چرا تغییر نمیکنیم؟
امروزه شبکههای اجتماعی پر شده است از محتواهایی که ما را به سمت تغییر میکشانند. چیزهایی را در چشم ما پررنگ میکنند که هیچ گاه برای ما اهمیتی نداشته است و برای مشکلی که نداشتهایم مسیر تغییر مشخص میکنند. اما گاهی نیز خودمان ضرورت چنین تحولاتی را احساس میکنیم و به سمتشان میرویم. تغییر کردن هیچگاه آسان به نظر نمیرسد.
با این تفاسیر آیا میتوانیم تغییر کنیم؟ اگر جواب بله است، آیا به تنهایی از پس تغییر دادن خودمان برمیآییم؟ چرا در تلاشهایمان برای تغییر شکست میخوریم؟ در این نوشته از وبسایت کلینیک آگاه به این سوالات جواب خواهیم داد.
فهرست محتوا:
Toggleآیا تغییر ممکن است؟
یکی از بحثهای دور و دراز تاریخ بشر، بحث بر سر «امکان تغییر در شخصیت» است. گروهی از اندیشمندان معتقدند ما به هیچ عنوان نمیتوانیم در صفاتی که از کودکی ایجاد شدهاند دست ببریم؛ این ویژگیها در کودکی تثبیت شدهاند پس تغییری در آنها رخ نخواهد داد. سعدی نیز در جبهه این اندیشمندان نشسته است، زمانی که میگوید:«پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است / تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است.»
اما گروه دیگر میگویند راههای بسیاری برای شکل دادن به شخصیت، متناسب با نیازهایمان وجود دارد. برای مثال جان بی. واتسون، روانشناس رفتاری، میگوید: «اگر دوجین کودک سالم را با امکانات خاص خودم برای تربیتشان به من بدهید، تضمین میکنم هر یک را به صورت تصادفی برگزینم و او را طوری تربیت کنم که صرف نظر از استعداد، آمادگی، گرایشها، تواناییها، مشاغل و نژاد نیاکانش، هر نوع متخصصی که من تصمیم بگیرم بشود. از جمله دکتر، وکیل، هنرمند، بازرگان و حتی گدا و دزد.» انگار او مطمئن است که شخصیت افراد، مانند خمیربازی به هرشکل ممکن قابل تغییر است.
اما مطالعات به نفع کدام یک از این دو نظریه رای میدهد؟ پژوهشها نشان میدهند شخصیت انسان قابلیت تغییر دارد، اما با محدودیتهای خاص خود. انگار که ما میتوانیم تغییر کنیم؛ اما نه به اندازهای که واتسون در نوشتههایش تبلیغ میکند.
مطالعهای میگوید که انسان با بالا رفتن سنش، مسئولیتپذیرتر خواهد شد؛ اما چنین تفاوتی بسیار آهسته و تدریجی اتفاق خواهد افتاد. علاوه بر این، اینگونه تغییرها تنها میتواند در چارچوب شخصیت فرد رخ دهد. برای فردی که همیشه مسئولیتپذیر بوده است، این پیشرفت بسیار ناچیز خواهد بود؛ اما برای کسی که هیچگاه مسئولیت کارهایش را قبول نمیکرده، افزایش سن، ناگهان او را به شخصیتی مانند گاندی تبدیل نمیکند. بنابراین کلیت شخصیت ما به سختی میتواند زیر و رو شود اما جزئیات رفتاری ما شکلهای مختلفی به خودشان میگیرند.
برخی امکان تغییر را در سنین بالا زیر سوال مییرند. اما برخلاف تصور عام، همان طور که نوجوانان و جوانان میتوانند تغییرات اساسی را تجربه کنند، میانسالان و سالمندان نیز میتوانند. پژوهشهایی در زمینه ویژگیهایی مانند خُلق و شخصیت، نشان میدهند که چنین تغییراتی در تمام سنین ممکن است. البته در سنین کودکی و نوجوانی تغییرات خلقی و شخصیتی میتوانند بسیار بنیادیتر باشند، برخلاف گروههای سنی بالاتر که تغییرات سطحیتری را بروز میدهند.
