برای کاهش خودبیزاری، توجه به «منتقد درونی» است؛ همان صدایی که مدام از شما ایراد میگیرد و موفقیتهایتان را نادیده میگیرد.
گاهی ما آنقدر به این صدا عادت کردهایم که حرفهایش را حقیقت میدانیم. اما میتوان کمی فاصله گرفت و از خود پرسید: «آیا این حرف واقعاً درست است، یا فقط صدای سختگیر ذهن من است؟»
شناختن این صدا و زیر سؤال بردن قضاوتهایش، اولین قدم برای داشتن رابطهای مهربانتر با خود است.
- یاد گرفتن پذیرش تعریف و تحسین: بسیاری از افرادی که خودبیزاری را تجربه میکنند، تعریف و تحسین دیگران را رد میکنند یا کماهمیت جلوه میدهند. تمرین پذیرش یک تعریف ساده، بدون توضیح یا کوچک کردن آن، میتواند به مرور تصویر فرد از خودش را تغییر دهد.
- مهربانی با خود: افراد معمولاً با دوستانشان مهربانتر از خودشان رفتار میکنند. یکی از راههای مقابله با خودبیزاری این است که وقتی شکست میخوریم یا اشتباه میکنیم، با خودمان همانطور صحبت کنیم که با دوست صمیمیمان صحبت میکنیم. اشتباه کردن بخشی از انسان بودن است و قرار نیست ارزشمندی ما را زیر سؤال ببرد.
- مراجعه به رواندرمانگر یا مشاور: خودبیزاری چیزی نیست که یکدفعه از بین برود، اما میشود کمکم آن را بهتر کرد. یکی از مهمترین راهها، کمک گرفتن از رواندرمانگر است. در این مسیر، فرد یاد میگیرد که این احساس از کجا آمده و چطور میشود آن را کمتر کرد.
کلام پایانی
خودبیزاری تجربهای سخت و خستهکننده است؛ حسی که باعث میشود گاهی همه چیز در خودتان و زندگیتان ناقص و ناکافی به نظر برسد. این افکار ممکن است از انتقاد درونی شدید، شکستها، تجربیات دردناک یا مقایسه با دیگران ناشی شوند و انرژی و انگیزه شما را کم کنند.
اما بدانید که این حس دائمی نیست و شما تنها نیستید. اگر نفرت از خود دارد زندگیتان را تحت تاثیر قرار میدهد، میتوانید از متخصصان سلامت روان کمک بگیرید. کلینیک روانپویشی آگاه، هم به صورت حضوری و هم آنلاین، آماده همراهی و حمایت شماست.
درباره فاطمه رجب پور
من فاطمه رجب پور، دانشجوی ارشد روانشناسی بالینی از دانشگاه آزاد یزد هستم. مقطع کارشناسی را در رشتهی روانشناسی دانشگاه یزد گذراندهام. از سال 98 درمان فردیام را با رویکرد CBT آغاز کردهام. در کنار روانشناسی به موسیقی علاقه مند هستم و در حال حاضر مشغول یادگیری ساز ویولن هستم.
نوشتههای بیشتر از فاطمه رجب پور





1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.