چرا در تغییر کردن شکست میخوریم؟
همهی ما میتوانیم به ویژگیهای نامناسب خودمان فکر کنیم؛ ویژگی که برای بهتر کردن آن تلاشهای مختلفی کردهایم. در اکثر مواقع زمانی که تصمیم میگیریم در خود تغییری ایجاد کنیم به آن بسیار امیدواریم. در آغاز برنامهمان با موفقیتهایی روبهرو میشویم؛ اما هرچقدر که جلوتر میرویم ادامه دادن برنامه برایمان سختتر میشود. در آخر نیز با ناراحتی و ناامیدی به شیوۀ زندگی قبلیمان باز میگردیم. فراوانی کتابها، همایشها، ایونتها و کارگاههایی با موضوعات «تغییر و بهتر کردن خود» نشان میدهد ما دوست داریم تفاوتهایی در رفتارمان اعمال کنیم.
تصمیم بر ایجاد تغییر در زندگی، احساس کنترل زیادی در ما ایجاد می کند که اعتماد به نفس ما را بالا میبرد. در اثر آن ما باور میکنیم که خیلی سریع و راحت به نتیجهی مورد انتظارمان خواهیم رسید؛ تمام پیامدهایی که میخواستیم را نیز تجربه خواهیم کرد. اندیشمندان بر این نوع تفکر اسم «سندروم امید واهی» گذاشتهاند.
زمانی که هیچ کدام از این شرایط برایمان اتفاق نمیافتد، احساس بازندهای به تمام معنا میکنیم. کتابها، کارگاهها و گروههای روانشناسی زرد نیز نمکی هستند که به زخم ما پاشیده میشوند. این منابع این دیدگاه را تبلیغ میکنند که تغییر راحتترین کار جهان است و هرکس که اراده کند میتواند سریع به نتیجه برسد. اما در واقعیت چنین نیست! آگاهی از تلههایی که سندروم امید واهی بر سر راه ما قرار میدهد، یکی از مهمترین کمکهایی هست که میتوانید به خود بکنید.
-
وقتی انتظارات غیر واقعی داریم
تغییر کردن نمونهای از فرایند هزینه-سود است؛ ما با صرف هزینهای برای ایجاد تفاوتی در خود به دنبال سود بعد از آن هستیم. ما معتقد هستیم که اگر سختی چنین کاری را به دوش بکشیم، در آخر سودهای فراوانی را به دست میآوریم. برای مثال اگر خودمان را تغییر دهیم مورد قدردانی و تحسین قرار میگیریم؛ در کنار آن نیز نسبت به خود احساس افتخار و اعتماد به نفس میکنیم.
پس وقتی ما برای تحول خودمان برنامهریزی می کنیم، انتظار پیامدهایی را در نتیجه آن نیز داریم. برخی از این پیامدها مستقیما در نتیجه تغییر رخ میدهند؛ برای مثال زمانی که فرد سیگار کشیدنش را کاهش میدهد احساس سلامت بیشتری میکند، راحتتر ورزش میکند، کمتر حالت تهوع دارد و از مزه غذاها بیشتر لذت میبرد. برخلاف آن برخی از پیامدها هیچ ربطی به تفاوتهای شکل گرفته ندارند؛ بلکه این ما هستیم که تصور میکنیم در نتیجه فرایند تغییر به آن پیامدها دست خواهیم یافت. برای مثال فکر میکنیم اگر سیگار را ترک کنیم نمراتمان بهتر میشود، اخلاقمان عوض میشود و یا اینکه شغل مناسبی پیدا میکنیم. این نمونه پیشایندها قابل دسترسی نیستند، اما از آنجایی که ما فکر میکنیم میتوانیم به آنها برسیم روند تغییر را آغاز میکنیم و ادامه میدهیم.
پس گاهی ما فشار زیادی را بر دوش برنامه تغییرمان میگذاریم. در مواقعی که در مورد پیامدها و انتظاراتِ ممکن با خود روراست نباشیم سرافکنده میشویم. حتی اگر در جلو بردن برنامهمان موفقیتهای زیادی داشته باشیم، نرسیدن به خواستههایمان بسیار سخت خواهد بود. در چنین زمانهایی امکان بازگشت به شرایط گذشته بالا میرود و عادات قبلی با شدتی بیشتر ظاهر میشوند.
-
وقتی ویژگی اشتباهی را برای تغییر انتخاب میکنیم
برخی از خصوصیت ها به سادگی عوض میشوند؛ مثلا اگر ما از رنگ موهای خود راضی نباشیم، بهآسانی آن را رنگ میکنیم و مشکل را برطرف میکنیم. اما خصوصیتهایی نیز به سختی و با صرف زمان طولانی تغییر میکنند؛ مانند شکل بدن. مطالعات نشان میدهند ما ترجیح میدهیم که ویژگیهایی را برای تحول برگزینیم که قابلیت آن را داشته باشند و به راحتی متحول شوند. با این که آگاه هستیم خصوصیتهایی که به دشواری تغییر میکنند سود بیشتری به دنبال خواهند داشت.
تغییر خصوصیتهای شخصیتی، کار سادهای نیست و در بسیاری از موارد نیز به نظر میآید امکان آن نیز وجود ندارد. با این وجود گاهی این شخصیت ماست که نیاز به تحول دارد. اما چون تغییرات شخصیتی دشوار است، به ویژگیهایی رو میآوریم که نسبتی با شخصیتمان نداشته باشند؛ مانند طرز لباس پوشیدن، رژیم غذایی، یا ورزش کردن. اینطور دیگر ضرورتی ندارد که سختی تغییرات شخصیتی را به دوش بکشیم.
با این تصور که شخصیتمان نمیتواند متحول شود؛ با تغییر ویژگیهای سطحی به دنبال تاثیرات عمیق میگردیم. اما چون چنین چیزی ممکن نیست، همچنان سرافکندگی به دنبال آن خواهد آمد.
-
وقتی احساس کنترل میکنیم
پژوهشها اشاره دارند که یکی از عوامل افسردگی، کمبود احساس کنترل است. به شکلی که فکر میکنیم نقشی فعال در زندگی خود نداریم و نمیتوانیم اتفاقات اطراف خود را مدیریت کنیم. در عین حال داشتن احساس کنترل بر زندگی، میتواند یکی از نشانههای سلامت روان باشد؛ افرادی که دارای چنین احساسی هستند، در طول زندگی خلق بهتری دارند و نسبت به اتفاقات اطرافشان دید مثبتتری دارند.
زمانی که به فکر تغییر دادن کامل خودمان میافتیم، احساس میکنیم که کنترل زیادی بر زندگیمان داریم. درواقع باور داریم که هرموقع که بخواهیم، میتوانیم عادات و اخلاقیات نامناسبمان را عوض کنیم؛ کنترل همچنان به دست ماست. اما وقتی به هردلیلی در برنامهمان شکست میخوریم، احساس ضعف و درماندگی میکنیم. این شکست به ما نشان میدهد که نمیتوانیم خصوصیتهای خود را مدیریت کنیم. کاهش احساس کنترل، ما را نسبت به خود شرمنده میکند. انگار که متوجه میشویم آنقدرها هم که فکر میکردیم قوی نیستیم. چنین تفکراتی برنامه تغییر را از ذهن ما بیرون میکند؛ به شکلی که هیچ وقت دوباره به سمت تغییر نمیرویم.
رزرو وقت با مشاوره افسردگی
-
وقتی تصوری غلط از اندازه تغییر داریم
ما فکر میکنیم توانایی بسیار زیادی در تغییر داریم؛ به صورتی که میتوانیم بیشتر از آنچه ممکن است نتیجه بگیریم. مطالعهای که در زمینه کاهش وزن انجام شد مثال مناسبیست. در این مطالعه از شرکتکنندگان پرسیده شد «چه مقدار کاهش وزن آنها را خوشحال میکند؟» و «چه مقدار کاهش وزن آنها را ناامید و ناراحت میکند؟». بعد از آن شرکتکنندگان در مدت زمانی معین، رژیم غذایی خاصی را دنبال کردند. در آخر میانگین وزن کاهش یافته در میان شرکتکنندگان 16 کیلوگرم بود. این مقدار برای آنها بسیار کم بود؛ حتی کمتر از کاهش وزنی که آنها ناامیدکننده تصور میکردند.
زمانی که ما انتظارات بسیار زیادی از خود داریم، هر گونه نتیجهای ما را غمگین میکند. با این فکر که «من میتوانستم خیلی بیشتر تلاش کنم» یا اینکه «من هیچ وقت نمیتوانم به حدی که دوست دارم برسم.».
فرار از تغییر
در قسمت قبل در مورد افرادی حرف زدیم که تصمیم به تحول میگیرند و با چالشهایی در میانۀ راه روبهرو میشوند. در این بخش میخواهیم در مورد افرادی صحبت کنیم که از تغییر فراری هستند و نمیتوانند آن را مدیریت کنند؛ مخصوصا تغییرات روانشناختی و شخصیتی! چه چیزی باعث میشود که این تحولات اینقدر برای ما سخت باشند؟
حتی اگر روشنفکرترین انسان روی جهان باشیم، قبول اینکه مشکلی درون ما وجود دارد کار راحتی نیست. پذیرفتن وجود عیب به معنای این است که شخصیت ما مناسب نیست و نیاز به تغییر و تحول دارد. ما به صورت ناخودآگاه از تغییر فراری هستیم و ترجیح میدهیم ثبات شخصیتی خود را نگه داریم. برخی میگویند علت اینکه ما از تغییر فراری هستیم، دوری از شکست است. از آنجایی که میترسیم در این مسیر اشتباه کنیم به سمت آن نمیرویم؛ اما به نظر می آید قضیه بسیار عمیقتر از این حرفهاست.
ترس از دست دادن خود
این تنها شکست نیست که ما را نسبت به تحول روانشناختی محتاط میکند، بلکه «ترس» نیز نقش مهمی دارد؛ ترس از دست دادن چیزی که من را من میکند. انگار که اگر تغییری در خود ایجاد کنم دیگر شناختی از خود نخواهم داشت، چون به فردی کاملا متفاوت تبدیل شدهام. با اینکه ما دوست داریم شخصیت بهتری داشته باشیم اما به هویت خود نیز اهمیت میدهیم. تمام عادات، باورها و رفتارهای ما، هرچقدر ناقص و بد، هویت ما را میسازد؛ پس رها کردن آن کار دشواری است. از دست دادن هویت خود اتفاقی ترسناک است، زیرا اگر ما ندانیم که هستیم چطور میتوانیم زندگی سالمی برای خود بسازیم؟!
ذهن ما زمانی که باورها و رفتارهای جدید را دریافت میکند آنها را پس میزند؛ زیرا با آنچه میشناسد متفاوت است. اما در عین حال تعارضی را نیز شکل میدهد. تعارض میان رشد یا ماندن در جایگاه همیشگی، بین ریسک کردن یا ماندن در زندگی قبلی. وقتی ما از حباب زندگی امن خود خارج میشویم و رفتارهای دیگر را امتحان میکنیم، اولین فکر ما این است:«آیا شخصیت من با این رفتار یا باور هماهنگ است؟» یا «آیا این من هستم؟».
برای مثال من در روند درمان گذشتهی خود، تلاش بسیاری برای بهتر کردن خودم انجام دادم. یکی از مهمترین رفتارهایی که همیشه فکر میکردم بخشی از وجود من است را زیر سوال بردم؛ همچنین سعی کردم باورهایی را جایگزین کنم. اما هربار که این باورها را به عمل میآوردم، احساس میکردم چیزی این وسط اشتباه است. با خود میگفتم «من هیچ وقت چنین کارهایی نمیکنم؛ این من نیستم». انگار که داشتم نقش بازی میکردم. مانند عروسک خیمه شببازی که عروسکگردانی نامشخص او را به رقص درمیآورد. به همین دلیل مهم است که بدانیم تغییر در زمینه روانشناختی به چه معناست و چگونه صورت میگیرد.
رواندرمانی و تغییر
ما نمیتوانیم شخصیتمان را مانند ساختمانی قدیمی زمین بزنیم و از اول آن را بسازیم. همانطور که کمی قبلتر هم اشاره کردیم، تغییر در شخصیت تنها در چارچوبی خاص امکانپذیر است. بعضی از روانشناسان زرد اما با نادیده گرفتن مطالعات موثقی که در این زمینه انجام شده است، راه خود را میروند. آنها به مخاطب خود میگویند که تحول به راحتی صورت میگیرد و آنها رمز موفقیت آن را به دست دارند. آنها برای مراجعان خود خصوصیتهایی که باید تغییر دهند را مشخص میکنند و برنامهای دقیق برای رسیدن به آن تغییر را برایشان میچینند. چنین کاری فشار سنگینی بر دوش مراجع میگذارد و تعادل قدرت را میان مراجع و درمانگر بهم میریزد. پس در فرایند درمانگری، روانشناسان به دنبال ساختن شخصیت تازهای درون شما نیستند!
نَنسی مکویلیام، روانکاو آمریکایی، میگوید: «رواندرمانی افراد وابسته را مستقل نمیکند؛ بلکه برعکس، به آنها میآموزد که وابستگی طبیعی خود را به شکلی مؤثرتر در جهت منافع شخصیشان به کار بگیرند.» این جمله نشان میدهد که وظیفهی مشاور درست کردن فهرستی از رفتارهای بد و خوب مراجع نیست. بلکه روانشناس به مراجع خود کمک میکند تا نقاط ضعف و قوت خود را ببیند. بعد از آن مراجع را با نقاط ضعف خود آشنا میکند و اثرات آنها را در زندگیاش بررسی میکند. در آخر با همراهی همدیگر راههایی مییابند که مراجع بتواند از آن طریق، تاثیرات نقاط ضعفش را کاهش دهد و با آگاهی تصمیم بگیرد.
در بیشتر موارد ما قبل از اینکه به مشاور مراجعه کنیم، خود سعی کردیم به تنهایی مشکلات شخصیتیمان را حل کنیم؛ اما در تمام این تلاشها شکست خوردهایم. زیرا حفظ هویتمان برای ما اهمیت بسیاری دارد. اما زمانی که در روانشناسی از به چالش کشیدن مراجع حرف زده میشود، هدف هویت و شخصیت او نیست. سعی بر این است که با ارائهی دیدگاههای جدید و امکانپذیر به او، فرصت انتخاب میان آنها برایش فراهم شود. اینطوری مراجع با توجه به ترجیحاتش و با خواستهی خود، در فرایند تغییر نقش خواهد داشت.
آیا دانستن اینکه به تغییر نیاز داریم کافیست؟
شاید این جمله را شنیده باشید (یا گفته باشید):« آره من میدونم مشکلم از کجاست! ولی فعلا نمیتونم حلش کنم.». در مواقعی ممکن است واقعا بدانیم مشکلمان چیست و حتی بدانیم راه حلش چگونه است؛ اما چیزی جلوی ما را برای تغییر میگیرد. این باور خود چالشی بزرگ بر سر ماست؛ زیرا به جای اینکه به دنبال کمک برویم، با این اعتقاد که «خودم میدانم چه کنم!» بر آن سرپوش میگذاریم. چه دلایلی باعث میشود که افراد، مانعی بر سر راه خود شوند؟
- با این کار به کسی اجازه نمیدهند که از تصمیماتشان انتقاد کنند. چون خود میدانند مشکل چیست و نیاز به کمک یا نقد سازنده کسی ندارند. این جمله به دیگران نشان میدهد که آنها فاصلهای با اجرای راهحل ندارند، پس بهتر است کسی دخالت نکند. دیگران باید بگذارند آنها هرچه صلاح میدانند، انجام دهند.
- برخی افراد باورهای غیرمنطقی خود را، حتی پس از پذیرش استدلالهای منطقی حفظ میکنند. آنها ممکن است بگویند: «میدانم که این غیرمنطقی است» اما همچنان به آن اعتقاد داشته باشند. در این موارد، ممکن است احساس امنیت ناشی از این باورها مانع پذیرش حقیقت شود. پس با گفتن اینکه میدانند راه درست کدام است، سرپوشی بر باورهای غیرمنطقی خود میگذارند.
- عدهای که به شدت وابستهاند، خود را مستقل نشان میدهند. آنها از پذیرش کمک خودداری میکنند، زیرا ممکن است آن را نشانۀ ضعف بدانند. پس در مواجهه با مشکل، ادعا میکنند که همه چیز تحت کنترلشان است. با این حال، در واقعیت ممکن است آرزو داشته باشند که فردی دیگر به جای آنها ریسک کند و در عین حال، مسئولیت آنها را به دوش بکشد.
- افرادی که مدام معیارهای موفقیت را تغییر میدهند، تنها زمانی اقدام میکنند که ۱۰۰٪ از درستی باور منطقی جدید مطمئن باشند. آنها ترجیح میدهند که دنیا شرایطی بدون ریسک برایشان فراهم کند. پس در انجام باورهای خود وقت زیادی هدر میدهند.
- کسانی که به شدت از شکست و طرد شدن میترسند، معمولاً به دلیل انتقاد درونی شدیدی که از خود دارند تغییر را دشوار مییابند. برای آنها، داشتن قطعیت راهی برای فرار از سرزنش درونی است. بنابراین تا زمانی که آن قطعیت را کسب کنند، صبر میکنند.
- کمالگرایان نیز ممکن است از تصمیمگیری نهایی اجتناب کنند، زیرا میترسند هیچ گزینهای کاملاً رضایتبخش نباشد. در بسیاری موارد، این کمالگرایی ماسکی برای اضطراب عمیق آنها از طرد شدن به دلیل انتخاب اشتباه است.
تمام این دلایل نشان میدهند که دانستن کافی نیست. ما میتوانیم با کمک گرفتن از مشاوران یا روانشناسان علت زیرین عدم قطعیت را کشف کنیم و در تصمیمگیریهای آینده خود با آگاهی عمل کنیم.
نتیجهگیری
تغییرِ حتی کوچکترین ویژگی، فرایندی طولانی و سخت است. نه تنها چالشها و تلههای بسیاری بر سر راهمان وجود دارد، بلکه ترس از دست دادن هویتمان نیز همه چیز را مشکلتر میکند. به عنوان کسی که مدتی در این مسیر قرار داشت، میتوانم بگویم که مدت زیادی را صرف فکر کردن میکنید؛ فکر کردن به این که دارید اشتباه میکنید یا این تلاشها آخر و عاقبت خوشی نخواهد داشت. ولی در آخر اگر با کمک فردی آگاه جلو بیایید، مقصدتان بسیار رضایتبخش خواهد بود. توجه داشته باشید که تنها بودن در این راه، ممکن است شما را به بیراهه بکشاند؛ یا اینکه شما را کاملا پشیمان کند. انتخاب مشاوری مناسب به عنوان همراه امری بسیار مهم است. ناامید نشوید زیرا همانطور که سعدی میگوید:« تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی / تا شب نرود صبح پدیدار نباشد»
منابع:
*https://www.webmd.com/mental-health/what-to-know-about-how-to-deal-with-change
درباره ملیکا راسخی پور
من ملیکا راسخی پور هستم و در حال حاضر مشغول تمام کردن سال آخر کارشناسی در رشتۀ روانشناسی هستم. شوق من نسبت به این رشته، از ترمهای آغازین، مرا به سمت خواندن کتابهای زیادی هدایت کرد. همین مطالعات مرا با رویکردهای روانکاوی کلاسیک و روانپویشی آشنا کرد. با خواندن کتابهای شخصیتهایی مثل فروید، یونگ و اتو رانک به مطالعات مردمشناسی و اسطورهشناسی با تمرکز بر تحلیلهای روانشناختی علاقۀ بسیار زیادی پیدا کردم. تمرکز من بر مطالعات بینرشتهای روانشناسی و تاریخ است؛ به شکلی که بتوانم با در نظر گرفتن تاریخ و هویت جمعی، رفتارهای غالب جامعه را بیشتر و بهتر درک کنم. امیدوارم در هدفم برای ارتقای آگاهی مخاطبان، تا میزانی حتی کم، موفق شوم.
نوشتههای بیشتر از ملیکا راسخی پور2 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.





به نوشتن مطلب ها ادامه بده.
ممنون از دلگرمیتون.